ماه در مه به قلم محبوبه لطیفی
پارت صد و هشتاد و چهارم :
گل لبخند بر لبان احمد گل میکند و از خودم میپرسم:« احمد با آن حجب و حیای همیشگی چطور دل از عروس خانم برده، خدا داند.»
- بزار امشب به خیر وخوشی تموم بشه، بعد مفصل در مورد کارم باهات حرف میزنم. به کمکت نیازه محمد و گرنه من مزاحمت نمیشدم.
اخمهایم در هم میرود. چرا احمد فکر میکند که مزاحم من است؟
- حرف کار همیشه هست. منتظرم ببینم چطور عروس خانم دل از احمد م
لطفا صبر کنید...