تخمین مدت زمان مطالعه : ۶ ساعت و ۵۷ دقیقه

ستایش غلتی روی تخت زد و با لبخندی که روی لب داشت بهم خیره شد:

-میدونم اگه بخوای میتونی از پسش برمیای اما یادت نره که نیما خیلی سختگیره،شخصیت مغروری داره،بشدت مقرراتیه و چیزه که خیلی مهمه بهت بگم اینه که تا دلت بخواد وسواسیه،این یعنی کــــــارت دراومـــــده است،رو مسایلی که باب میلش نباشه به صورت هیستریک حساس میشه!

نگاه نگرانش رو دوباره به چشمام دوخت وگفت:

-خودت می دونی که نه من ونه خانوادم راضی نیستیم کار کنی،تو برای من خیلی عزیزی وتو این چند وقت که پیش ما بودی بهت وابسته شدیم،بهم قول بده مواظب خودت باشی وکوچکترین ناراحتی که پیدا کردی برگردی...بخدا دلم رضا نمیده خواهر خوشگلم بره خدمتکار اون چلغوز بشه با اون اخلاق گندش...اونقد غد و یکدندس که خانوادشم ولش کردن...

پوزخندی زدم و به پهلو دراز کشیدم:

-تو که گفتی خودش با خانوادش نرفت؟...یه جوری داری ازش حرف میزنی انگار می خوام از هفت خان رستم رد بشم و برم به جنگ دیو سپید...حالا این همه سختی که باید از پسر عموی ناناز شما بکشیم ارزش اینو داره که آخر کار یه شاهزاده ایی از همین عمارت گیرمون بیاد؟

ستایش با صدای بلندی قهقهه ای زد و لپمو محکم کشید که باعث شد با اخمی ساختگی اونو از کارش پشیمون کنم ولی ستایش رو که نداشت هیچی، پر رو هم بود...همچنان که به خنده اش که حالا آروم شده بود ادامه میداد رو بهم کرد و گفت:

-چرا که نه،کار خدا نشد نداره...به هر حال پسر عموی من بریز به پاش زیاد داره شاید اون بین شاهزاده شما هم پیدا شد...

ستایش دستاشو رو به آسمون کرد و درحالی که خدا رو مخاطب قرارداده بود و زیر چشمی هم به من نگاه می کرد با لحن مسخره ای گفت:

-قربون کرمت برم بمولا، این پایین ، اون گوشه گوشه های دنیات دو تا دسته گل مث ماه شب چهارده دارن میدرخشن...این تن بمیره بی زحمت،دستت طلا...اون شاهزاده ی ما رو بفرست پایین بلکهم بفهمیم بابا ما هم خاطر خواه زیاد داریم ...

سر این موضوع کلی با هم بحث کردیم وخندیدیم... خنده هایی که طعمشون رو دوباره در کنار خانواده جدیدم میچشیدم،اما ته دلم هنوز نگران بودم ومی ترسیدم...قبلا هم بصورت خدمتکار توی یه خونه کار کرده بودم اما بخاطر مسائلی نتونستم ادامه بدم،ستایش وخانوادش فکر کردن پشیمون شدم ودیگه نمی خوام ادامه بدم ولی چند شب پیش وقتی از تصمیمم که پیدا کردن کار دیگه ای بود با خبرشون کردم کلی متعجب شدن ولی از اینکه به تصمیمم احترام گذاشتن خیلی خوشحال شدم...چند روزی دنبال کار گشتم ولی سابقه وتحصیلات چیزی بود که من نداشتم واین کار رو برام سخت می کرد تا اینکه ستایش بعد از کلی این پا، اون پا کردن بهم گفت پسر عموش خدمتکارش رو اخراج کرده و یه مستخدم تمام وقت میخواد:

-مهسا؟

-جونم

لحن صدای ستایش ناراحت بود واین منو وادار کرد به حرفهاش گوش بدم:

-نیما پسر خوبیه ولی خب از بچگی اخلاقش با همه فرق داشت و مغرور بزرگ شده...هیچوقت با کسی صمیمی نبود البته با من خوب رفتار میکنه وشاید می تونم بگم تنها دختری بودم که خیلی راحت با من هم کلام میشدیم البته با کمی دعواهای کوچول موشول ولی خب این دلیل نشد که بشناسمش واز درون واحساسش باخبر باشم...اینا را گفتم که ازت یه خواهشی داشته باشم

روی تخت نشستم و پاهامو تو شکمم جمع کردم و به لبهای ستایش خیره شدم...اونم آب دهنش رو قورت داد وگفت:

-نمیگم نیما از دخترا فراریه ...نه اصلا اینطور نیست...دوست دختر زیاد داشته ولی پایبند هیچکس نشده...یعنی من ندیدم که بشه...احساسات هیچکس براش مهم نیست البته من وخواهرش پریسا فرق داریم...که این بحثش جداست ...ازت می خوام با اخلاقش کنار بیای...مطمئنم امتحانت میکنه چون تو دختر جوونی هستی و....خودت میدونی...اونم که پسر مشهوریه وصدالبته پولدار...دوست ندارم کسی پشت سرت حرف بزنه...قول میدی مواظب خودت باشی؟ من وقتی باهاش درباره تو صحبت کردم اصلا قبول نمی کرد...گفت مسئولیت تو براش زیاده...میدونی که منظورم چیه؟؟؟...کلی خواهش کردم تا قبول کرد تو واسش کار کنی مهسا....

لبخندی از سر اطمینان به ستایش زدم و گفتم:

-خیالت راحت باشه عزیزم،مشکلی پیش نمیاد.درسته که میگی اخلاق پسرعموت با بقیه متفاوته اما منم که بار اولم نیست،میتونم باهاش کنار بیام

ستایش بازم با لحن نگرانی گفت:

-امیدوارم فقط مهسا اگه...اگه یه وقت حرفی یا رفتاری ازش دیدی که ناراحتت کرد تو رو خدا به دل نگیر؛آخه هر کی رفتارشو دیده فرارو بر قرار ترجیح داده...

دستشو تو دستم گرفتم و با خنده گفتم:

-مثل اینکه داری با مهسا حرف میزنی ها؛نگران هیچی نباش؛بپا اون فرار نکنه...

ستایش هم خندید و گفت:

-آره راست میگی،راستی بابا گفت بهت بگم مگه دستم بهت نرسه،حسابتو میرسم،واست کار پیدا میکنم منو قبول نمیکنی اونوقت ستایش خوشمله دوتا حرف از کار زد شما طرف اونو گرفتی؟

با صدای بلندی خندیدم:

-مطمئنی که گفت ستایش خوشمله؟

-به جان خودم شبیه همین جمله رو گفت ولی خب به جای خوشمله پدر سوخته گذاشت...منم که دلم نمیاد بابام بسوزه...به جاش دختر خوشملش میشم...خوبه نه؟

-استدلالت منو کشته خانومی...

ستایش با شدت لب پاینش رو به دهنش فرو برد وچشماشو به بینیش نزدیک کرد که همین کارش باعث شد از ته دل بخندم...

-رو آب بخندی اتاقم لرزید دختر...در ضمن دور از جونت چرا کشته؟استدلالی که تو رو نیست ونابود کنه من سر میبرم...

یهو خنده رو لبهام خشک شد و اشک یار دیرینم تو چشمام حلقه زد.من چطور میتونستم محبتای این خانواده رو جبران کنم؟ستایش که متوجه ناراحتیم شده بود دستمو فشرد و گفت:

-قربونت برم باز رفتی تو فکر و خیال؟

بغض کرده گفتم:

-تا عمر دارم مدیون تو و خانوادت هستم؛اگه شما نبودید معلوم نبود من چه آینده ای داشتم.

-خدا خواست که ما با هم آشنا بشیم؛بعدشم تو اینقدر دلت پاکه که خود خدا هم سرنوشت بدی واست نمیخواست

بعد خندید و نگاهی به ساعت رو میزی انداخت، به شوخی ادامه داد:

-حالام پاشو برو که کلی معطلم کردی،نگا ساعت چنده؟چهار صبحه من هنوز دارم با تو فک میزنم .اگه صبح خوابم ببره وبیدار نشم می کشمت...میدونی که جناب سلحشور بزرگ چقدر مقرراتیه،اگه دیر برم شرکت، اخراج شدن رو شاخمه...

خندیدم،راست میگفت،ستایش با اینکه تو شرکت پدرش حسابدار بود اما آقای سلحشور حتی از بقیه کارمندا بیشتر بهش سخت میگرفت،همیشه میگفت"دلم خوش بود به پارتیم که اونم پر"منم یه زمانی آرزو داشتم درس بخونم اما با مشکلاتی که سر راهم قرار گرفت قیدشو به ناچار زدم.پوفی کردم تا فکرهای همیشگی ازم دور بشن برای همین انگشت اشارمو به طرفش گرفتم:

-فقط یه سوال مونده؟

ستایش خمیازه کشداری کشید و سرشو به نشونه اینکه چه سوالی کج کرد...

-نگفتی پسر عموی گرامت چه کاره اس؟

-راست میگی منم یادم رفت...نیما نمایشگاه ماشین داره،البته این نمایشگاه مال پدرش بوده که به اسم پسرش کرده و بعدشم که عازم لندن شدن...اینم بگم که شازده ی ما آهنگساز حرفیه ای هم هست...تا حالا چند جا کنسرت داشته...تو کارشم موفق بوده...خدا واسش زیاد کنه...ما که بخیل نیستیم...

با تعجب نگاش کردم،یه حرص عجیبی توی کلامش بود برای همین به زبون آوردمش:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حالا چرا حسودی می کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حرف تو دهنم میذاری؟من و حسودی؟این اسمش حسودی نیست،بهش میگن "حیف این همه ثروت و قیافه و موقعیت تنها واسه یه نفر که از دماغ فیل افتاده"...دروغ میگم بگو دروغ میگی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باشه تو درست میگی...من که ندیدمش ولی با توجه به این توصیفات که ازش کردی بشدت علاقه پیدا کردم از نزدیک ببینمش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ستایش درحالی که همراه خمیازه کشیدن منو روی تخت می خوابوند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اونم به وقتش...حالا بخواب که دارم از خستگی میمیرم...شب خوش...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شب بخیر عروسک...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دو دستم رو زیر سرم بردم و به سقف اتاق مشترکم با ستایش خیره شدم،به اتفاقات فردا فکر کردم،به نیما و برخوردش،به اخلاق ورفتارش...زندگی وکارش...لبخندی رو لبم نشست، فکرکردن به نیما باعث شد امشب با تمام شبهای چهار سال پیشم فرق داشته باشه...لازم نبود هجوم افکار منفی همراه با بغض تنهاییم دوباره رو دلم بشینه ،منو از این دنیا جدا ودر دریای بی کسیم غرق کنه...حالا نیما برایم معمایی شگفت انگیز شده بود...جدولی پر از خونه های خالی که باید با پاسخگویی به تمام پرسشها اونو حل کرد...زیر لب آروم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-فردا میبینمت جدول حل نشده ی من...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به افکارم پوزخندی زدم،("حل نشده ی من"... تو این دنیا چه چیزی برای من بود که تو برای من باشی)...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از ماشین پیاده شدم.باد خنک بهاری به صورتم خورد.ستایش هم پیاده شد،چمدونمو از صندوق عقب ماشین بیرون کشیدم...رو به ستایش گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ممنون که منو رسوندی عزیزم،اگه وقت کردی بهم سر بزن البته اگه خلاف قوانین پسرعمو جانت نباشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ستایش سری تکون داد،سوار شد وماشین رو روشن کرد،منم داشتم به سمت خونه آقای سلحشور میرفتم که صدام کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مهسا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمتش برگشتم.از ماشین پیاده شد به سمتم اومد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-احیانا شما چیزی جا نذاشتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به کیفم انداختم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه،کیفم که دستمه چمدونمم که دادی،دیگه چیزی ندارم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ستایش دسته کلیدی مقابلم گرفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نکنه از رو دیوار میخواستی بری تو خونه...بیا بگیرش نیما قبل رفتنش کلید خونه رو بهم داد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم و با کف دستم به پیشونیم زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آخ...ببخشید،به کل فراموشم شده بود که آقای سلحشور درمسافرت به سر میبرن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلیدو ازش گرفتم وادامه دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-برو دیگه...مزاحمم نشو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و قبل از اینکه دست مشت شده ستایش بهم برسه از دستش فرار کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روبروی پلاک27ایستادم.اگه بخوام با خودم روراست باشم باید اعتراف میکردم که میترسیدم.من تو خونه خیلیها کار کرده بودم اما تا حالا با یه پسر مجرد همخونه نشده بودم.درسته که ستایش اون رو تأیید کرده بود اما هنوز ته دلم کمی ترس داشتم. نفس عمیقی کشیدم و کلید رو توی قفل چرخوندم.وارد خونه که شدم آهم دراومد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خدای من اینجا خونه است یا قصر؟؟...یعنی اونی که ما توش زندگی می کردیم چی بوده؟قبر؟؟؟؟...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در رو به آرومی بستم،حیاط خیلی بزرگی رو مقابلم دیدم که وسطش عمارت دوطبقه سفید رنگی جلوه میکرد وباغی پراز درختهای تزئین شده دور تا دور عمارت چمپره زده بود... ساختمون سفید رنگ ویلا بین این جنگل سبز چشمامو نوازش میکرد...خدای من اینجا چقد بزرگه...یعنی من باید به تنهایی اینجا کار میکردم...نفسمو با شدت بیرون دادم...اولین قدممو به سمت عمارت برداشتم که صدای زوزه سگ وحشت رو مهمون قلبم کرد...با ترس به سمتی که صدا اومد نگاهی انداختم...اینبار صدای قدمهایی که رو سنگریزه های گوشه حیاط کشیده میشد ترسمو دوبرابر کرد...ستایش گفته بود کسی تو خانه نیست پس این صدای پای کی بود؟...آب دهنمو که زیر زبونم جاخوش کرده بود با لرزشی فرو خوردم...سرتاپا چشم وگوش بودم وبه جاده سنگریزه شده خیره شدم،صدای سگ هر لحظه نزدیکتر میشد که از بین درختای باغ مردی خمیده و قد کوتاه با لباسی سیاه که افسار سگ بزرگ قهوه ای رو تو دستش گرفته ، ظاهر شد...مرد تازه متوجه من شده بود ،ایستاد وتو چشمام خیره شد...نگاش اونقدر سرد بود که وجودم رو لرزوند. قدمی به عقب رفتم که با برخوردم به در حیاط صدای وحشتناک سگ رو هم بلند کرد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موندن رو جایز ندونستم وبه سرعت برگشتم تا از در حیاط خودم رو به بیرون بندازم که صدای مرد منو مخاطب قرارداد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خانم شماباید خدمتکار جدید باشید،درسته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم روی در حیاط خشک شد،نمی تونستم برگردم،ترس تمام وجودم رو فرا گرفته بودو با توجه به شنیدن قدم هایی که به سمتم میومد تصمیمم رو جدی گرفتم ودر رو باز کردم که مرد تقریبا فریاد زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خانم صبر کنید...گفتم شما خدمتکار جدید هستید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشتم و با صدایی که از ته چاه میومد گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ب...بع..بعله...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد شش قدم با من فاصله داشت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-فریماه خانم درسته؟...آقا گفته بود که شما میاین...میشه در حیاط رو ببندید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به دستم خیره شدم،بین موندن و رفتن گیر کرده بودم اما چشمامو محکم روی هم گذاشتم و با قدرت در رو بستم و برگشتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-س...سلام...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد سرش رو به نشونه سلام تکون داد وسرتا پام رو از نظر گذروند واین فرصتی شد تا منم اون رو از نظر بگذرونم...قد کوتاهی داشت و پشتش کمی خمیده بود اما به قیافه اش نمی خورد سن بالایی داشته باشه....ته ریش سیاهی داشت که با موها وابروهایش هماهنگ بود...صورت و چشمای بی روح وسردش آدم را به وحشت مینداخت...گره ای به ابروهاش انداخت وگفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من علی هستم نگهبان عمارت...میتونی علی آقا صدام کنی...برو داخل...منم چند دقیقه دیگه میام تا راهنماییت کنم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به عمارت بعد به سگ انداختم که حالا ایستاده بود،با ترس آب دهنم رو قورت دادم وبه علی آقا نگاه کردم که سرش رو به سمت سگ برگرداند وداد زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-وولف برو تو باغ...یالا پسر...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سگ پارسی کرد و به سمت انتهای باغ رفت،نفسی از روی آسودگی کشیدم که مرد برگشت ودوباره تو چشمام زل زد،نفس نیمه رها شده ام رو حبس کردم وسرمو به زیر انداختم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

--چرا ایستادی؟ برو داخل تا منم بیام...دیگه نترس...وولف باید به حضورتون عادت کنه،گرچه با خدمتکارای دیگه نجوشید ولی خب تا من هستم کاری به شما نداره...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خم شدم تا چمدونمو بردارم اما تردید دوباره به جونم افتاد که باعث شد دوباره بایستم وبه عمارت نگاه کنم...اگر کس دیگه ای تو ساختمان باشه چی؟...انگار علی آقا ذهنمو خووند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کسی داخل نیست...فقط من و شما اینجا هستیم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همین حرفش کافی بود تا بیشتر بترسم با نگاهی مظلوم بهش خیره شدم که نفسشو با کلافگی بیرون داد و دستشو روی پشت گردنش کشید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خانم شما آشنای آقا هستید منم اهل نمکدون شکستن نیستم...لطفا به من اعتماد کنید...برید داخل...تا شما با محیط آشنا بشید منم وولف رو میبندم که مزاحمتون نشه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی دید که هنوز از جام تکون نمی خورم با نگاه پر از خواهش ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خواهش میکنم خانم...بفرمایید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این حرفش به خودم اومدم وچمدونو به دست گرفتم و با قدمهایی تند از کنارش گذشتم...نزدیک پله های عمارت ایستادم وبرگشتم تا ببینم علی آقا هنوز اونجا ایستاده یا نه...اما خبری ازش نبود با خیال راحت اولین قدمم رو روی پله ها گذاشتم و به آرومی به سمت در چوبی بزرگی که ورودی ساختمون بود حرکت کردم.دستگیره طلایی در رو به پایین فشاردادم ووارد عمارت شدم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابروهامو با بهت بالا انداختم،خونه ای به این زیبایی فقط توی خواب میدیدم...همیشه فکر می کردم چنین خونه هایی فقط توی کشورهای بزرگ خارجی وجود داره اما اینجا واقعا شیک ومدرن بود...اطرافمو نگاهی انداختم و چمدون رو کنار کمد چوبی بلندی که انتهای دیوار طاق مانندی بود گذاشتم...دیوارهای داخل ساختمون مثل بیرون عمارت سفید بود وکف ساختمون رو با پارکتهای کرم رنگی پوشونده بودن...ازچند پله روبه روی ورودی پایین رفتم؛توی سالن بزرگ دو دست مبل سلطنتی طلایی رنگ بود...پنجره ی بزرگی دور تا دور سالن قرارداشت که پرده های مخملی طلایی با حریر سفید رنگی اونها رو می پوشوند...لوسترهای بزرگی به سقف وصل شده بودن.. .مجسمه و تابلوفرش های زیبایی دور تا دور سالن ورودی عمارت به دیوار نصب کردن... سمت چپ و راست عمارت پله های پهن و مارپیچی طبقه اول رو به بالا وصل میکرد...پیش خود گفتم سازنده این قصر به رنگ طلایی علاقه خاصی داشته...پیانو بزرگ وسفید رنگی توجه ام رو جلب کرد به سمتش رفتم و دستمو روی کلاویه هاش کشیدم که صدای زیبایی از اون بیرون زد...همیشه دوست داشتم پیانو رو از نزدیک ببینم...سرم رو بلند کردم و به کنار راه پله ها نگاه کردم، راهرو دایره شکلی به سمت انتهای سالن کشیده شده بود...نمی دونستم به کجا ختم میشن ولی کنجکاوی رو برای بعد گذاشتم ودوباره محو سالن شدم...لحظه ای از این همه زیبایی زبونم قفل شد،اما با به یاد آوری اینکه من تنها باید از پس این خونه بر میومدم آه از نهادم بلند شد...به سمت تابلوها ومجسمه های زیبای عمارت رفتم که نگاهم به سمت تابلوی بزرگ نقاشی شده ای کشیده شد...مردی با ابهت که اخمی ترسناک رو پیشونی داشت...چشمای مشکیش که به تاریکی شب بود وجود آدم رو میلرزوند...حدس زدم این مرد باید صاحب این خونه باشه...کت و شلوار طوسی راه راهی به تن داشت اما فرم لباسش با کت وشلوار امروزی فرق میکرد انگار برای زمانهای دور بود،شونه ای بالا انداختم و محو تابلو شدم...نمی دونم چقدر به تابلو خیره شده بودم که صدایی کنار گوشم منو دومتر به هوا پرت کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خانم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جیغ بلندی کشیدم ودستمو به روی قلبم گذاشتم،علی آقا در فاصله ی کمی از من ایستاده بود وبا پوزخندی به من نگاه میکرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ببخشید نمی خواستم بترسونمتون...وقتی وارد سالن شدم فکر کردم متوجه شدید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اووهوم...ولی من متوجه نشدم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علی آقا به تابلو خیره شد وگفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-امیر بهادر سلحشور...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب نگاهش کردم که همچنان به تابلو خیره شده بود...صدایی شبیه "هان" از گلوم خارج شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-این عکسه امیر بهادر سلحشوره...معمار این عمارت...صاحب این خونه... پدر بزرگ آقای سلحشور کوچک...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به عکس انداختم وسرمو تکون دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-که اینطور...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ترسو کنار گذاشتم و رو به علی آقا که هم قد خودم بود گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-علی آقا چند وقته اینجایید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-از 10سالگی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پس باید...اینجا رو خوب بشناسی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علی آقا مشکوک نگام کرد وگفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-منظور؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هول شدم وسریع گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بخدا منظوری نداشتم همینطوری گفتم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علی آقا یک تای ابروشو بالا انداخت ،روی پاشنه پا چرخید وبه سمت را ه پله ها راه افتاد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دنبالم بیا...اینجا یه سری قوانین داره که باید بهت بگم وگرنه آقا عصبانی میشه...اتاقت طبقه بالاست...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به دنبال علی آقا راه افتادم که سریع ایستاد وبرگشت،دوباره از ترس هینی گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا همش میترسی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ببخشید...آخه یه دفعه ایستادین...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باشه پس گوش کن فقط یه بار توضیح میدم خودم هزارتا کار دارم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا مثلا کارت چیه بغیر از نگهبانی اون سگ وحشی...شیطونه میگه بزنم تو سرش که همش منو می ترسونه اما چون نمی تونستم اینا رو بهش بگم فقط لبخند زدم وگفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-گوش میدم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اینجا سالن اصلی عمارته...راهروی سمت چپ اتاق کار آقا واتاق مطالعه اس،سعی کن اون سمت کمتر بری،اگه احتیاج به نظافت داشت آقا خودش بهتون میگه...کلیدشونم فقط دست خودشونه...راهروی سمت راست به سمت آشپزخونه و در پشتی عمارت میره...انتهای هر دو راهرو هم به باغ باز میشه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اول قوانین طبقه اول:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

1-همه چیز اینجا قیمتیه...در واقع پول خونت فقط به اندازه همون تابلو فرش کوچیک روی دیوارمیشه...پس حواستو جمع کن...این قسمت باید همیشه تمیز ومرتب باشه چون توی دیده وآقا براشون مهمه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خب حالا هی آقا آقا میکنه،انگار خودش این عمارت رو درست کرده...نگاهی به تابلوی امیر بهادر خان انداختم وبا خودم گفتم:"امیر بهادرخان زحمتشو تو کشیدی ،یکی دیگه آقای این عمارت شده...نوچ نوچ نوچ..."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حواست با منه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشتم و به علی آقا نگاه کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله می فرمودین...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

2-دست به اون پیانو نزن...نزدیکشم نشو...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پس چه جوری تمیزش کنم؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علی آقا به شکل خنده داری سرشو خاروند و لبهاشو بصورت غنچه به سمت بالا فرستاد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خب...آقا دوست نداره کوک پیانوش خراب بشه...وقتی داری تمیزش میکنی حواستو خیلی جمع کن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باشه حواسمو جمع میکنم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خب بریم طبقه بالا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همراهش با آرامش به طبقه بالا رفتم،علی آقا هنوز مشغول نطق سرایی بود و یکی یکی قوانین رو بازگو میکرد...خدای من نظم ومقررات دست وپاگیری داشت...به پشت سر علی آقا نگاه کردم و دستم رو بالا بردم تا رو فرق سرش بزنم،یه باره بگو برو تو اتاق بشین،نفس نکش و دست آخرم بمیر...اینجوری که نمیشه کار کرد...دست به این نزن،اون کار رو نکن،چیزی جابجا نشه،وارد اون اتاق نشو،صدات بالا نیاد،آروم بخند،تو چشم نباش،کوفت نکن،مرض نباش...بدتر از همه هم پوشیدن لباس فرم لعنتی بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-فریماه خانم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اسمم مهساست...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-منو مهسا صدا کنید،دوست ندارم به فامیلم صدا بشم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علی آقا کنار در چوبی با شیارهای سیاهی ایستاد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مهسا خانم...اینم اتاق شماست...لباس فرمتون باید براتون بزرگ باشه آخه خدمتکار قبلی یکم چاق بود...اگه اندازه نیست باید ببریش واست درستش کنن...وقتی آقا میاد باید مرتب وتمیز به استقبالش بری...راستی تا یادم نرفته،امیدوارم دست پخت خوبی داشته باشی...داری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علی اقا دست گذاشتی روی بهترین وتنها استعدادی که خدا بهم داده،با افتخار سینه سپر کردم ومغرورانه لبخندی زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-البته...تا حالا کسی از دستپختم بدش نیومده...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوبه چون خدمتکار قبلی دست پختش واقعا گند بود واسه همین آقا اخراجش کرد...لیست غذاهایی که آقا دوست داره توی یه دفترچه بالای یخچال هست،بغیراز اون غذا ها چیزدیگه ای درست نکن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-رژیم خاصی دارن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آقا سلامتیشون براشون خیلی مهمه...درضمن پایان کارت هم آشپزخونه رو باید تمیز کنی،آقا از ریخت و پاش بدش میاد...اینو هیچوقت یادت نره...خوب من دیگه میرم...کاری داشتی داخلی 10 رو بگیر...خداحافظ

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آنقدر به رفتنش نگاه کردم تا میون پله ها از نظرم گم شد،تازه متوجه اطرافم شدم،از بس علی آقا قوانین قوانین کرد که اصلا متوجه نشدم.از در اتاق فاصله گرفتم قدم های رفته ام رو برگشتم،اینجا هم مثل پایین زیبایی فوق العاده ای داشت.سالن کوچیکی به همراه مبلمان کرم رنگ شیک که با پرده های کرم ــ سفیدی هارمونی زیبایی رو ایجاد کرده بود که باعث شد به دکوراتورش احسنت بگم...اینجا هم پر بود از تابلو ومجسمه های آنتیکی که ذوق هنری آدم رو تحریک می کرد...دو طرف سالن راهرویی پر از اتاق با درهای چوبی با شیار های مشکی بود مثل اتاقی که علی آقا نشونم داد،روی یکی از درها هم علامت ورود ممنوع زده بود،پس حدس زدم باید اتاق شازده باشه...انتهای راهرو هم دوباره به راهرو دیگری وصل میشد،سالن دیگری هم آنجا قرارداشت اما با تزئینات متفاوت بنفش رنگ...به سمت راهرو سمت چپ رفتم که دقیقا شبیه راهروی قبل بود وانتهای اون نیز به سالن سفید مشکی دیگه ای ختم می شد.از تفاوت رنگها تو عمارت لذت می بردم...شونه ای بالا انداختم وهمونطور که با خودم حرف می زدم به سمت اتاقم رفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هییی خدای خوب،به یکی درد میدی به یکی دیگه درمون...منم اگه توی چنین جایی زندگی میکردم که خدا رو بنده نبودم...واسه خودم پادشاهی می کردم...ولله...ولی خوب خدا واسش زیاد کنه...بقول ستایش من وحسودی؟؟؟...اگه این حسودی نیست پس چیه؟...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریز خندیدم ودستگیره اتاقو پایین کشیدم...نگاهی به سرتاسر اتاق انداختم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بفرما...خسیسم که هست...این همه دکوراسیون زیبا ووسایل آنتیک...اونوقت اتاق خدمتکارش با سگدونی فرقی نداشت..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

البته میدونستم که این حرفم درست نبود وفقط این اتاق20 متری به شکل ساده ای چیدمان شده بود...اما چیکار کنیم زورم اومد...تخت یک نفره آبی رنگی کنار پنجره قرارداشت...پرده ودیوارها هم آبی رنگ بودند...میز آرایش به همراه آینه کوچک وکمد دیواری بلندی تمام وسایلی بود که تو اتاق وجود داشت ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پووووف...خدایا شکرت...به همینم قانعم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اتاق خارج شدم وبه طبقه پایین رفتم تاچمدونم رو به اتاق بیارم وسرکی هم به آشپزخونه بندازم.پیش خودم گفتم"زندگی کردن توی چنین خونه ای آدمو به مرور افسرده میکنه...درسته زیبایی خاصی داشت اما سکوتش وجود آدمو کم کم دل مرده میکرد...این پسر چطور بدون خانواده اش اونم با کسی مثل علی آقا که در وهله اول آدم نچسبی بود زندگی می کرد خدا میدونست البته بچه م تعصب شدید وطنی داره ...حتما خواسته از استعداد گور بگور شدش در راه خدمت به خلق خدا استفاده کنه..."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ورود به آشپزخانه سکوت کردم و زبونم برای توصیف اونجا تو دهنم نچرخید...با لذت خاصی تک تک وسایل و تجهیزات رو از نظر گذروندم...من با این همه وسایل چه غوغایی بکنم...یاد ضرب المثلی افتادم"کور از خدا چی می خواست،دو چشم بینا..."با لبخندی که نمی تونستم جمع کنم به سمت یخچال دو دره بزرگی رفتم و با پا بلندی دفترچه یادداشتی از بالاش برداشتم...بین صفحاتش دست خط بچگانه ای به چشمم خورد...انگار نویسنده اش حروف الفبا رو تازه یاد گرفته...تمامی غذاها رژیمی بودن...ولی اینطور که معلومه از غذای خاصی بدش نمی اومد...لبخند شیطانی زدم ودفتر رو جای قبلیش گذاشتم...هیچوقت به یه آشپز نگید که چی باید درست کنه..."اصل اول:سوپرایزشدن"...یه تره ای واسه خودم خرد کردم که همتا نداشت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به اتاقم برگشتم...درسته که اتاق تمیزی بود ولی بازم نتونستم طاقت بیارم،روتختی رو برداشتم و تو ماشین گذاشتم،اتاق رو هم کمی گردگیری کردم.حالا بیشتر توش احساس آرامش میکردم.لباسامو تو کمد چیدم...رو تخت دراز کشیدم و زودتر از اون چیزی که فکر میکردم خوابم برد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سه روز بود که وارد این خونه شده بودم.تو این مدت ستایش چندباری بهم سر زد و میخواست که پیشم باشه اما خودم قبول نکردم.بالاخره که چی؟باید به این تنهایی ها عادت میکردم.اونم که نمیتونست همش نگران من باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شب با صدای جابه جایی وسایلی از خواب پریدم.ترس برم داشته بود.نمیدونستم باید چیکار کنم؟نکنه دزده؟آخه باهوش کی غیر دزد اینموقع میره خونه کسی ها؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آروم از تخت پایین اومدم و در اتاقو باز کردم.صداها هنوزم میومد.سرکی به اطراف کشیدم،بغیراز چراغهای کم نور سبز رنگ که راهرو را روشن می کرد چیزی ندیدم...باید شجاع باشم وبه علی آقا زنگ بزنم...تلفن روی میز وتوی سالن بود...به آرامی به سمت سالن رفتم...چراغ یکی از اتاقهایی که در راهرو سمت راست بود روشن شد...اب دهانم رابه زحمت قورت دادم...نزدیک تلفن شدم ولی هنوز نگاهم به راهرو بود،صدای برخورد وسیله ای برروی پارکتهای کف اتاق منو به خودم آورد تا با عجله شماره علی آقا رو بگیرم...اما هر چه بوق می خورد اون جواب نمیداد...با گفتن "لعنت بهت"دوباره شماره را گرفتم...صدای قدم هایی از پشت سرم شنیدم،تا خواستم برگردم یه سایه سیاه جلوم ظاهر شد.از ترس قالب تهی کردم...تا خواستم داد بکشم دستشو جلوی دهنم گذاشت ومنو به دیوار کنار میز تلفن چسبوند.آنقدر این اتفاقات سریع پیش اومد که تلفن از میون دستانم افتاد وبا صدای بدی روی زمین افتاد ...هر چقدر تقلا میکردم نمیتونستم از دستان پر قدرتش فرارکنم.حتی توی تاریکی هم مشخص بود که زیادی سنگین وزن و قویه.صداشو شنیدم که عصبانی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اینقدر ورجه وورجه نکن بچه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اوووه خدای من عجب دزد خوش صدایی بود... گیرا و مردونه...بم خاصی توی صداش موج میزد...تو عمرم دزد خوش صدا ندیده بودیم که بحمدالله مشاهده کردم...نفس های داغش به صورتم می خورد...انگار روی من خم شده بود...صدای زیبایش دوباره به گوشم رسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دستمو برمیدارم ولی وای بحالت اگه جیغ و داد راه بندازی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من که از ترس صدام تو گلو خفه شده بود سری تکون دادم.دستشو آروم از رو دهنم برداشت و با دست دیگه ش لوسترپایه بلند ی که روی میز کنار من بود روشن کرد...نصف کمی از سالن روشن شد.از نور ناگهانی لوستر چشمانم بی اختیار بسته شد.باز همون صدای جذابش رو کنار گوشم رها کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چشماتو باز کن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آروم چشمامو باز کردم و چهره این مهمون ناخونده کم کم در برابرم روشن شد.چشمامو که کامل باز کردم با دو چشم وحشی مشکی روبرو شدم.چشمایی درشت و مشکی که ابروهای کشیده و مرتب شده بالاشون چنان جذبه ای بهش داده بود که بیشتر ترسیدم.تصویر امیر بهادر خان در جلوی چشمانم ظاهر شد...قدش خیلی بلند بود اونقدر که من به زور تا بالای سینه ش میرسیدم.موهای مشکی،لبهایی بزرگ و گوشتی،دماغ کشیده و قشنگ که به عملی میخورد.چه ترکیبی به هم زده بود واسه خودش،دزد هم اینقدر جذاب آخه؟فقط این چرا اینقدر خوشتیپ کرده؟شلوار جین مشکی با پیراهن چارخونه قرمز و مشکی،این که همه چی تموم بود واسه خودش....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آنالیزت تموم شد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صداش به خودم اومدم.ای چشمات دربیاد مهسا...مثلا آقا اومده دزدی اونوقت تو داری قیافه شو دید میزنی؟گره ای به ابروهام دادم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تو کی هستی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندی زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-جالبه...این منم که باید بپرسم تو کی هستی خانوم کوچولو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه بابا...تو نصف شب اومدی دزدی خونه مردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخمی کرد وهمراه با دادبلندی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دهنتو ببند احمق...اینجا خونه منه....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احساس کردم قلبم ایستاد.یا خدا.کارم تمومه.این پسرعموی ستایشه؟دیگه اخراجم.مطمئنم.دیدی چطور بیکار شدم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نگفتی کی هستی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من من کنان گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من...من مهسام.مهسا فریماه...دوست ستایش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تردید نگاهی بهم انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دوست ستایش؟تو که قرار نبود اینقدر زود بیای

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شمام قرار نبود اینقدر زود بیاین

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باتمسخر نگاهی بهم انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-جدی؟نمیدونستم باید با شما هماهنگ می کردم خانوم،مدیر برنامه های جدید پیدا کردم؟...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من....منظورم اینه که ستایش گفته بود آخر هفته میاین واسه همینم انتظار دیدنتونو نداشتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سلحشور عقبتر رفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پس تو مهسایی هستی که ستایش اینقدر ازش تعریف میکرد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به سرتا پام انداخت وابروهایش را بالا انداخت و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه...همچین مالی هم نیستی!!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از حرفش عصبانی شدم.اخمی کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-درست صحبت کنید آقا...من اجازه نمیدم کسی بهم توهین کنه.شما با یهویی اومدنتون نزدیک بود منو سکته بدید.فکر میکردم دزد اومده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بازم پوزخندی زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تو همیشه جلوی دزدا اینجوری ظاهر میشی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چی؟؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش رو چند بار بالاو پایین کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ظاهرت رو میگم...مدل جدید لباس خوابه؟...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تازه متوجه حرفش شدم.نگاهی به خودم انداختم و جیغی کشیدم و فوری به طرف اتاقم دویدم.از خجالت داشتم آب میشدم.در رو محکم به هم زدم...با نفس نفس زدنم جلوی آینه قدی کمد ایستادم و نگاهی به خودم انداختم.دستم را محکم بر روی صورتم زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ووای خداجوووووون...ابروم رفت...اخه دختر اگه واقعا دزد بود که الان باید...نه نه نه خدارو شکر که دزد نبود...به لباسم با نگاهی مظلوم خیره شدم...با این لباس خواب کوتاه دوبنده ام یه خانوم کوچولوی واقعی بودم...بیچاره حق داشت بهم بگه همچین مالی نیستم...حقیقت تلخه...نزدیک آینه شدم وبه صورتم خیره شدم...ولی اونقدرها هم بد نبودم که این می گفت...خودش که از من بدتر بود با اون اخمای ترسناکش...صورتم را چپ وراست کردم...صورت گرد و سفیدی داشتم با لبهایی معمولی،بینیم به لطف خدا کشیده بود.ابروهایی هشتی و بلند.تنها ویژگی خوب صورتم چشمای درشت و قهوه ایم بود که ستایش میگفت:این چشمای آهویی تو رو هر کسی نداره.موهام مشکی و بلند بود که اینا رو از مادرم به ارث برده بودم.لاغر بودم اما خودم واسه دلگرمی به خودم میگفتم:باربی.قدم به زور به165 میرسید و در برابر سلحشور زیادی کوتاه بودم...با حسرت نگاهی به در اتاق انداختم وبه سمت تخت خواب رفتم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

* * *

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعت9 بود و من هنوز توی اتاقم بودم.هم ازش میترسیدم هم استرس داشتم.دیشب نشون داد که چقدر جذبه داره با اون چشماش.قدش که دیگه نگو.زمین تا آسمون بودیم.ماشاالله نردبونی بود واسه خودش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لباس فرمم آماده نبود برای همین تونیک شلوار ساده ای به تن کردم.موهامو مدل دم اسبی سفت کردموچند دور چرخوندم وبا کش پهنی به شکل گوجه پشت سرم بستم...به آرامی از اتاق خارج شدم...خبری ازش نبود...برای همین نفس حبس شده تو سینه ام رو بیرون دادم...خب تا اینجا ختم به خیر شد...مهسا جوون سکانس دوم شروع میشه که اونم سالن پایینه...از پله ها پایین رفتم و وارد آشپزخونه شدم.خوشبختانه آنجا هم نبود...با یادآوری قد بلندش یاد چیزی افتادم وخنده ام گرفت...یعنی اگر با این قد وبالا می خواست جارو بزن قیافه اش دیدنی میشد...فک کنم حتی اگه بشینه هم بازم ازم بلند ترمیشد..."بابا لنگ دراز" اولین چیزی بود که می توانستم به او نسبت بدهم...گرچه او باید جلوی بابا لنگ دراز لنگ می انداخت...بهر حال خدایا انصافتو شکر...نمیشد از اون همه بلندی یه خوردش رو به من میدادی؟...چندسانت که چیزی از این دیلاق کم نمیکرد...کم میکرد؟؟؟...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وسایل صبحونه رو آماده میکردم که آقا به آشپزخانه تشریف فرما شدن و ما روی ماهشونو واضح تر از دیشب زیارت کردیم.از حق نگذریم قیافه ش حرف نداشت ولی اخلاقش ظاهرا صفربود...این از اوناس که به قول مادرم فقط قد بلند کرده...ای خدا باز من چشمم به قد این افتاد و افسردگی گرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از روی صندلی بلند شدم و با شرمندگی از اتفاق دیشب زمزمه وارسلام کردم.سری تکون داد و نشست.لال شی الهی.دیشب که خوب زبون داشتی حالا سر میجنبونی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواستم واسش چای بریزم که به لطف خدا زبونش شفا پیدا کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-قهوه میخورم...تلخ تلخ

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمتش برگشتم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اما من چایی آماده کردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شونه ای بالا انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به من ربطی نداره که تو چی آماده کردی،من همیشه قهوه میخورم.الانم سریع آمادش کن؛باید وظایفت رو من یادآوری کنم؟؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بازم پوزخند مهمون لبای خوش فرمش شد...دیگه دارم شک میکنم که این اداهاش پوزخندن یا لبهاش مادرزادی کج هستن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باز خوبیش به این بود که با جای وسایل آشنایی داشتم وگرنه تا فردا باید دنبال قهوه میگشتم.تا قهوه داشت آماده میشد میخواستم ظرف مربا رو جلوش بذارم که باز گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به عمرم لب به اینا نمیزنم،صبحونه من فقط خامه و عسله...فهمیدی؟...مگه اون دفترچه کوفتی رو نخوندی؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حرص نگاش کردم،با اینکه تو دفترچه نوشته شده بود ولی گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پس چرا توی یخچالتون همچین چیزی هست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابرویی بالا انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-فکر نمیکنم به تو ارتباطی داشته باشه.کاری که گفتم بکن.راستی گفتی اسمت چی بود؟گلسا؟دلسا؟فریبا؟آهان...خاله ریزه.همین بود دیگه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت بند حرفش یه نگاه به سر تا پام انداخت وگفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خامه و عسل بیار...خاله ریزه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یعنی اگه بگم دود از کله م بلند شد دروغ نگفتم.رسما داشت کوتاه قدیمو به تمسخر میگرفت.حالا اون زیادی بلنده من چیکار کنم؟صبحونه دلخواهشو جلوش گذشتم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خواهش میکنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیما نگاهی بمن انداخت با لبان کج شده از این همه پروایم به کنایه گفت:وظیفت بود!!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الهی تو گلوت گیر کنه بی لیاقت.عوض تشکرش بود.نمیدونم چرا ازش نمی ترسیدم ودوست داشتم با او کل کل کنم...تا اینجا فهمیدم که بشدت اهل تیکه انداختن وتمسخر کردنه...پادشاهی زندگی کردن همینه...همه رو رعیت خودش میبینه مرتیکه جوهر لق....واقعا این شازده با این اخلاقش برادرزاده آقای سلحشوره؟؟؟مثلا هنرمنده مملکته!! اما دریغ از نقطه ای احساس که توکلامش باشه...زهر مار هم به این تلخی نیست...پوووف

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت قهوه جوش رفتم تا واسش قهوه بریزم که دوباره صداش دراومد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-این چایی چی شد پس؟چقدر آروم کار میکنی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این چی گفت؟چای؟با تعجب به سمتش برگشتم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اماشما که قهوه خواستید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه گذرایی بهم انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-قهوه ای که اینقدر طول بکشه دیگه واسم مزه ای نداره.چایی بیار

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای فرو بردن عصبانیتم نفس عمیقی کشیدم و باگفتن"چشم"به سمت قوری چای رفتم.وقتی لیوان چای رو جلوش گذاشتم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من بهت گفتم تو لیوان بریز؟فنجونی میخورم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نخیر...این آقا روز اولی میخواد منو سکته بده.خودم کم لاغرم با این رفت و آمدا فکر کنم چندکیلویی آب کرده باشم.خدا به دادم برسه.از یه صبحونه اینقدر ایراد میگیره وای به حال بقیه کارا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی فنجون چای رو روی میز گذاشتم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دو رنگه دیگه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یعنی کارد میزدی خونم درنمی اومد.خب چرا نسیه حرف میزنی؟مثه آدم همون اول بگو چی کوفت میکنی...بزنم فک خوشگلشو بیارم پایین...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تجربه اولین روز کاریم واقعا سخت بود.بیچاره خدمتکارای قبلی حتما همین اخلاقشو دیدن که جا زدن.ولی فکر کرده.من بیدی نیستم که با این بادها بلرزم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ناهار خونه نمیام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صداش به طرفش برگشتم.خواستم بگم"الحمدالله"اما خوردمش.حالا فکر کرده من کشته مرده دیدنش.ولله

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داشتم میز صبحونه رو جمع میکردم که دیدم بلند شد،فنجون چای رو توی سینک گذاشت و به سمت قهوه جوش رفت.مات حرکتش بودم که گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-همون قهوه رو ترجیح میدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیگه واجب شد مشتمو بکوبونم به صورتش...هرچند که مشت من خیلی میرسید میزد به چونه اش.صورتش نیازمند چارپایه بود.نردبون...دراز بی خاصیت...ای لنگات بشکنه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فنجون قهوه رو به دست گرفت و همونطور که از آشپزخونه خارج میشد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بعد از کارت بیا تو حیاط... باید حرف بزنیم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد رفت.وسایل رو جمع کردم و شستم.به طرف حیاط رفتم .سلحشور یا همون نردبون خودمون روی صندلی راکینجر نشسته بود و چشماشو بسته بود.منم روی صندلی نشستم و منتظر شدم تا ببینم آقا کی نطقشون باز میشه.با چشمای بسته چقدر چهره آرومی داشت.تمام جذبه ش توی چشماش بود.وقتی دیدم آقا خیال صحبت نداره خودم پیش قدم شدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آقای سلحشور با من کاری داشتید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صندلی رو متوقف کرد.چند لحظه بعد چشماشو باز کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-فکر کنم بهتره قبل از هر چیزی از خودت بگی خانوم کوچولو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بازم همون حرف همیشگی.از خودت بگو.دستامو توی هم قلاب کردم،سرمو پایین انداختم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من...من مهسا فریماه هستم.اصالتا اهل شیرازم...بخاطر یه سری مشکلات به تهران اومدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-همین؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چیز دیگه ای باید بگم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند لحظه چیزی نگفت.بعد دوباره به حرف اومد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا از جای قبلی اومدی بیرون؟ستایش میگفت قبلا توی یه خونه کار میکردی که اتفاقا خانواده خوبی هم بودن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله خانواده خوبی بودن اما...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمیتونستم بگم اومدم بیرون چون پسرش بهم نظر داشت،آخه خودشم مجرد بود و من هیچ اطمینانی بهش نداشتم.میدونستم اگه اینو بگم بحثو میکشونه به خودش:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-جواب ندادی،چی شد که کار قبلیتو ول کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاش کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مطمئن باشید من هیچ کار اشتباهی مرتکب نشدم.خواهش میکنم بهم اطمینان کنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری تکون داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باشه...اما این اعتماد رو مدیون ستایش باش.چون من فقط بخاطر اون قبول کردم که اینجا باشی.پس بهتره حواستو جمع کنی که اعتماد هیچ کدوممونو از دست ندی...فهمیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله...متوجه هستم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چند سالته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بیست و دو سال

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-زیادی بچه ای.هر چی رو میگم خوب گوش کن چون یه بار بیشتر نمیگم...ساعت کاری من مشخص نیست.یه وقتایی تمام روز خونه هستم یه وقتایی هم هست که تا دیروقت نمیام اما تو همیشه باید در دسترس باشی.خونه همیشه باید مرتب باشه.وظایفتو که میشناسی؟در ضمن وارد اتاقمم نمیشی حتی محض کنجکاوی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اتاقتو چیکار دارم؟اصلا بهتر.لااقل کار من کمتر میشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من مهمونی زیاد میگیرم...وقتایی که مهمونی توی عمارت باشه از شرکت خدماتی خدمتکار میارم...تو سر خدمتکارشون هستی وباید راهنماییشون کنی...آخر هفته ها هم دوتا خدمتکارمیاد تا خونه رو تمیز کنن..باید حواست باشه وبالا سرشون باشی...اینجا وسایل قیمتی زیاد هست...متوجه که هستی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را تکان دادم...خدا روشکر لازم نبود خونه به این بزرگی را به تنهایی تمیز کنم...نیما برگه سفیدی را از درون کیفی کنار پاش بود بیرون اورد وبه همراه خودکاری روی میز گذاشت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-قراردادته...امضاش کن...بیمه نمیشی...ماهی 700تومنم میگیری...اگه از کارت راضی باشم پاداش خوبی بهت میدم یا شاید حقوقت رو زیاد کردم...دیگه به خودت مربوطه که چطور می خوای کار کنی...از خدمتکارای قبلیم سفته سفید امضا می گرفتم...همونطور که قبلا گفتم اشیا اینجا قیمتی ان...برای اطمینان بیشتر این کار رومیکردم...بهر حال احتیاط شرت عقله...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توی دلم پوزخندی زدم:عقل"...تمام ویتامین های وجودت رفته توی استخونات تا رشد کنی...عقلت کجا بود...شرط می بندم کله ات مثل توپ، توخالی تو خالی باشه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اما من ازت سفته نمیگیرم چون به ستایش وعموم اعتماد دارم...حتما چیزی می دونن که انقدرازت تعریف کردن...امیدوارم لایق اعتمادمون باشی...یه چیزی که خیلی واسم مهمه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تکیه اشواز صندلی برداشت،آرنج دست چپش رو برروی زانویش گذاشت وچشماشو ریز کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تو این عمارت نباید بشونی وببینی...هر اتفاقی که تواین خونه میفته تو همین خونه می مونه...من از موشای توی دیوار بدم میاد ومطمئن باش درجا اونا رو میکشم...منظورمو میفهمی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی نگاه متعجبم را دید دوباره به صندلی تکیه داد وپای راستش رو روی پای چپش انداخت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ازلحاظ فهمیدن که انتظاری ازت ندارم...بیخیال...رک بهت میگم...رازهای تو این خونه رو نباید به ستایش بگی...منظورم بی بی سی بازیه...گرفتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اخمی که بر روی ابروهام نشست خودکار رو برداشتم وبدون اینکه بخوونمش امضاش کردم وبرگه رو به سمتش گرفتم...از جام بلند شدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کاملا متوجه حرفاتون هستم آقای سلحشور...امیدوارم اتفاقی نیفته که باعث شرمندگی من پیش شما و ستایش بشه.اگه اجازه بدید من برم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیما قرارداد روتوی کیفش گذاشت وبا لبخندی که ازش ندیده بودم بدون اینکه به من نگاهی بندازه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-می تونی بری...راستی لباسای کثیفم رو توی سبد گذاشتم وقتی کار شستنت تموم شد خیلی با دقت اتوشون کن...حواست به خط اتوهم باشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره بدون اینکه نگام کنه دستشو به معنی رفتن تکون داد.تو همین نصف روز کلی از اخلاقاش رو فهمیده بودم واین تصمیم هم گرفتم زیاد به پرو پاش نپیچم...خدا آخر و عاقبتمو با این آدم بخیر کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حالا راضی هستی از اونجا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اینوستایش ازم پرسید که از سر تنهایی و بی حوصلگی بهش زنگ زده بودم.گوشی تلفنو جابجا کردم و با مکثی گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-الان که نمیتونم جوابی بدم..فعلا زوده بگم خوبه یا بد...پسرعموی جنابعالی زیادی مغروره.اصلا هم خوش صحبت نیست.باورت میشه امروز واسه صبحونه خوردن کلی علافم کرد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه شیطون باری به خودم تو آینه انداختم ...اخ که چقد رعایت نکردن قوانینش لذت بخشه..."بی بی سی بازی ممنوع"...برو بابا...دختر وخبرچینی...آدم خفه میشه حرف تو دلش بمونه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-جدی؟چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چه میدونم.یه بار چایی میخواست بعد میگفت قهوه میخوام.تازه تشکرم بلد نیست.انگار من نوکرشم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مگه نیستی؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یا خدا...این دیگه از کجا اومد؟مگه نگفت ظهر نمیاد؟هنوز صدای ستایش از اونور خط میومد.گوشی رو قطع کردم و با ترس به سمتش برگشتم.توی چارچوب در ایستاده بود و با اخم وحشتناکی نگام میکرد.به تته پته افتاده بودم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-س...سلام آقای سلحشور...شما...شما کی اومدید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرفمو قطع کرد و با عصبانیت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-یک:اینکه من کی میرم و کی میام به خودم مربوطه،دو:موش بازیت گل کرد نه؟سه:تو توی این خونه یه مستخدمی و یه مستخدم هر کاری که میکنه وظیفشه پس تشکر نیازی نیست...فهمیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی جوابی ندادم محکمتر گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پرسیدم فهمیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری تکون دادم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ب...بله فهمیدم،دیگه تکرار نمیشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در اتاقمو محکم بست و رفت.از ترس به سکسکه افتاده بودم.چرا همیشه مثل اجل معلق سر میرسید؟یعنی من بدشانسم در حد لیگ برترانگلیس...حالا خوبه گفت نمیام خونه...صدایش رو از ابتدای راهرو شنیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خاله ریزه....سریع بیا پایین کارت دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ای لال شی پسر...خاله ریزه عمته....تو قدت زیادی بلنده نردبون...چیکار من داری آخه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اکراه بلند شدم و به طبقه پایین رفتم.توی آشپزخونه بود.داشت قهوه میخورد و همزمان با تلفن حرف میزد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بعداز ظهر پرواز دارم...آره،آره گفتم که حال مادرم خوش نیست،نمیدونم احتمالا دو هفته ای طول بکشه...باشه خبر میدم...کاری نداری؟قربانت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشی رو قطع کرد و به من اشاره کرد که بشینم.کلا عادت داره آدمو دق بده تا حرف بزنه.قهوشو در آرامش کامل خورد و بعد از چند لحظه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شنیدی که گفتم پرواز دارم،مشخص نیست کی برگردم اما قبل رفتنم تذکرات لازمو بهت میدم.حق نداری مگر در مواقع ضروری از خونه بیرون بزنی،هیچ تلفنی رو هم جواب نمیدی،فکر نکن چون من نیستم آزادی که هر کاری دلت خواست بکنی...فهمیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمیدونم چرا فکر میکنه من نفهمم؟خب فهمیدم دیگه.هی همینو میپرسه.یه باره بگو اسیر شدم دیگه:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شنیدم چی گفتی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ای وای من...مگه من بلند فکر کردم؟حالا باز خوبه فحشی چیزی ندادم وگرنه خونم حلال بود.نگاش کردم و آروم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-درسته که شما...شما باید به من دستور بدید اما...اما فکر نمیکنید اینهایی که میگید یه کم سخت باشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با همون جدیت جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه...فکر نمیکنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همون دیگه.این اصلا فکرش کار نمیکنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلند شدم برم که کارتی جلوم گرفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-این کارت عابره که به نام خودم گرفتم.توش پول ریختم که اگه چیزی نیاز شد بخری...بگیرش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما من که از دستور دادنش بدم اومده بود با حرصی که توی صدام مشخص بود گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من که قرار نیست جایی برم یا کسی اینجا بیاد...پس پولی هم نیاز ندارم آقای سلحشور...با اجازه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با فریادی که سرم زد در جا ایستادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-وقتی بهت دستور میدم باید بگی چشم...دستم هنوز درازه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشتم وبا ناراحتی کارت رو از دستش گرفتم...هنوز چند قدم ازش دور نشده بودم که صدام زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خاله ریزه برگشتم لباس فرم تنت باشه...علی بهم گفت دادیش خیاطی...فکر نکن یادم رفته و چیزی بهت نمی گم...اگه بخوای باز قوانین این خونه رو نادیده بگیری کلات بدجوری تو کلاه من میره...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون اینکه یه لحظه دیگه بمونم به طرف اتاقم رفتم.هیچوقت فکر نمیکردم منی که از گل نازکتر بهم نمیگفتن حالا باید از یه مرد دستور بگیرم و بیشتر از همه اینکه تحقیراشو تحمل کنم.کاش هیچوقت اون اتفاق نمی افتاد و من از خونه و زندگیم دور نمیشدم.خدایا این چه تقدیریه که برام نوشتی؟مگه من بنده بدی برات بودم که اینقدر بلا سرم میاری؟چقدر باید تحمل کنم آخه؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تلفن بی وقفه زنگ میخورد اما من گوشی رو برنمیداشتم.آقای سلحشور یه ساعتی میشد که به فرودگاه رفته و من باز تنها شده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلافه از صدای تلفن بلند شدم ، از پریز کشیدمش که موبایل خودم زنگ خورد.ستایش بود.با خوشحالی دکمه سبز رو فشردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام ستایش خانوم گل

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای ستایش تقریبا عصبی بود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ای بمیری دختر.چرا تلفن خونه رو جواب نمیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مگه تو بودی که زنگ میزدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه...نیما بود.زنگ زد بهم گفت این خاله ریزه چرا گوشی رو جواب نمیده؟حالا منم متعجب که خاله ریزه کیه؟وقتی گفت منظورش تویی خندم گرفت ولی اینقدرعصبانی بود که جیکم درنمی اومد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با عصبانیت گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خاله ریزه و مرض!حالا چیکار داشت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-وای خوب شد گفتی.بلیطشو جا گذاشته.زنگ زده بود که تو واسش ببری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من ببرم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آره،تو رو خدا زود ببر.بیچاره به هزار مصیبت بلیط گیرش اومده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا خودش برنگشته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اینجوری خیلی دیر میشد...مهسا جون ستایش ببرش...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-این پسرعموی تو هم آلزایمر داره ها...حالا کجا گذاشته بلیطو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-گفت تو کشوی میزشه.عجله کن باشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باشه بابا...الان میرم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشی رو قطع کردم و به طرف اتاقش رفتم.موندم چطور همچین چیزی رو یادش رفته.در اتاقشو که باز کردم عطر خوش مریم به مشامم رسید.چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم.چشم که باز کردم با یه اتاق که چه عرض کنم با یه سوییت بزرگ و شیک روبرو شدم.تختخواب دونفره ی مشکی رنگی وسط اتاق گذاشته شده بودو روبه روش هم یه تلویزیون ال سی دی بزرگ کنار پنجره خودنمایی می کرد...پرده حریر سفید رنگی اتاقشو بی شباهت به اتاق یک شاهزاده نکرده بود...سمت چپ تختش میزی قرار داشت که پر بود از عطر ووسایل شخصیش و سمت دیگر تخت کمد دودره ای بین دیوار تعبیه شده بود... روی دیوارقاب عکس های زیادی که همشون عکس از خودش بود زده...خودشیفتس دیگه.البته توی عکسا واقعا جذاب بود...یه دست نیم ست سفید و مشکی هم تو اتاق چیده ... یه گیتار خیلی خوشگلم رو دیوارش نصب بود.وای که چقدر عاشق آهنگ زدن بودم البته پیانو رو ترجیح میدادم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تازه یادم افتاد که واسه چی تو اتاقشم...فوری به سمت میز رفتم و کشوی اول رو باز کردم.خداروشکر بلیط دم دست بود.سریع برداشتمش و آماده رفتن شدم.فقط دعا میکردم که دیر نشه و گرنه به خونم تشنه میشد.پروازش ساعت3بود.هنوز یکساعتی فرصت داشتم.حالا من خودم استرس داشتم این ستایش هم ول کن نبود.همش زنگ میزد که رسیدی یا نه؟انگار بنده جت سوار شدم یا اینکه میتونستم پرواز کنم اما از سر لجبازی پرواز نمی کردم...ای بابا...فقط لنگ دراز کرده،با این کارش پی بردم قطعا بی خاصیته...آدم چیز به این مهمی یادش میره...دیلاق یه لا قبا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره بعد از کلی کاهش وزن و استرس رسیدم.حالا تو این بازار شام چطوری پیداش کنم؟از اطلاعات فرودگاه خواهش کردم که واسم پیجش کنه.اینطوری نیازی نبود کلی دنبالش بگردم.از دور دیدمش که داره به سمتم میاد.توقع داشتم وقتی منو ببینه از خوشحالی بال دربیاره اما برخلاف انتظارم وقتی بهم رسید با تشر گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هیچ معلومه کدوم جهنمی بودی؟چرا تلفنو جواب نمیدادی؟شانس آوردی پرواز تاخیر داره وگرنه وای بحالت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی اختیار بغض کردم.عجب استقبال گرمی!!!.مرتیکه پررو... انگار من باعث شده بودم بلیطش یادش بره.میخواستم جوابشو بدم ولی میدونستم لب باز کنم اشکم دراومده.آروم بلیطو روی چمدون گذاشتم و پشت بهش ایستادم.بغضمو فرو بردم و باصدای گرفته ای گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من...من اگه تلفنو برنداشتم فقط به دستور خودتون بوده آقای سلحشور وگرنه من...من هیچ جهنمی نبودم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد به سمت در خروجی دویدم.اشکام همینطور میریخت.تحقیر پشت تحقیر...معلوم نیست از بچگی چطور بزرگش کردن...حتما بجای غذا بهش نیش مار میدادن که انقد زبونش نیش داره...معلوم نیست به کدوم ساز آقا باید میرقصیدی.لعنت به من...زبونم ندارم از خودم دفاع کنم...اشکم دم مشکمه...مامان جونم... قربونت برم...قدم بدرک،حداقل یه زبون واسم به ارث میذاشتی که میفهمیدم بابا یه جا تو این دنیای کوفتی منم می تونم از خودم دفاع کنم...بخدا اگه مجبور نبودم یه لحظه هم پیشش نمی موندم.اشکام سر قبرت بریزه نردبون...وای زبونم لال...نه نه خدا نکنه.جوون مردم گ*ن*ا*ه داره.ولی خدا یه جوری حالشو بگیر که من لذت ببرم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روزها از پی هم میگذشتن و برگشت سلحشورکوچک نزدیک شده بود.طبق گفته اش هم آخر هفته سه خدمتکار به عمارت اومدن تاهمه جا رو تمیز کنن که البته یکی از اونا باغبون بود وباید درختها رو هرس میکرد.منم تمام حواسم بهشون بود که چیزی از وسایل خونه کم نشه...گرچه از اون دوتا خانوم خوشم اومده بود واونطور که فهمیدم این خدمتکارا نزدیک 3ساله به اینجا میان و درواقع مورد اعتماد آقا نیما هستن...فاطمه زن میانسالی که نسبتا چاق بود ولی از بخت بد من قد بلندش چاقیشو پنهون می کرد...اینم یه بهانه واسه اینکه دوباره جلوی آینه بایستم وغصه بخورم...ستاره دختر فاطمه است وجالب اینکه دانشجوی پرستاریه ولی برای اینکه کمک خرج خانوادش باشه همراه مادرش به عمارت می اومد...آقا مجتبی که توی باغ مشغول بود همسر فاطمه خانومه...دلم نیومد کمکشون نکنم برای همین منم مشغول گردگیری شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر سه درگیر سالن بودیم که ستاره با دستمال و شیشه شوری کنار پنجره ایستاده بود سریعا برگشت وجیغ بلندی کشید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هیییی...چی شده مادر؟؟...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فاطمه خانوم با عجله به سمت دخترش دوید که خنده ستاره مثل بمب تو سالن پیچید و باعث شد فاطمه وسط راه بایسته...هنوز از بهت جیغ بنفش ستاره بیرون نیومده بودیم که با لبخند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ببخشید مامان جون تو دلم مونده بود...آخه میگن وقتی توی جمع یه دفعه همه ساکت میشن دختری به دنیا میاد منم از سر ذوق جیغ کشیدم...فدای اون فرشته کوچولو بشم که الان بدنیا اومده...ووووی!!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فاطمه دست به سینه وبا اخمهای درهم روبه ستاره گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مادر بشی الهی ،که ببینی وقتی پاره تنت جیغ میکشه چه حالی بهت دست میده...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ستاره به نگاهی شیطنت بار نزدیک مادرش شد و لپهاشو بین دستاش گرفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-انشالله مامان جون انشالله...خدا از زبون مبارکت بشنوه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این حرف خودش رو روی مبل سلطنتی انداخت و در حالی که دستمال رو توهوا می چرخوند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ای خدا پس اون یار ما کی میاد؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحظه ای از نفس پر حسرتی که ستاره کشید خنده ام گرفت...امان از دست دخترا...جون به جونشون کنن فقط از ازدواج های رویایی حرف میزنن...خیلی دوست دارم بدونم منشا وجودی این شاهزاده ها از زبون چه کسی نشات گرفته...ما که نه دیدیم ونه شنیدیم که این شاهزاده کسی رو خوشبخت کرده باشه...با پس گردنی که فاطمه به دخترش زد این قائله هم به پایان رسید وما دوباره به سر کار برگشتیم.تمام اون روز در کنار خانواده شاد رحیمی ها گذشت...از آوازهای عاشقونه آقا مجتبی توی باغ که برای همسرش می خوند وباعث می شد گلهای سرخ رنگی روی گونه فاطمه خانوم بشینه و یا رقص مضحک وعجیب وغریب ستاره که بگفته خودش کردی بود...حتی تونسته بودم لبخند نادر علی آقا رو هم ببینم که با چه ذوقی توی باغ کمک آقا مجتبی درختارو هرس میکرد...خیلی ازشون خوشم اومده بود،نگام پر شد از حسرت لحظه هایی که ای کاش قدر تک تک اونا رو می دونستم...صدای خنده مامان...قربون صدقه های بابا...چی شد اون همه زندگی وشور؟؟...اون لحظه چقد به ستاره حسودی کردم و توی دلم از خدا خواستم لبخند رو از روی لباشون دور نکنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به گفته منبع معتبر بی بی سی، ستایش خانوم گل متوجه شدم نردبون دیلاق حال مادرش خوب شده و احتمالا دوشنبه شب برمیگرده،هرچند که من به این تاریخا دیگه اعتمادی نداشتم و هرلحظه منتظر اومدنش بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شبی که میخواست برگرده خونه رو مرتب کردم.غذا رو درست کردم و به حموم رفتم.بعد از یه دوش که حسابی حالمو جا آورد حولمو تنم کردم و از حموم بیرون زدم که به چیزی برخورد کردم.سرمو بالا آوردم که چشمم به جمال نردبون روشن شد.اونم همینطور خیره شده بود بهم.این زود رسید یا من زیادی توی حموم بودم؟نمیدونم چقدر گذشت که صداشو شنیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-زبونتو گربه خورده خاله ریزه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرصم گرفت.ای خدا خودت شاهدی که من هی میخوام ملاحظه کنم خودش نمیذاره.هنوز نیومده شروع کرد.کمی عقب رفتم و و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شما کی اومدید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندی زد و در حالیکه در دستشویی رو میبست گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اینکه کی اومدم مهم نیست،فقط موندم چرا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرتا پا نگام کرد و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا همش لحظه های خاص سر میرسم!!!؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و رفت.لحظه های خاص یعنی چی؟یه نگاه به خودم انداختم.یعنی الهی بمیری مهسا.الهی کفنت کنن.آخه واجب بود همچین حوله ای تنت کنی؟خب مثل آدم لباستو تنت کن.حالا فهمیدم منظورش چیه.اون دفعه با لباس خواب منو دید حالام با این لباس کوتاه حمام.واقعا هم که عجب لحظه هایی سر میرسه.سریع وارد اتاقم شدم.لباس فرمم رو پوشیدم...لباسی با پیراهن آستین سه ربع سفید و دامنی مشکی وچون دامنش کوتاه بود مجبورشدم ساپورت مشکی هم بپوشم گرچه ساق پاهامو نمی پوشوند ولی من زیاد معتقد نبودم وهمون روز اولی هم بدون روسری جلوش ظاهر شدم ولی این دامن زیادی کوتاه بود کافی بود خم بشم...پسر پیغمبر که نیست،هست؟بهر حال با پوشیدن لباس مزخرف فرم برای چیدن میز به آشپزخونه رفتم.دلم بدجوری به صدا افتاده بود.با این حمامی هم که رفته بودم بیشتر احساس ضعف داشتم.با اینکه حوصله دیدنشو نداشتم اما به خاطر خودمم که شده رفتم واسه شام صداش کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اتاقش صدای گیتار میومد.چقدر آروم میزد. بر عکس بداخلاقش که اصلا به ذوق هنریش نمی اومد ولی تو کارش خیلی خوب بود...اونقدر محو شنیدن آهنگ شده بودم که گرسنگی یادم رفت.وقتی کارش تموم شد آروم به در اتاقش زدم.چند لحظه هیچ صدایی نیومد.خواستم دوباره در بزنم که گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چی میخوای؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آقا...میخوام میزو بچینم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خب چیکار کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو دلم گفتم"لطفا بفرمایید کوفت کنید":

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بفرمایید سر میز...لطفا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آخه این لطفا دیگه وسطش چه صیغه ای بود؟...نه که خیلی ازش خوشم می اومد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میز رو کامل و قشنگ چیدم.عاشق فسنجونای خودم بودم.امکان نداشت کسی بخوره و تعریف نکنه.نمیدونم چرا دلم میخواست نردبون هم ازش میخورد.این اولین باری بود که توی این خونه فسنجون درست میکردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند دقیقه بعد من، اونم به آشپزخونه اومد.صورتش کمی گرفته بود.یه غمی توی نگاهش بود.چشماش اون جدیت همیشگی رو نداشت.نمیدونم چش شده بود اما با وجود رفتار بدش دلم نمیخواست از چیزی ناراحت باشه.جالب اینکه همیشه چوب همین دل رحمیمو میخوردم !!ولی خب مثل اسمم ماه بودم ماه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-این دیگه چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب نگاش کردم که با اخمی که انگار بدترین وچندش آور ترین غذا رومیبینه به ظرف فسنجون نگاه می کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-فسنجونه آقا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قاشق خورشخوری رو با اکراه تو ظرف چرخوند و مثل کسی که می خواد بالا بیاره سریع به صندلی تکیه داد و بینیشو گرفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مطمئنی این غذاست؟...نکنه غذای وولف رو بهم دادی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از تشبیه غذایم به غذای اون سگ ولگردش عصبانی شدم ونفسم رو بشدت بیرون دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نخیر...غذای سگ ماله سگه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلمه سگ رواز روی قصد بشدت گفتم که نیما سریع بلند شد و یقه پیراهنمو بین دستاش گرفت وبا یه حرکت مثه پر کاهی بلندم کرد طوری که فقط نوک کفشهام زمین رو لمس می کرد،از ترس قالب تهی کردم...بخدا مطمئن شدم خود سگه... با برخورد نفسهای داغش به پوست صورتم وحشت زده سرم رو پایین انداختم وبه یقه لباسش خیره شدم...حتی نمی تونستم دستامو بلند کنم و روی دستاش بذارم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تو چشمای من نگاه کن و بگو چه زری زدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دادی که سرم زد بی اختیار دستمو روی دستاش گذاشتم و سرم رو بیشتر تو یقه لباسم فرو کردم که دوباره فریاد زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بهت گفتم تو چشمام نگاه کن و حرفتو دوباره بزن تا حالیت کنم کی سگه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منو به خودش چسبوند و کنار گوشم با اون صدای زیبایی که حالا آروم شده بود تکرارکرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تو چشمام نگاه کن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لمس لبهاش روی لاله گوشم کاملا بی وزن شدم و دستم از روی دستاش پایین افتاد...تنم از گرما می سوخت و ضربان قلبم دوبرابر شده بود،با ترس سرمو بلند کردم و تو چشمای به خون نشسته اش خیره شدم،اما یه لحظه طوفان چشماش فرو کش کرد و هر دو به چشمای هم زل زدیم...تنها صدایی که از آشپزخونه میومد صدای ضربان قلبمون بود...تند و وحشی...آب دهنمو به سختی فرو بردم اما بغض گلوم پایین نرفت و باعث شد چشمام پر از اشک بشه،نیما به آرومی یقه لباسمو رها کرد و ازم فاصله گرفت،ایستادن برام سخت بود،برای جلوگیری از افتادنم دستمو به کمد آشپزخونه گرفتم،باید حرفی میزدم و گرنه معلوم نبود تا چند دقیقه دیگه بتونم زیر این نگاهش دووم بیاورم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ببخشید آقای سلحشور...من قصد جسارت نداشتم...بخدا غذای روی میز فسنجونه...اگه فکر میکنید بد مزه اس و دوسش ندارید من فوری غذای دیگه ای درست می کنم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیما تک سرفه ای کرد و نگاشو از چشمای اشک آلودم گرفت،چرخید وقصد خروج از آشپزخونه رو داشت که بین راه ایستاد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-همین خوبه بیارش توی اتاقم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️