رمان داستان تابلوی خوبها و بدها به قلم فاطمه ارسلانی
تخمین مدت زمان مطالعه : ۱۰ دقیقه ۳۴ ثانیه
با صدای آلارم گوشی، چشمان زهرا خانم از خواب گشوده شد. نگاهی به ساعت دیواری انداخت؛ عقربه ها ۴ صبح را نشان می داد. با زمزمه ی بسم الله، رو به روشویی رفت و صورت شست. عطر غذای سحری که از شب قبل آماده کرده بود، در فضای کوچک آشپزخانه پیچید و او آرام شعله ی اجاق گاز را کم کرد تا غذا گرم بماند.
آرام کنار بستر دخترش، پونه، ایستاد. لبخندی بر لبانش نشست؛ پونه، تنها یادگار همسرش بود که در جنگ ۱۲ روزه، جانش را فدای وطن کرده بود. با یاد او، قطره اشکی ناخودآگاه از گوشه ی چشم زهرا خانم سرازیر شد.
مامان
صدای نازک پونه، او را از غرق شدن در خاطرات بیرون کشید. اشک هایش را با پشت دست پاک کرد و با مهربانی گفت:
-جانم مامان. بیدار شو عزیزم، وقت سحریه.
صدای خواب آلود دخترش پاسخ داد:
-خوابم میاد
زهرا خانم با بوسه ای بر پیشانی اش گفت:
-اشکالی نداره. لازم نیست روزه بگیری. اما سال دیگه باید حتماً روزه بگیری ها.
این جمله، جرقه ای در چشمان پونه انداخت و او بلافاصله از جا برخاست:
-نه نه! روزه می گیرم!
خنده ی مادرانه ی زهرا خانم بلند شد:
-پس زود برو صورتت رو بشور و بیا.
هنگام خوردن سحری، پونه مدام چشمانش را می بست و دوباره بیدار می شد. از این صحنه ی شیرین و خواب آلود دخترش، زهرا خانم چنان می خندید که خودش هم از غذا خوردن باز می ماند.
***
پس از پایان سحری، پونه با چادری که ذوق دوختنش هنوز در آن پیدا بود، کنار مادرش ایستاد. گاهی یادش می رفت و نگاهش به لب های مادر که آیات قرآن را زمزمه می کرد، خیره می ماند.
پس از نماز صبح، زهرا خانم طبق عادت همیشگی، قرآن را برداشت و با نوای دلنشینش، یاد همسر شهیدش را زنده کرد. اما تمام حواس پونه، درگیر قرآن بود که قرار بود صبح در صف مدرسه بخواند. اضطراب، خواب را از چشمانش ربوده بود. کتاب قرآنش را جلوی صورتش گرفت و همین طور که در خانه قدم می زد، بلند بلند آیه ها را تکرار می کرد
آنقدر قرآن را با هیجان خواند که گلویش خشک شد. بی درنگ به سمت شیر آب رفت، اما خنده ی مادرش او را متوقف کرد:
-پونه خانم! مگر شما روزه نیستید؟
ناگهان یادش آمد. انگار تمام توانش را از دست داده بود. دستانش سست شد و با قدم هایی لرزان کنار مادر ایستاد، سرش را روی پاهای او گذاشت و گفت:
-آخه مامان، خیلی تشنمه
زهرا خانم دوباره خندید، خنده ای که تمام خستگی دنیا را از تن پونه می شست:
-تازه اذان شده. زود جا زدی؛ سرباز شکسته خورده!
پونه با غرور بچگانه ای سرش را بالا گرفت:
-تشنمه، اما دلیل نمیشه شکست خوردم!
زهرا خانم با عشق، سر دخترش را بوسید:
-معلومه دختر من قویه. سربازِ رهبر و امام زمانش هست.
با شنیدن نام رهبر و امام زمان لبخندی بر لب پونه نقش بست:
-مامان جونم
زهرا خانم قرآن را روی میز گذاشت:
-جانم گل دختر؟
-منم می تونم برم پیش رهبر؟ مثل اون دخترهایی که برای جشن تکلیفشون رفتن؟
زهرا خانم با اطمینان پاسخ داد:
-حتماً چرا که نه. من مطمئنم تو حتماً رهبر رو میبینی.
ذوق در چشمان پونه درخشید:
-واقعاً مامان؟ یعنی میتونم برم پیش رهبر؟ ازش انگشتر بگیرم؟
قهقه ی زهرا خانم بلند شد:
-برای انگشتر میخوای رهبر رو ببینی؟
پونه سریع سر تکان داد:
-نه نه! میخوام از ایشون یه یادگاری داشته باشم، مثل بابا که برام این دستبند رو خرید. میخوام وقتی میبینمش، یاد رهبر بیفتم.
زهرا خانم سر تکان داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-دیگه دیر شد مامان. باید بری مدرسه. آماده شو.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپونه با عجله کتابش را به دست مادر داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاول ببین قرآن رو خوب می خونم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبار هزارم بود که قرآن را تلاوت می کرد و کامل بلد بود اما زهرا خانم، برای اینکه دخترش با خیال راحت به مدرسه برود، کتاب را از او گرفت
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپونه شروع به خواندن آیه ها کرد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوقتی به آخرین آیه رسید، با ذوق برای دخترش دست زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-آفرین دخترم! یک کادوی خوشگل برای روزه گرفتنت و یادگیری قرآن از من طلب داری.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپونه با پیروزی دستهایش را بالا برد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-آخ جون! کادو کادو!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزهرا خانم بلند شد و به سمت اتاق رفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-پونه، دیر شد. الان در مدرسه رو میبندن. تو هم مثل اون فیلمی که دیدیم میگی باز که مدرسه ام دیر شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپونه با دیدن قیافه ی بامزه ی مادرش خندید. پس از پوشیدن لباس مدرسه، با هم به سمت مدرسه راه افتادند. خانه شان تا مدرسه فاصله ی زیادی نداشت و زهرا خانم همیشه خودش او را میبرد و می
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر راه، پونه با دیدن دوستش، فاطمه، که او هم همراه مادرش آمده بود، به سمتش دوید و با هیجان صدا زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-فاطمه! فاطمه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدو دوست، چنان در آغوش هم فرو رفتند که انگار سال ها بود یکدیگر را ندیده بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر مسیر، زهرا خانم و لیلا خانم، مادر فاطمه، درباره ی جشنی که قرار بود برای روز ولادت امام حسن برگزار کنند، صحبت می کردند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوقتی به مدرسه رسیدند، از بچه ها خداحافظی کردند. قبل از رفتن، پونه مادرش را صدا زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-مامانی، خیلی تشنمه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزهرا خانم نتوانست بی تابی دخترش را ببیند:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-مامان، برات آب بیارم بخوری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپونه با بغض سرش را به نشانه نه بالا برد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-نه، من به بابا و خدا قول دادم روزه بگیرم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزهرا خانم با مهربانی پیشانیاش را بوسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-مامان، همین که نماز بخونی، دروغ نگی، کارهای خوب بکنی و درس بخونی، خدا و بابا ازت راضی هستن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپونه قبول نکرد. زهرا خانم ناچار تسلیم شد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-باشه مامان. حالا بدو بدو نکن. وقتی رفتی پیش دوستات، سرگرم میشی. بعد که اومدی خونه، میگیری میخوابی تا اذان. زمان مثل باد میگذره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپونه سر تکان داد و محکم مادرش را بغل کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-مامان، خیلی دوست دارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزهرا خانم او را در آغوشش فشرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-منم تو رو خیلی دوست دارم، دخترم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irناگهان، دل زهرا خانم آشفته شد. حس بدی پیدا کرد. دلش نمیخواست دخترش را راهی مدرسه کند. آخرین بار که همسرش را بدرقه میکرد، همین حس را داشت. خواست صدایش بزند برگردد، اما صدایش در گلو خفه شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سمت خانه رفت و سعی کرد خودش را دلداری دهد که این حس، فقط به خاطر از دست دادن همسرش است. در خانه، دلش آرام نبود. با فکر ماهی که پونه دوست داشت، ماهی را از یخچال بیرون آورد و خودش را با درست کردن شام سرگرم کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنزدیک ظهر بود که انفجاری مهیب، زمین را لرزاند. زهرا خانم روی زمین افتاد. پنجره ها و شیشه ها به شدت به لرزه درآمده بودند. گمان کرد زلزله است. چند ثانیه بعد، همه چیز ساکت شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز جا برخاست. تن و بدنش می لرزید. تنها یک چیز در ذهنش می چرخید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپونه... پونه...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچادرش را بر سر کرد و هراسان به خیابان رفت. همه به سمت مدرسه می دویدند. با دیدن آقا سعید، همسر لیلا خانم، با نگرانی پرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-چی شده آقا سعید؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسعید آقا، که رنگش پریده بود نفس نفس گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-مدرسه رو زدن
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irروح از تن زهرا خانم پر کشید. بدنش یخ زد. پاهایش فلج شده بودند. پاهایش را روی زمین میکشید و اسم دخترش را صدا می زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دیدن مدرسه ای که دیگر چیزی جز ویرانه ای از آن باقی نمانده بود، روی زمین افتاد. خاک و آوار را با دست روی سرش می ریخت. جو سنگین بود و مادران و پدران نگران، مدرسه را محاصره کرده بودند. زهرا خانم صورتش را چنگ می زد و موهایش را می کند. توان از دست دادن عزیز دیگری را نداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه اطراف نگاه کرد. باید کاری می کرد. دخترش، روزه دار، زیر آوار بود و درد می کشید. دست روی پاهایش گذاشت، تمام زور و قدرتش را در پاهایش جمع کرد و به سمت مدرسه دوید. خاک ها و سنگ ها را با چنگال کنار می زد، اما دست هایش قدرت جا به جا کردن آن ها را نداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادران و پدران دیگر نیز برای نجات فرزندانشان خود را به آب و آتش می زدند. مردم و امدادگران سعی در آرام کردنشان داشتند، اما مگر می شد دل پدر و مادری را که فرزندش زیر آوار بود و جان می داد، تسکین داد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا تکان هایی که خواهرش، آسمان، به او داد، به خود آمد. چشمانش قرمز بود و حالش خراب.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-قربونت بشم خواهر. دیدی چه خونه خراب شدیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزهرا خانم فقط نگاهش کرد. آسمان طاقت نیاورد و محکم خواهرش را در آغوش گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irساعت ها گذشت، اما صدای شیون و ناله هنوز برپا بود. با دیدن پیکر فاطمه روی دستان پدرش، به یاد صبح افتاد که چگونه شادمان دخترش را بغل کرده بود. لیلا خانم آنقدر بر سر خود کوبیده بود که از هوش رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزهرا خانم چشم به مدرسه دوخته بود، در انتظار دیدن دخترش که بدو بدو به سمتش می دوید و او را در آغوش می گرفت. پیکرها یکی یکی از زیر آوار بیرون آورده می شدند و به آغوش خانواده برمی گشتند. اما هنوز خبری از پونه نبود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا صدای مردی در لباس امداد، سرش را بلند کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-خانم، شما هم فرزندتون در مدرسه بوده؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرش را بی حال تکان داد. اشک از چشمان امدادگر سرازیر شد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-به بیمارستان برید. هر چی باشه فرزندتون رو اونجا میاریم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزهرا خانم با لبخندی تلخ گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-بیمارستان چرا؟ دخترم وقتی مدرسه رفت حالش خوب بود. فقط تشنه اش بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندی زد و ادامه داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-آخه روزه بود. هر چی بهش گفتم مامان، اشکال نداره روزه ات رو بشکن، قبول نکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبغض امدادگر شکست. نمی دانست چه بگوید. دنبال کلمه ای بود، اما زبانش قفل شده بود. رفتن را بر ماندن ترجیح داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دیدن پونه، غرق در خون، در دستان خواهرش، آسمان، به سمتش دوید. آسمان، با گریه، خواهرزاده اش را بوسید و او را به مادرش رساند. زهرا خانم پیشانی دخترش را بوسید. دست های کوچکش را که یخ کرده بود، روی صورتش گذاشت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-دردت به جون مامان. اذیت شدی؟ قربونت بشم، تموم شد مامان. الان میریم خونه، برات شیرکاکائو درست می کنم، گرم گرم می شی. تازه کلی برات ماهی درست می کنم. باشه مامان؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآسمان بر سر می کوبید و جیغ می زد. زهرا خان، پونه را تکان داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-مامان، بلند شو دخترم. داری مامان رو می ترسونی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمه دور زهرا خانم جمع شده بودند و جز گریه کاری از دستشان برنمی آمد. زهرا خانم بلند فریاد زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-گریه نکنید! دخترم می ترسه. چشماش رو باز نمی کنه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگریه ها شدت گرفت. زهرا خانم موهای دخترش را نوازش کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-مامان، سر صف قرآن خوندی؟ استرس که نداشتی مامان؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمش به لب های خشک شده ی دخترش افتاد. خودش را لعنت کرد که چرا گذاشت دخترش تشنه به مدرسه برود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهی به خواهرش کرد که دیگر جانی در بدن نداشت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-آسمان، ساعت چنده؟ اذان خونده؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآسمان نگاهی به ساعتش کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-خیلی وقته که از اذان گذشته.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزهرا خانم به دخترش لبخند زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-اولین روزه ات مبارک مامان. مبارک باشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهی به جمعیت کرد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-یکی به من آب بده. دخترم روزه بوده، می خواد افطار کنه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوقتی دید کسی کاری نمی کند، از گلویی که خشک شده بود، فریاد زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-میگم دخترم روزه بود! یکی به من آب بده!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبطری آبی به سمتش دراز شد. لیلا خانم بود:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-دختر منم روزه بود. فاطمه ی منم روزه بود. می گفت با پونه قول دادیم با هم روزه بگیریم. الان افطار کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزهرا خانم با گریه تشکر کرد و روی زبان دخترش آب ریخت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-قربون دختر قوی ام بشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلیلا خانم، زهرا خانم را محکم در آغوش گرفت. هر دو برای گل های چیده شده شان، اشک می ریختند و زجه می زدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir***
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irناگهان، زهرا خانم چشمانش را باز کرد. در خانه ی خودش بود. نفس عمیقی کشید. با صدای پونه، سرش را برگرداند. دخترش کنارش نشسته بود. با خوشحالی بغلش کرد و بوییدش:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-مامان! کجا بودی؟ فکر کردم از دستت دادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپونه صورت مادرش را نوازش کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-مامان، من هیچ وقت تو رو تنها نمی ذارم. من و بابا همیشه کنارت هستیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرنگ زهرا خانم پرید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-بابا؟ دخترم، انگار حواست نیست بابا شهید شده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپونه لبخندی زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-میدونم مامان. اما الان دیگه کنارمه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزهرا خانم با گریه گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-پونه، نترسونم مامان. به اندازه ی کافی کابوس دیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپونه دستان مادرش را بوسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-مامان، همش واقعیه. من شهید شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزهرا خانم با گریه، سرش را با وحشت تکان داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-نه، نه پونه! مامان، تو زنده ای. قربونت بشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپونه صورت مادرش را قاب گرفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-من زنده ام مامان. شهید همیشه زنده ست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزهرا خانم با التماس به دخترش نگاه کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- جون بابا، من رو تنها نذار.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپونه انگشت دستش را روی قلب مادر گذاشت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-من همیشه تو قلبت هستم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگریه ی زهرا خانم شدیدتر شد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-مامان، من به آرزوم رسیدم. رهبر رو دیدم. من و دوستام پیش رهبر رفتیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا خوشحالی ادامه داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-بابا هم بود. همه جا بوی عطر محمدی می اومد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزهرا خانم با شنیدن حرف های دخترش، کمی دلش شاد شد. دخترش تنها نبود. پونه از کنارش بلند شد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-مامان، ناراحت نباش. جای من خیلی خوبه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irناگهان، زهرا خانم از خواب پرید. با یاد دخترش، پونه، دیگر قلبش آرام گرفت. با یاد حرف دخترش که رهبر را دیده سردرگم بود. وقتی مجری تلویزیون خبر شهادت رهبر را اعلام کرد، با اشک صورتش را گرفت. فهمید که رهبر، دخترش را همراهی کرده است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه پنجره نگاه کرد. کبوترها در حال پرواز بودند، گویی آنها هم به مهمانی رهبر می رفتند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپایان.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
