رمان دلنا به قلم لیلا_Lila_m
دلنا در مسیر رسیدن به پناهگاه حیوانات با سگش گرفتار جنگلی مرموز میشود او به زودی متوجه میشود این جنگل خروجی ندارد….
تخمین مدت زمان مطالعه : ۲۹ دقیقه ۵۲ ثانیه
ژانر : #ترسناک #کوتاه #نوقلم
خلاصه :
دلنا در مسیر رسیدن به پناهگاه حیوانات با سگش گرفتار جنگلی مرموز میشود او به زودی متوجه میشود این جنگل خروجی ندارد….
باران به شدت میبارید و جاده به یک چال پر از آب تبدیل شده بود. آسفالت خراب و چالهچولهها هر لحظه رانندگی رو سختتر میکردند. به آرامی چرخها رو میچرخوندم، اما بیشتر از همه رو اعصابم بود. دو ساعت بود که پشت فرمان نشسته بودم، اما هنوز به مقصد نرسیده بودم. موبایلم زنگ خورد؛ دوباره مامان. سومین بار بود که تماس میگرفت از وقتی که از خونه بیرون زده بودم. با کلافگی جواب دادم:
_جونم مامان، باور کن از نیم ساعت پیش که زنگ زدی هیچ اتفاق خاصی نیفتاده!
مامان با نگرانی جواب داد:
_ هنوز نرسیدی؟ خب نگرانم، چیکار کنم؟
_ نه مامان، گفتم که بخاطر بارون باید آروم برونم.
_ آره، آره. آروم برو، اشکال نداره دیرتر برسی. فقط تا رسیدی بهم خبر بده که نگران نشم.
_ خیلی خب مامان، گفتم که خبر میدم.
صداى مونا از پشت گوشی میآمد که گوشی رو از مامان گرفت:
_ ابجییی، کولی چطوره؟ خوبه؟
با یک نگاه از آینه، دیدم که همچنان پشت سرم روی صندلی عقب لم داده و خوابیده.
_ آره، خوبه، بیخیال عالم لم داده رو صندلی!
این رو با حرصی که خودم هم حس میکردم گفتم. مونا که میخندید، ادامه داد:
_ میخوای بیاد رانندگی هم بکنه؟
_ ساکت شو! بخاطر این سگ عوضی مجبورم تا رشت رانندگی کنم. وقتی رسیدم، خودت بیا ماشینو عین چی بشور. پره موی سگ شده ماشینم.
مونا با یک طعنه گفت:
_ عه، مگه من گفتم ببرش؟ من که گفتم خودم نگهش میدارم. تو و مامان نزاشتین.
_ آره، همین مونده بود. تو اون یک وجب آپارتمان سگ هم نگه میداشتیم. دو روز بود عاصیمون کرده بودید.
مونا با صدای آرامتری جواب داد:
_ تو عاصی شدی، مامان مشکلی نداشت.یعنی میتونستم راضیش کنم
_ مونا داری میری رو اعصابم. همین که دارم میبرمش پناهگاه، برو خدا رو شکر کن. باید برش میگردوندم تو همون کوچهای که پیداش کردی.
مونا با صدای آهسته گفت:
_ خب بابا، دو روزه همش میگی. باز اومدی هم میخوای منت بذاری.
_ معلومه که منت میذارم، آخر هفته ام رو حروم کردین!
مونا _ بده حالو هوات عوض میشه
در همون لحظه، ماشین یکباره خاموش شد. فحشی فرستادم به ماشین و بدون اینکه به مونا توجه کنم که هنوز در حال حرف زدن بود، گوشی رو قطع کردم.
در رو باز کردم و از ماشین بیرون رفتم که ببینم چه بلایی سرش اومده. همون لحظه که پام رو گذاشتم روی زمین، پایم رفت تو چاله پر از آب. با حرص در رو کوبیدم و گفتم: «امروز از زمین و زمان داره برام میباره!»
پامو تکون دادم تا آب از کتونیها بریزه بیرون. کاپوت رو بالا زدم بخاری ازش بلند شد. لعنتی، داغ کرده بود. بابا چند روز بود که میگفت «ببرش سرویس»، هی پشت گوش انداختم. تازه با این حال باهاش پاشدم اومدم سفر.
رفتم نشستم تو ماشین و سرم رو کوبیدم به صندلی. همون لحظه صدای خرخر از پشت شنیدم. کولی بیدار شده بود و با اون چشمای آبی وحشیش داشت نگاهم میکرد.
_ «تو چی میگی دیگه؟ ببین از دستت چقدر بدبختی میکشم!»
طوری نگاه کرد که انگار میفهمید چی میگم.
_ «خب حالا جم کن خودتو. همین مونده برا سگ دل بسوزونم.»
گوشیم رو برداشتم تا به سیما زنگ بزنم. داشتم ناامید از جواب دادنش میشدم که بلاخره جواب داد:
_ «دلنااا! کجا موندی تو ؟ قرار بود تا ظهر برسیها عصر شد که!»
_ «تا شبم برسم باید خدا رو شکر کنم.»
سیما با نگرانی گفت:
_ «چی شد؟ نکنه گم کردی راهو؟ کجایی الان؟»
_ «من چه میدونم کجام! تو نقشه زده هنوز یک ساعت راه تا مقصد مونده. این جاده جنگلیه، هر چی میام تموم نمیشه. الان هم که ماشین خاموش کرد باید یه کم بشینم تا راه بیفته.»
سیما بعد از یه مکث گفت:
_ «فهمیدم کجایی. تو اون جاده رو تا آخر بیا. پناهگاه با ماشین ۲۰ دقیقه بیشتر راه نیست. درختهای کاج رو رد کردی؟»
_ «آره، الان از اونجا رد شدم. پس چرا نقشه میگه یک ساعت دیگه راهه؟»
سیما با لحن آرامی گفت:
_ «اون شهر رو زده. پناهگاه بیرون شهره. ببین، من الان ماشین دستم نیست، شوهرم رفته داخل شهر. اگه ماشینت روشن نمیشه، پیاده راه بیفت، بعد شوهرم ماشینت رو میاره.»
_ «مگه نمیگی ۲۰ دقیقه با ماشین راهه؟! من باید یک ساعت پیاده بدوم تا بهت برسم!»
سیما با خنده جواب داد:
_ «کی گفت بدوی؟! ببین، یه کم بالاتر که بری، یه راه کوچیک به جنگل میره. از اون راه بری خیلی زودتر میرسی.»
_ «همین مونده، تو جنگل گم بشم!»
سیما با لحن شیطنتآمیز گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ «وای دلنا، غر نزن! اینقدر پاشو بیا، هنوز که بارون شدید نشده، ماشین درست نشه، میخوای تا شب بمونی اونجا؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ «هوففف! خیلی خب، ببینم. روشن نمیشه. یه کم دیگه بمونم میام.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسیما با لحن آرامی گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ «آره، آره، همون جاده خاکی رو بگیر، بیا مستقیم تا اینجا میاره.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ «باشه، خداحافظ.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهی به کولی انداختم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ «انگار قراره یکم پیادهروی کنیم.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیک بار دیگه تلاش کردم که ماشین روشن بشه، اما خبری نشد. لعنت بهش، پیاده میرم. حوصلهی صبر کردن ندارم. پیاده شدم، کولم رو روی دوشم انداختم. عقب رو باز کردم و بعد از اینکه از محکم بودن قلاده کوکی مطمئن شدم، پیادش کردم. ماشین رو قفل کردم و راه افتادیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعقب چرخیدم و به ماشینم نگاه کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ «آخ عزیزم، ببخشید باید تنهات بذارم.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد رو به کوکی گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ «راه بیوفت دردسر کلی راه داریم.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکمی جلوتر که رفتیم، به همون راهی رسیدیم که سیما گفته بود. مسیر گِلی و بههمریخته بود و رد چرخهای ماشینهایی که قبلاً از اونجا رد شده بودن، مثل زخمهایی روی زمین دیده میشد. بارون شدت گرفته بود و گل و لای به کفشهام میچسبید. با خودم غر زدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ "لعنتی، تا برسم، کثافت از سر و روم میباره."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکوکی چند قدم جلوتر از من راه میرفت، دمش رو پایین انداخته بود و پاهاش رو آروم روی زمین میذاشت، انگار که چیزی حس کرده باشه. هرچی جلوتر میرفتیم، جنگل متراکمتر میشد و سایهی درختها آسمون رو میپوشوند. تاریکی با مه غلیظ ترکیب شده بود و دیدم رو کم کرده بود. با اینکه همیشه فکر میکردم آدم شجاعیام، اما حالا یه حس سنگین توی سینم بود؛ یه اضطراب لعنتی که سعی میکردم نادیده بگیرم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ "بیخیال، فقط زودتر از این خرابشده بزنیم بیرون."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبوی نمبارون و خاک خیس پیچیده بود تو هوا، صدای پراکندهی پرندهها از بالای سرم میاومد. سعی کردم به خودم دلداری بدم که طبیعیه. ولی این سکوت سنگین، بیشتر از اون چیزی که باید، آزاردهنده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمینطور که حواسم بود از مسیر خارج نشم، یهو کوکی ایستاد. بدنش سفت شد و نگاهش به جایی تو دل تاریکی قفل شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ "چی شده پسر؟ راه بیفت!"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیکم با پام هلش دادم، اما مثل مجسمه همونجا وایستاده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ "زود باش کوکی! باید زودتر از این جنگل لعنتی بزنیم بیرون."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سمتی که زل زده بود، نگاه کردم. چیزی نمیدیدم؛ فقط درختهای قدیمی و بوتههای خیس. قلادهش رو ول کردم و خودم چند قدم جلو رفتم، سعی کردم تو تاریکی چیزی پیدا کنم. یه آن حس کردم کسی داره نگاهم میکنه. قلبم تند میزد. دستامو مشت کردم که ناگهان کوکی مثل برق از کنارم رد شد و دوید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ "کوکی! وایسا لعنتی!"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفسنفسزنان پشت سرش دویدم، قلبم توی دهنم میکوبید. صدای شاخ و برگهای زیر پام خشخش میکرد. با هر قدم، زمین گِلی بیشتر توی کفشهام نفوذ میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ "کوکی! برگرد! لعنتی... صبر کن!"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند بار پشت سر هم صداش زدم، اما انگار گوشش به حرفم بدهکار نبود. فقط یه سایهی محو ازش میدیدم که لای درختها میدوید. کمکم نفسهام به خسخس افتاد، ولی نمیتونستم از دنبال کردنش دست بکشم. اگه گمش میکردم، تو این جنگل تاریک دیگه نمیتونستم پیداش کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبلاخره ایستاد. با نفسهای بلند ایستادم و دستام رو روی زانوهام گذاشتم، خم شدم و زیر لب غر زدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ «وای خدا لعنتت کنه، قلبم اومد تو دهنم!»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکوکی پشت به من نشسته بود و دمش رو تکون میداد. آروم به سمتش رفتم. هنوز همونجا نشسته بود و انگار اصلاً از دویدن و ترسوندن من هیچ لذتی نبرده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ «هی پسر، بازیگوشی تموم شد؟ یالا، باید بریم.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقلادهش رو گرفتم و دور دستم پیچیدم. کاملاً گِلی و کثیف شده بود. همونجا کنار کوکی روی یه تختهسنگ نشستم و از توی کولم یه بطری آب معدنی در آوردم. چند جرعه سر کشیدم تا شاید هم خستگیم در بره، هم اعصابم آروم بشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ «ببین چی به روزم آوردی! یه کم صبر کن، از شرت خلاص میشم!»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکوکی سرش رو کج کرد و با نگاه معصومانهش بهم خیره شد. خندم گرفت، اما نمیخواستم کوتاه بیام. بلند شدم قلادهش رو محکمتر کشیدم تا مجبور بشه دنبالم بیاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز همون جایی که اومده بودم، شروع به برگشتن کردم. اما هر چی میرفتم، انگار خبری از اون جاده کوچیک نبود. درختا به طرز وحشتناکی شبیه هم شده بودن، مثل یه هزارتوی سبز که هیچ راه خروجی نداره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسترس تو وجودم پیچید. انگار یه چیزی توی قفسه سینهم سنگینی میکرد. دستم رو توی جیبم کردم تا گوشی رو بردارم، اما... نبود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ «خدای من!»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسر جام خشکم زد. مطمئن بودم آخرین بار وقتی با سیما حرف زدم، گذاشتمش توی جیبم. سریع رو زانوهام نشستم و کولم رو زیر و رو کردم. ولی خبری از گوشی نبود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ «نه... نه... خاک تو سرت دلنا! بدبخت شدی!»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکلافه دستم رو به سرم زدم. کوکی با همون نگاه معصوم و دم تکون دادنهاش انگار هیچ درکی از مصیبت من نداشت. بهش زل زدم و با حرص گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ «ببین تو چه دردسری انداختیم! حالا چیکار کنیم؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهوا داشت کمکم تاریک میشد و فضای جنگل سنگینتر از قبل شده بود. سایههای درختا کشیدهتر و صدای پرندهها کمتر شده بود. یه حس ناخوشایند مثل یه توده سنگین توی قلبم جا خوش کرده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسعی کردم ذهنم رو آروم کنم و به مسیر برگشت فکر کنم، اما هر چی میرفتم، همهجا شبیه هم بود. جادهای که باید باشه، انگار قورت داده شده بود. تاریکی داشت از لای شاخهها نفوذ میکرد و با هر قدم، دلشورهم بیشتر میشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ «خدایا، نکنه گم شدم؟!»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irداشتم پرسه میزدم، ولی انگار هیچ راه خروجی نبود. این جنگل لعنتی ته نداشت. بارون هم تو این وضعیت شروع به باریدن کرده بود. از لای شاخ و برگ درختها، قطرههای درشتی روم میریخت و حسابی خیسم کرده بود. گوشام داشت یخ میزد و لباس مناسبی هم نپوشیده بودم. فکر نمیکردم به همچین مصیبتی بیفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز توی کولهام یه کلاه بیرون کشیدم و روی سرم کشیدم. از هیچچیز بهتر بود. کوکی هم حسابی خیس و گِلی شده بود. فقط امیدوار بودم که سیما وقتی ببینه نرسیدم، حداقل بیاد و دنبالم بگرده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستامو بغل کردم و کنار یه درخت بزرگ با کوکی پناه گرفتیم. همش داشتم دور و برمو نگاه میکردم. از تصور گیر افتادن بین حیوونای وحشی تنم میلرزید. نکنه اینجا گرگ داشته باشه؟ وای... کوکی هم با اون جثه ریزش فکر نکنم بتونه محافظ خوبی برام باشه. یه چشمغره بهش رفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ دردسر کوچولو...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتو همون حال که به خودم میلرزیدم، یه چیزی کمی اون طرفتر توجهم رو جلب کرد. چشمام از خوشحالی برق زد. با دقت بیشتر نگاه کردم. اوه، خدا... انگار یه آدم بود! یکی اونطرفتر ایستاده بود، پشت به من. سریع به کوکی نگاه کردم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بدو پسر! فکر کنم نجات پیدا کردیم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا سرعت به طرفش راه افتادم و از همون فاصله داد زدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ آقاااا! آقاااا! میشه کمک کنین؟ من گم شدم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما اون اصلاً توجهی نکرد. با همون قدمهای آهسته و سنگین، به راه خودش ادامه داد. کمی مکث کردم، شک داشتم که صدامو شنیده یا نه. دوباره بلندتر داد زدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ آقاااا! وایستید!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبازم فایده نداشت. قلاده کوکی رو کشیدم و دوتایی دویدیم طرفش. قلبم تندتر از همیشه میزد. وقتی نزدیکتر شدیم، حس عجیبی پیدا کردم. سرعتم رو کم کردم و کوکی هم کنارم متوقف شد. یه لحظه پلک زدم... ولی اون مرد دیگه اونجا نبود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخشکم زد. مطمئن بودم که همینجا بود. حتی رد پاش هنوز توی گل دیده میشد، ولی خودش... انگار تو هوا محو شده بود. قلبم یخ کرد و کوکی با صدای نالهآمیزی زوزه کشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه اطراف نگاه کردم. شاید جایی پنهان شده بود یا پشت درختی رفته بود. ولی با هر قدمی که جلوتر میرفتم، بیشتر حس میکردم که چیزی درست نیست. رد پاها به شکل عجیبی تو گل فرو رفته بودن، انگار که یهدفعه سنگینتر شده باشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیه صدای خشخش از پشت سرم اومد. با وحشت برگشتم... ولی کسی نبود. صدای خشخش دوباره تکرار شد، این بار از سمت دیگه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتو دلم گفتم: خدایا، این دیگه چیه؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکوکی دوباره زوزه کشید، اینبار بلندتر و نگرانتر. حس کردم هوای اطراف سردتر شده. قلبم به شدت میکوبید و نمیدونستم باید کجا برم. همونطور که تو جای خودم میخکوب شده بودم، یه سایه از گوشهی چشمم دیدم...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسایهای که دیدم، به سرعت از بین درختها رد شد. قلبم تندتر زد و دستام یخ کرد. نمیدونستم باید فرار کنم یا بمونم. کوکی به سمت سایه زوزه کشید و شروع کرد به پارس کردن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآب دهنمو قورت دادم و سعی کردم صدام نلرزه:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ هی! کی اونجاست؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجوابی نیومد، اما صدای خشخش لابهلای درختها بیشتر شد. احساس کردم کسی یا چیزی داره دورمون میچرخه. کوکی با دُم پایین و گوشهای تیز، آماده حمله بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیه قدم به عقب برداشتم، اما پام به یه شاخه خشک گیر کرد و با صدای بلندی شکست. همون لحظه، سایه دوباره ظاهر شد. این بار نزدیکتر...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفس تو سینهم حبس شد. یه مرد قدبلند با کلاهی که صورتش رو پوشونده بود، کنار درخت ایستاده بود. حالت بدنش عجیب بود، انگار که کمرش بیش از حد به جلو خم شده باشه. با صدای خشداری گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ گم شدی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز لحنش یخ کردم. نتونستم جواب بدم. کوکی آروم خرناس میکشید و انگار آماده حمله بود. مرد آروم آروم به سمتم اومد، قدمهاش تو گل فرو میرفت و صدای چلپچلوپ میداد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ دنبال چی میگردی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا تردید گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ من... من فقط میخوام از جنگل خارج بشم. راهو گم کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمرد سرش رو کمی کج کرد و همونطور که نزدیکتر میشد، زیر لب زمزمه کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ تو نباید اینجا باشی... هیچکس نباید اینجا باشه...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیه قدم عقب رفتم و کوکی با صدای بلند پارس کرد. مرد یه دفعه ایستاد و سرش رو کامل به یه طرف خم کرد، انگار که گردنش شکسته باشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ اونا میان... اونا تو رو میخوان...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irموهای تنم سیخ شد. اونا کی بودن؟ صدای وزش باد شدیدتر شد و درختها با شدت به هم میخوردن. مرد یهو از جا کنده شد و با سرعت غیرطبیعی به عمق جنگل دوید، جوری که حتی ردش رو هم نتونستم دنبال کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای زوزه کوکی بلندتر شد. هوا سنگین و سرد بود و قطرههای بارون شدیدتر میباریدن. ترس عجیبی تو وجودم ریشه دوانده بود. احساس میکردم کسی یا چیزی از دور مارو زیر نظر گرفته.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکوکی یهدفعه به سمت چپ دوید، به سمتی که مرد ناپدید شده بود. دنبالش رفتم، ولی بعد از چند قدم یهو جلوی یه درخت بزرگ ایستاد و شروع کرد به کندن زمین.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخم شدم تا ببینم داره چیکار میکنه. زیر خاک نرم و گِلآلود، یه چیز براق پیدا شد. با دستای لرزونم خاک رو کنار زدم و چیزی شبیه به یه گردنبند قدیمی بیرون کشیدم. یه آویز فلزی به شکل چشم که انگار توش یه سنگ قرمز کار شده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین دیگه چی بود؟ چرا اون مرد همچین چیزی رو اینجا رها کرده بود؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحس کردم کسی پشت سرمه. با ترس برگشتم، ولی هیچکس نبود. فقط صدای نفسنفس زدن خودم و خرناسهای آروم کوکی به گوش میرسید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگردنبند رو تو دستم فشردم و سعی کردم فکرم رو جمع کنم. شاید این یه نشونه بود... یا یه طلسم؟ نمیدونستم، ولی حس میکردم باید از اینجا دور بشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکوکی آروم شد و دوباره کنار پام ایستاد. یه نگاه به گردنبند انداختم و زیر لب گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ فقط امیدوارم این یه کابوس باشه...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما تو دلم میدونستم که این تازه شروع ماجرا بود. چیزی تو این جنگل منتظرم بود... و حس میکردم که اون چیز، حالا که گردنبند رو پیدا کردم، دیگه منو رها نمیکنه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irباران شدیدتر شده بود و قطرات بزرگ و سنگین از لای شاخ و برگ درختها روی بدن خیس و سردم میریخت. هیچ چیز به جز صدای زوزههای دوردست گرگها و قطرات باران شنیده نمیشد. جنگل تاریکتر و ترسناکتر از قبل به نظر میرسید، هر قدمی که برمیداشتم به گم شدنم بیشتر دامن میزد. کوکی کنارم قدم میزد، حتی او هم خیس و گلی شده بود و دنبالم میکرد، اما من حتی نای حرف زدن نداشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدرست وسط جنگل گیر کرده بودم و بیخبر از هر چیزی، بهناچار از بیسکویتهای کمی که داشتم با کوکی شریک شده بودم. فکرش را بکن، گرسنگی، ترس، و باران.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا کلاه روی سرم که تا حدی از سرما محافظت میکرد، به آرامی از درختی به درخت دیگر میرفتم. ترس در دلم مانند یک فشار سنگین میفشرد. حتی نمیدانستم در این دنیای بیانتها کجا هستم و به کجا باید بروم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر همین لحظه، از دور، نوری ضعیف اما واضح میان درختها میدرخشید. قلبم یک لحظه ایستاد. قدمی عقب کشیدم و به آرامی کنار درخت پنهان شدم. با دست کوکی را به آرامی گرفتم تا آرام بماند. نور بیشتر و بیشتر به سمت من میآمد، فانوسی در دست کسی که گامهایی آهسته و دقیق برمیداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچهرهام به شدت دچار تردید شد. آن نور با همهی این باران و تاریکی بهطرز عجیبی واضح و روشن بود. صدای قدمبه هیچ وجه به گوش نمیرسید، اما نورش همچنان نزدیکتر میشد. کمی تر از ده قدم به من فاصله داشت که ایستاد و هیچ حرکت دیگری نکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا وحشت به کوکی نگاه کردم. او هم به دقت مراقب بود. صدای دلنشین و آشنای دخترانهای از میان مه و باران پیچید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ "میدونم اونجایی، لازم نیست بترسی."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین صدا همچون رعد در ذهنم طنینانداز شد. انگار که از میان تاریکی و زمان آمده بود، نه یک انسان واقعی. بیاختیار از درخت بیرون آمدم، قدمی به جلو برداشتم، اما هنوز دلم از ترس میلرزید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدختر با چشمانی عمیق و سیاه، به فانوس اشاره کرد. یک لبخند مرموز و دلخراش روی لبهایش بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ "تو... گم شدی، درست میگم؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتنها توانستم با نفسهای بریده بریده جواب دهم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ "آره... نمیدونم چطور گم شدم."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندش عمیقتر شد، مانند چیزی که در دل تاریکیها پنهان بود. او فانوس را کمی به جلو آورد و ادامه داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ "این جا جایی نیست که کسی بتونه راهش رو پیدا کنه، مگر اینکه خودش بخواد."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتمام بدنم یخ زده بود. دستانم به شدت میلرزیدند، هیچ چیز نمیتوانست آنچه را که او گفته بود از ذهنم بیرون کند. به چشمانش نگاه کردم، گویی چیزی در آنها بود که مرا وادار میکرد باور کنم هر کلمهای که میگفت، حقیقت است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ "این جا... چرا من؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدختر فقط سرش را کمی کج کرد و فانوس را بالاتر گرفت، حالا روشنایی بیشتری اطرافش را در بر گرفته بود. او به آرامی گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ "چون تو تنها کسی هستی که میتونی از این جا خارج بشی... اما باید انتخاب کنی."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحرفهایش در سرم پیچید. انتخاب؟ کجا باید میرفتم؟ چطور میتوانستم از اینجا خارج بشوم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر همین لحظه، کوکی با یک پارس ریز از کنارم جست. همهی نگاههایم به آن سوی جنگل چرخید، جایی که در تاریکی حرکتهای مشکوکی میدیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدختر، بدون هیچ ترسی، به جلو نگاه کرد. چشمانش در میان نور فانوس درخشیدند و انگار چیزی در آنها به من میگفت که آماده باشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ "اون که نباید، دنبالت اومده."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین جمله باعث شد که قلبم از جایش کنده شود. در همین حال، صدای شکستن شاخهها از پشت سرم به گوش رسید. به شدت برگشتم. چیزی در حال نزدیک شدن بود. در میان تاریکی، سایهای سیاه و درشت شروع به حرکت به سمت ما کرد...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدست نرم و لطیفش به آرامی دستم را گرفت و در حالی که با صدای آرامی گفت _ "بدو"، بدون حتی یک لحظه درنگ، قلاده کوکی را کشیدم و همراه او دویدم. نفسنفس میزدم، اما همچنان پا به پایش میدویدم، مانند یک نیرو نامرئی که مرا به جلو میکشید. بدنم دیگر قادر به تحمل نبود، اما چیزی در درونم نمیگذاشت متوقف شوم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبالاخره ایستاد. دستهایم را به زانوهایم تکیه دادم و با صدای نفسهای بریده بریده، به سختی نفس کشیدم. نگاهش، از آن نگاههای بیاحساس و خالی، به تاریکی درختان دوخته شده بود. حتی با آن همه دویدن، تنفسش آرام و منظم بود. باد سرد شب موهای بلند مشکیش را در هوا میچرخاند و پیراهن بلند سیاهش مانند سایهای در دل شب به نظر میرسید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمانم به پاهای برهنهاش افتاد. قلبم از ترس یک تپش تند زد. آب دهانم را سخت فرو دادم و با صدای خشدار گفتم _ "میشه کمک کنی از این جنگل لعنتی بیرون برم؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاو به آرامی جواب داد: _ "دیگه دیر شده... توجهشون بهت جلب شده."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irترس در دل من نشست. به دستان لرزانم نگاه کردم و با صدای لرزان گفتم _ "کی رو میگی؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاو بدون اینکه لحظهای تردید کند، گفت: _ "سایهها... شب نمیتونی از دستشون در امان باشی."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ "تو... تو کی هستی؟ چطور تنها تو این جنگلی؟" کلماتم بریده بریده بیرون آمدند، اما او انگار هیچ توجهی به سوالاتم نداشت. فقط به آرامی گفت: _ "همراهم بیا. امشب رو میتونی پیشم بمونی."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهش تیز و نافذ بود، و به لحن تاییدیاش اضافه کرد: _ "فقط امشب."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآب دهانم را دوباره قورت دادم. دل و دماغی برای رد کردن نداشتم. نگاه به سایههایی که در دل شب در حال چرخیدن بودند انداختم. هیچ راهی جز همراهی با او نبود. باید با او میرفتم، وگرنه شب را باید در دل این جنگل مرگبار میگذراندیم. سایهها... ترس از آنها، ترس از آن موجودات پنهان در دل تاریکی، مرا به سکوت وا داشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپشت سرش به راه افتادیم. از میان شاخ و برگهای به هم پیچیده گذشتیم؛ صدای خشخش برگها زیر قدمهایمان به طرز عجیبی گنگ بود، انگار که صدا در هوا گم میشد. فانوس در دست دخترک تکان میخورد و نور لرزانش به سختی راه را نشان میداد. قدمهایش آهسته و بیصدا بود، انگار که زمین زیر پایش زنده بود و با او همگام میشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irناگهان از لابهلای درختان، کلبهای کوچک و چوبی پدیدار شد؛ سقف شیبدار و دیوارهای کهنهاش زیر نور فانوس سایهای ترسناک داشتند. دخترک جلوتر از من رفت و درست مقابل در کلبه ایستاد. بدون اینکه به من نگاه کند، چرخید و با صدایی تیز و نافذ گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ تو انتخابت رو کردی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکلماتش مثل سیخی در گوشم فرو رفت. قلبم تندتر زد. دستم را محکم دور بند کولۀ کولی پیچیدم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ منظورت چیه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچهرهاش در تاریکی محو بود، ولی برق چشمانش در نور لرزان فانوس میدرخشید. با لحنی که نمیدانستم پرسش است یا سرزنش، گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ تو منو انتخاب کردی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیک چیزی از درونم فریاد میزد که "فرار کن"، ولی پاهایم سست شده بود. ضعف و خستگی مثل طنابی به دور بدنم پیچیده بود. کولی هم با چشمانی خسته کنارم ایستاده بود. نفس عمیقی کشیدم و با تردید گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ آره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبدون حرف در را باز کرد و منتظر ماند تا من جلوتر از او وارد شوم. همین که قدم به داخل گذاشتم، موجی از گرما به صورتم خورد؛ تازه فهمیدم چقدر سردم بوده است. نور فانوسهای کوچک در چهار گوشهی کلبه سوسو میزد و شعلههای شومینه با هرم گرمایشان فضا را پر کرده بودند. کلبه کوچک بود؛ یک میز چوبی دو نفره، آشپزخانهای محقر با چند ظرف ساده و شومینهای که شعلههای آتش در آن شعلهور بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفس راحتی کشیدم و دستی به سر کولی کشیدم که با احتیاط کنار در ایستاده بود. گلولای به لباسهایم چسبیده بود و حس بدی داشتم. انگار دخترک افکارم را خوانده باشد، بدون اینکه برگردد، گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ برین کنار شومینه، لازم نیست اونجا بایستین.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمراه کولی نزدیک شومینه شدیم و روی خزی که روی زمین پهن شده بود، نشستیم. گرمای شعلهها پوست یخزدهام را نوازش میکرد. دختر هنوز پشت به من ایستاده بود و از پنجره به بیرون زل زده بود. با صدایی محتاط پرسیدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ تو اینجا تنهایی...؟ میتونم اسمت رو بدونم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبدون اینکه برگردد، زمزمه کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ صبح راهها نمایان میشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحرفش در گوشم زنگ زد. "راهها نمایان میشه"... یعنی چی؟ حس عجیبی در دلم پیچید، انگار که تهدیدی در پس آن جمله پنهان بود. گلویی خشک شده پرسیدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین بار بهآرامی به سمتم برگشت. نگاهش خالی از احساس بود، اما چیزی در چشمهایش برق میزد که نمیتوانستم معنایش را بفهمم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ گرسنهای؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتردید کردم. گیج بودم، ولی واقعاً ضعف داشتم. با مکث گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ آره... یکم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندی محو زد و به سمت آشپزخانه رفت. صدای برخورد ظرفها در سکوت کلبه پیچید. وقتی برگشت، یک لیوان چوبی پر از شیر گرم به طرفم گرفت و ظرفی کوچک کنار کولی گذاشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بگیر.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلیوان را گرفتم. گرمایش دستان سردم را میسوزاند. بوی عجیبی از شیر به مشامم رسید؛ بویی که نمیتوانستم تشخیص دهم، شاید کمی تند و خام. تردید کردم، ولی ضعفم بر تردیدم غلبه کرد. بهآرامی جرعهای نوشیدم و مزهی غریبی روی زبانم پخش شد. با این حال، نگاهم هنوز روی دختر بود که دوباره به سمت پنجره برگشته بود انگار که چیزی در تاریکی بیرون جستجو میکرد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمهام داشت کمکم گرم میشد. کولی هم به من چسبیده بود و خمیازه میکشید. دستم رو دورش انداختم و به خودم نزدیکترش کردم. با این که کلی دردسر برام درست کرده بود، ولی دلگرمی کمی بود که حداقل باهاش تنها نبودم. سرش رو به پاهام تکیه داده بود و با اون نگاه مظلومش بهم خیره شده بود. لبخند خستهای زدم و آروم گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خب حالا مظلوم نشو... فردا همهچی درست میشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما خیالم هنوز آروم نگرفته بود. فکرم به سمت مامان رفت؛ حتماً نگران شده بود. گفته بود وقتی میرسم زنگ بزنم... کاش میتونستم بهش زنگ بزنم و بگم حالم خوبه. نگاه سرگردونم رو دور تا دور کلبه چرخوندم تا شاید دختر رو پیدا کنم. شاید گوشی داشت... شاید میتونستم ازش بخوام که فقط یک لحظه بهم بده تا خبری بدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irولی هیچ اثری ازش نبود. خواستم از جام بلند بشم، ولی... تنم لمس بود. پاهام انگار خواب رفته بودن، سوزنسوزن میشدن و نمیتونستم تکونشون بدم. ترس توی دلم چنگ انداخت. چند بار به خودم فشار آوردم تا از جا بلند شم، ولی فایدهای نداشت. انگار بدنم سنگین شده بود، مثل اینکه هزار طناب نامرئی منو به زمین دوخته بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفسهام تندتر شدن. لعنتی... یعنی از خستگیه؟ یا... نه، یه چیزی اینجا درست نیست. صدام رو صاف کردم و سعی کردم دختر رو صدا بزنم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ ببخشید... هی! ببخشید!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهیچ جوابی نیومد. قلبم تندتر زد. دستهام هم داشتن بیحس میشدن. کولی نالهی ضعیفی کرد و با چشمای نیمهباز به من نگاه کرد؛ انگار اونم به حال و روز من افتاده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ کولی... چی شدی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irناگهان سایهای روم افتاد. دختر به حالت عجیبی بالای سرم ایستاده بود، چشمهاش در تاریکی میدرخشیدند. قلبم توی سینهام یخ زد. انگار هوا سنگینتر شده بود و نمیتونستم درست نفس بکشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا صدایی لرزون زمزمه کردم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ باهام... باهام چیکار کردی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرش رو کج کرد و با همون لحن سرد و خالی از احساس گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ تو منو انتخاب کردی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چی... چی داری میگی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهم به دستاش افتاد. ناخنهای سیاه و تیزش مثل چنگالهای یک درنده بود. چرا... چرا تا الان متوجهشون نشده بودم؟یعنی ..یعنی قبلن هم همین بود قلبم دیوانهوار توی سینهام میکوبید. دختر یک قدم به سمتم برداشت و بالای سرم خم شد. موهای بلند و سیاهش مثل پردهای سنگین روی صورتم سایه انداخت. از نزدیک، بوی خاک و چیزی پوسیده به مشامم میرسید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتکون نمیتونستم بخورم. مثل پرندهای که زیر چنگال شکارچی اسیر شده باشه، فقط به چشمای گشاد و وحشیاش زل زده بودم. توی اون چشمهای سیاه و درخشان، چیزی عمیق و هولناک میلرزید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدهانش رو که باز کرد، دندونهای تیز و برندهاش نمایان شدن. شبیه نیشهای یک هیولای گرسنه... گلوم خشک شد و نفسم بند اومد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدست سرد و لرزونش رو جلو آورد و به آرومی روی صورتم کشید. از تماس سرد و خراشیدهی پوستش با پوستم، تنم یخ زد. صدای خشدار و خراشیدهاش توی گوشم پیچید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بخواب.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبیاختیار چشمهام بسته شد. انگار صدایی درون سرم فرمان میداد که تسلیم بشم...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبوی تندی توی بینیم پیچیده بود... بوی آهن زنگزده... بوی خون. معدهام داشت از هم میپاشید. سرم سنگین بود و چشمهام انگار به هم دوخته شده بودن. چند بار سعی کردم پلک بزنم تا بالاخره تونستم چشمهام رو باز کنم. تاقباز روی زمین افتاده بودم، سرد و بیحس. با زحمت سرم رو کمی چرخوندم و همه چیز یکدفعه به یادم اومد. قلبم وحشیانه توی سینهام کوبید. هنوز شب بود و اطرافم با نور لرزون فانوسها روشن بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدهانم خشک شده بود. با سختی آب دهانم رو قورت دادم، ولی گلوم مثل کویر ترکخورده بود. ناگهان صدای نالهای از جایی نزدیک بلند شد. کولی! صدای کولی بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا وحشت سرم رو به طرف صدا چرخوندم. اونم مثل من افتاده بود و ناله میکرد. قلبم از دیدنش فشرده شد. باید بهش میرسیدم... باید بلند میشدم. با تمام وجود سعی کردم دستم رو تکون بدم، ولی هیچ حسی نداشتم. نفسهام تند و بریده شدن. بیشتر تلاش کردم که ناگهان سوزشی کف دستم منفجر شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهم رو به سمت دستم چرخوندم... و یخ زدم. نالهای از ته گلو بیرون زد. یک میخ بلند، حداقل ده سانت، از کف دستم عبور کرده بود و به زمین کوبیده شده بود. باریکهای از خون روی پوست دستم جاری بود و راهی باریک روی زمین باز کرده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهقهق خفهای از گلو بیرون زدم. درد، مثل شعلهای سوزان، توی تنم میپیچید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسعی کردم دستم را تکان بدهم، اما انگار درد با هر حرکت مثل شعلهای سوزان در رگهایم میپیچید. اشک از گوشهی چشمم سر خورد و بغضی سنگین گلویم را فشرد. دست دیگرم را خواستم بلند کنم، اما هیچ حسی نداشت. فقط کمی تکان خورد، بیجان و بیرمق. ترس مثل باری سنگین روی سینهام افتاده بود و هقهق گریهام بیاراده بالا گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irناگهان سایهی آن لعنتی روی صورتم افتاد. سرم را به زحمت بلند کردم و نگاهش کردم. نزدیکتر شد، طوری که حالا میتوانستم صورت وحشتناکش را بهتر ببینم؛ چشمهای درخشان و پوستی که انگار پوسیده و تکهتکه شده بود. هیچ شباهتی به دختر زیبای قبل نداشت سرش را کج کرد و با صدای یخزدهای که در مغزم زنگ میزد گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ تو بازم انتخاب داری.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتلاش کردم شجاعتم را جمع کنم. با تمام توانم جیغ زدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چییییی؟ از جونم میخواااای؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما او حتی پلک هم نزد. بدون توجه به فریادم، همان جمله را با لحنی خشک و بیروح تکرار کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ انتخابت چیه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفسم تکهتکه بیرون میآمد. از شدت ترس و درماندگی، هقهق کردم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چه انتخابی؟ ولم کن برم...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرش را کمی به عقب برد و انگار که از درد من لذت ببرد، آرام لبخند زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ تو حق انتخاب داشتی و منو انتخاب کردی...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدایش سرد و بیرحم بود. ادامه داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ الانم یک انتخاب دیگه داری.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا تردید پرسیدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چی... اون چیه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irناگهان دستش را بلند کرد. ناخنهای بلند و تیزش مثل چنگک بود و با حرکتی آرام به طرف کولی اشاره کرد. کولی کنار دیوار نشسته بود، نالهای از ته دل کرد و با چشمانی غمزده به من زل زد. قلبم به تپش افتاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ تو... یا اون.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحس خفگی در گلوی من پیچید. اشکهای داغ روی صورتم جاری شد. زیر لب زمزمه کردم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چی میخوای؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irموجود هولناک با صورتی بیاحساس به طرفم خم شد. هوای اطرافش سرد و سنگین بود. لبهای ترکخوردهاش تکان خورد و با لحنی یخزده زمزمه کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ من گرسنمه...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا لرزش گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چ... چی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمان درخشانش را به من دوخت. سرش را کمی خم کرد و با صدایی خشن و یخزده گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ تو... یا... اون.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم، ناخنهای تیز و سیاهش را دایرهوار دور قفسه سینهام کشید. پوست بدنم مورمور شد و نفسهایم تندتر شدند. انگار سرمای انگشتانش به استخوانم نفوذ میکرد. نگاهش تیزتر شد، طوری که انگار میخواست روحم را بشکافد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ داری از دستش میدی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتلاش کردم حرف بزنم، ولی صدایم در گلو خفه شد. با ترس و بغض گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ من... من نمیخوام انتخاب کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irناگهان ناخنهایش با خشونت در بدنم فرو رفتند. جیغی از درد کشیدم و زانوهایم خم شد. انگار آتش در رگهایم جاری شده بود. هر لحظه که ناخنهایش بیشتر در گوشت فرو میرفت، سوزش و دردی جانسوز تمام تنم را میسوزاند. اشکهایم بیاختیار روی صورتم جاری شدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ اون... اون...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدایم مثل نالهای شکسته از میان لبهایم بیرون آمد. توان نگاه کردن به کولی را نداشتم. فقط با هقهق گریه کردم، از حجم غم و عذاب وجدان. ناخنهایش را از بدنم بیرون کشید و عقب رفت. نفسنفس میزدم و دست آزادم را به سختی تکون دادم و روی زخمهای تازه گذاشتم. خون گرمی از آنها میچکید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irموجود هولناک به طرف کولی رفت. از پایش کشید و او را به طرفم آورد. کولی با چشمانی غمزده به من زل زده بود، انگار از من میپرسید چرا. موجود به طرفم خم شد و با صدایی یخزده گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ میتونی انتخابت رو تماشا کنی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر یک حرکت سریع، ناخنهای تیزش را در بدن کولی فرو کرد. قلبم برای لحظهای از تپش افتاد. انگار زمان متوقف شده بود. کولی با چشمان مات و مرده به من خیره مانده بود. لرزش به تمام بدنم افتاده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ من... من چی کار کردم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irموجود قلب خونآلود کولی را بیرون کشید. ایستاد و آن را به طرف دهانش برد. قلب تپنده را با ولع بلعید و خون از چانهاش به زمین چکید. با چشمهایی دریده و بیروح، نگاهم کرد و لبخندی چندشآور زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمهایم را بستم. دیگر نمیتوانستم این وحشت را تحمل کنم. قلبم در سینهام میکوبید و نفسم سنگین و شکسته بود
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتوی ذهنم دوباره صحنهای که ناخنهای تیزش را در بدن کولی فرو کرد تداعی شد. انگار روحم از هم پاشید، قلبم برای کولی مچاله شد. زمان برای لحظهای ایستاد و کولی با چشمان مات و مرده به من زل زده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکمکم حس کرختی بدنم از بین میرفت و درد دست و سینهام بیشتر و بیشتر میشد. نمیدانم چقدر گذشته بود، ولی من مات و بیحرکت هنوز هم افتاده بودم. دیگر جرأت چرخیدن به طرف کولی را نداشتم. من... جون او را فدای خودم کرده بودم. سرمایی عجیب بدنم را در بر گرفت. آن لعنتی دوباره نزدیکم شده بود. صدای نحسش را شنیدم که گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خب، الان نوبت کیه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سرعت چشمهایم طرفش چرخید. صورتش هنوز خونی بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ من... من انتخاب کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخندید. یک خنده بلند، طوری که دندانهای تیزش را به رخ میکشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ تو انتخاب کردی که اون اول باشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیعنی عاقبت من این بود؟ توسط یک موجود در وسط ناکجاآباد کشته شوم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسعی کردم وقت بخرم. حداقل کمی... من دلم نمیخواست بمیرم. نه اینجا... نه حالا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ فقط... فقط قبلش بگو تو چی هستی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمانش ریز شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چرا میخوای بدونی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآب دهانم را به سختی قورت دادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ میخوام بدونم قراره به دست کی... یا چی بمیرم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ فریبنده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفریبنده؟ یعنی چی؟ درست بود... منو فریب داده بود و به این کلبه کشیده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخواستم باز چیزی بگویم که با عصبانیت غرید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ داری حوصلهم رو سر میبری.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر یک حرکت بالای سرم بود. آب دهانم را قورت دادم. فکر کن دلنا... فکر کن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهیچچیز برای دفاع از خودم نداشتم. دست آزادم را به سمت جیبم بردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاو با حرکتی آرام خم شد و ناخنهایش را به طرف سینهام آورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irناگهان دستم چیزی را داخل جیبم لمس کرد. همان گردنبندی که توی جنگل پیدا کرده بودم. همون نماد چشم... با لمس اون حسی خاصی در تنم به جریان افتاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهنوز چیزی نفهمیده بودم که با یک جیغ بلند از کنارم پرید عقب. انگار صاعقه به او خورده بود. نفسی از ترس کشیدم و دستم را از جیبم بیرون آوردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه او نگاه کردم. با نفسنفس به طرفم جیغ میکشید، ولی نزدیکم نمیشد. با لرزش، زنجیر گردنبند را دور گردنم انداختم و با درد سعی کردم آن میخی که به دست دیگرم فرو رفته بود را بیرون بکشم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا جیغی بلند میخ را بیرون کشیدم. خون از کف دستم بیرون میچکید و روی زمین میریخت. دستم را با لرزش مشت کردم و بدن نیمهبیحسم را به کناری کشیدم. هنوز سوزش شدیدی توی سینهام حس میکردم و چشمهایم سیاهی میرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای هولناکش مثل غرش رعد در فضا پیچید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ نمیتونی فرار کنی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتمام توانم را جمع کردم و روی پاهایم ایستادم. زانوهایم میلرزیدند و نزدیک بود دوباره زمین بخورم. نگاهی به کولی انداختم؛ قلبم فشرده شد. منو ببخش، کولی... اشکی از چشمم لغزید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآن موجود پلید هنوز نمیتوانست نزدیک شود، اما از همان فاصله به من زل زده بود. همین جرأت داد تا قدمی به سمت در بردارم. ناگهان صدای خندهاش بلند شد. یک خندهی عمیق و چندشآور که انگار دیوارهای کلبه را میلرزاند:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ تو خلاصی نداری!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخودم را مجبور کردم که دیگر به او نگاه نکنم. قدمهایم را تندتر کردم و با تلو تلو خوردن از در بیرون زدم. همین که پا به بیرون گذاشتم، باد سردی به صورتم خورد و بدنم را لرزاند. به راه افتادم، حتی اگر میدانستم دارم میافتم. حس به پاهایم کمکم برمیگشت، ولی کرختی هنوز باقی مانده بود. هر قدمی که برمیداشتم، انگار وزنهای سنگین به پاهایم بسته شده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخودم را میان درختان کشیدم. کمکم کلبه فریبنده از نظرم دور شد و صدای جیغهای هولناکش در دل جنگل محو شد. قلبم هنوز دیوانهوار میکوبید و نفسهایم نامنظم بودند. توی سرم هزار فکر میچرخید، ولی فقط یک چیز مهم بود: زنده موندن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز درد هر لحظه چشمام سیاهی میرفت، اما نمیخواستم متوقف بشم. باید به جایی میرسیدم، باید از این جنگل لعنتی بیرون میرفتم. هوا کمکم داشت روشن میشد و این کمی دلگرمی به من میداد. یاد حرف فریبنده افتادم که گفته بود: "صبح که بشه، راهها نمایان میشن." امیدوار بودم این هم جزو فریبهاش نباشه و واقعیت داشته باشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای شکستن شاخهای از پشت سرم به گوشم رسید. قلبم در سینهام ایستاد. به سرعت چرخیدم. همون مرد، همون مردی که قبلاً تو جنگل دیده بودم، با فاصلهای کمی از من خمیده ایستاده بود. انگشت اشارهاش رو به سمتم گرفت و با صدای خشدار گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ "اون مال منه."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه طرفی که اشاره کرد نگاه کردم. منظورش گردنبند بود. دستم رو محکم روی گردنم فشردم و با وحشت عقبعقب رفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ "من... من باید از اینجا برم."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمرد باز هم با لحنی که توش تهدید نهفته بود تکرار کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ "اون از قدرت تو خارجه."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدهنم خشک شده بود. هنوز نمیفهمیدم چی میگه، ولی هیچوقت در زندگیام اینقدر ترسیده نبودهام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ "خواهش میکنم، کمکم کن! از اینجا باید برم."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاو بیتوجه به التماسهایم، تنها به عقب چرخید و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ "اونا دنبالش میان."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدیگه نمیتونستم تحمل کنم. قلبم به شدت تند میزد. با چشمانی که از ترس و درد پر از اشک شده بود، برگشتم و بیهیچ توجهی به حرفهای بیسر و ته او دویدم. پاهایم سست و لرزان بودند. زمین زیر پایم لیز بود و بدنم به شدت از خستگی میلرزید. از ترس، ضعف و درد، دیگه قادر به کنترل خودم نبودم. به سرعت از سراشیبی لیز خوردم و سقوط کردم. چشمهایم سیاهی رفت و دیگه هیچی نفهمیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir، احساس کردم نور روی صورتم افتاده. با چشمانی نیمهباز، به سختی پلک زدم. نور خورشید چشمهایم رو زد و باعث شد چشمام به سوزش بیوفته با زحمت زیاد از روی زمین بلند بشم. هنوز گیج بودم، ولی بالاخره خودم رو جمع و جور کردم و نشستم. صبح شده بود. آفتاب مستقیم روی صورتم بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"چی؟!"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سرعت به اطرافم نگاه کردم. من دیگه تو جنگل نبودم. وسط یک جاده آشنا بودم. با وحشت و گیجی، نفس عمیقی کشیدم و صدای گریهام بلند شد. اشکهایم بیوقفه روی صورتم جاری شدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما در همین لحظه، صدای ضعیفی از دل خودم به گوشم رسید: "خوشبختی؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگریهام شدت گرفت. از شدت درد در بدنم بیخبر شدم، ولی حالا فقط خدا رو شکر میکردم که هنوز زندهام. به سختی ایستادم و سرم رو به دور و برم چرخوندم. ماشینم! ماشینم در فاصلهای نه چندان دور ایستاده بود. از تمام بدنم، حتی از وجود خالی که در قلبم حس میشد، شتابزده به طرفش دویدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکولهام، که آخرین بار توی کلبه جا گذاشته بودم، ولی ...الان کنار ماشین بود. به سرعت به کولهام نگاه کردم و سپس متوجه شدم که هیچچیز تغییر نکرده. همه چیز درست مثل قبل بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبدون هیچ درنگی، به سوی ماشین دویدم. سریع سویچ رو بیرون کشیدم و سوار ماشین شدم در رو بستم و قفل رو زدم. نفسی عمیق کشیدم. زنده بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irماشین رو روشن کردم. صدای استارت رو شنیدم که امیدوارانه قلبم رو آرام کرد. دوباره گریم گرفت. ماشین رو به سرعت روشن کردم و بدون نگاه به اطراف، به سمت خانه حرکت کردم. دستم روی فرمان میلرزید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر لحظه آخر، چشمم به جاده خورد. فریبنده رو دیدم. پشت درختها ایستاده بود و مستقیم به من نگاه میکرد. یک لرزش تمام وجودم رو فرا گرفت. احساس میکردم دلم از جایش کنده شده. بدون هیچ توجهی به او، با تمام توان گاز رو گرفتم و به سمت خانه راه افتادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر حین رانندگی، دستم رو به طرف گردنبند بردم و مشتش کردم. امیدوار بودم تموم شده باشه. اما وقتی به گردنم نگاه کردم، چیزی سرد و سنگین روی پوستم حس کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگردنبند نبود... زنجیری زنگزده بود که روی آن یک تکه چوب شکسته آویزون بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقلبم فرو ریخت. صدای نفسهای سنگینی از صندلی عقب شنیدم. با وحشت از آینهی جلو به عقب نگاه کردم...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمهای فریبنده از تاریکی صندلی عقب به من خیره شده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیک جیغ بلند از گلویم بیرون آمد و ماشین از مسیر منحرف شد. فرمان از دستم در رفت. همهچیز در یک لحظه به هم پیچید. صدای برخورد وحشتناک فلز با درخت... شیشهها ترکیدند... نورها محو شدند...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآخرین چیزی که دیدم، صورت فریبنده بود که کنارم خم شده بود و با لبخندی سرد، زمزمه کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"وقتی منو انتخاب میکنی یعنی هیچوقت از من نمیتونی فرار کنی ..."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمهچیز سیاه شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپایان
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir