رمان همزاد مرگ به قلم fateme94
تخمین مدت زمان مطالعه : ۱۷ ساعت و ۲۹ دقیقه ۱۹ ثانیه
دور مچ دست هایش انگار دو حلقه ی آتش بسته بودند. با تمام جانش دست و پا می زد که آزاد شود. پا می کوبید و تخت زهوار در رفته به قیژ قیژ افتاده بود. هرچه جان کند بی فایده... هرچه ضجه زد به دیوار خورد و به گوش هایش برگشت. صدای لخ لخ کفش هایش را شنید... آخ که برگشته بود... آخ که دیگر دیر بود... دست هایش مثل گوشت سلاخی شده از میله های تخت آویزان و بی حرکت ماند. شبیه لاشه هایی که هرچه بگردی نبض ندارند به انجماد افتاد. سایه اش زودتر از خودش بر نعش روی تخت آوار شد... سایه ای که عجیب وزن داشت...خودش که جای سایه اش را گرفت...
همچنان که وحشیانه هوا را به سینه می کشید پلک هایش تا آخرین حد باز شد. تاریکی هوا مرز خواب و بیداری را کمرنگ کرده بود. چنگ انداخت به سیاهی مقابلش... دست هایش را در هوا تکان تکان می داد که دورش کند. دست هایش از لابلای تاریکیِ پوچ سر می خورد و پایین می افتاد. چشم هایش که به تاریکی خو کرد تازه تازه حواسش برگشت. زیر نور کم جان شب گلدان های روی طاقچه را دید. تیک تاک ساعت دیواری را شنید. دست کشید کنارش و تشک سفت و نه چندان راحتش را لمس کرد. نگاهش روی چراغ خواب خاموش قفل شد. نفس نفس هایش کم کم آرام تر شد. پتویی را که گوشه ای جمع شده بود روی تن بی رمقش بالا کشید و جوری در خودش مچاله شد که جنین هم در رحم مادر اینطور خودش را بغل نمی گرفت.
مدتی که نمی دانست چقدر بود به همان حال ماند. تا ابد هم اگر در آغوش خودش می ماند دلش آرام نمی گرفت. یک بغل بی قراری آرامش نمی کرد. باید بلند می شد به دل شهر می زد و سعی می کرد خودش را یک جایی میان دلمشغولی کرایه خانه و پول قبض و خرج خورد و خوراک و نفس کشیدن، جا بگذارد. باید بلند می شد... دست هایش را ستون تن سنگینش کرد و روی زانو ایستاد. نگاه سرگردانش دورتادور اتاق سه در چهاری که خانه اش بود گشت... چند پشتی لاکی، یک تلویزیون کوچک، کمد چوبی قدیمی و چراغ نفتی که همه را از مستاجر قبلی به قیمت خوبی خریده بود. بعدها خودش یک چراغ خواب، یخچال صندوقی و سماور هم خرید. اثاثیه ی اصلی اش همین ها بود. گرچه آن اتاق هم جا برای وسیله ی دیگری نداشت!
رختخوابش را تا کرد، داخل درگاهی دیوار روی هم چید و دست آخر با ملافه ای سفید پوشاند. مقابل روشویی ایستاد و بی نگاه به آینه ی روبرویش چند مشت آب سرد به سر و صورت و گردنش پاشید. تنها امکانات خانه اش همین بود وگرنه حمام و دستشویی داخل حیاط و با بقیه مشترک بود. فقط اتاق خود صاحب خانه مستثنی بود و حمام و دستشویی جداگانه داشت.
سماور را پرآب و روشن کرد. لباس هایی را که دیشب از تن درآورده و روی زمین پخش و پلا افتاده بود، دوباره به تن کرد. حوصله ی چای دم کردن نداشت پس زیر سماور را خاموش کرد و چند قلپ آب جوش هورت کشید فقط برای اینکه گلوی خشکیده اش تر شود. کلاه سیاه بافتنی اش را به سر کشید ولی دم رفتن چیزی یادش افتاد، برگشت و چراغ خواب را چک کرد. حدسش درست بود. لامپ لعنتی اش سوخته بود. قبل از اینکه بفهمد چه می کند لامپ روی دیوار هزارتکه شده بود.
به حیاط قدم گذاشت و زیپ کاپشن بادی اش را تا زیر گلو بالا کشید. سوز آذرماه در آن گرگ و میش اول صبح غوغا می کرد. باید یک شال گردن برای زمستانش می خرید. حوصله ی سرماخوردگی و کنج خانه افتادن را نداشت.
سراغ موتورش که به درخت زنجیر کرده بود رفت. با کمترین سر و صدا زنجیر را باز کرد و همانطور خاموش آن را تا سر کوچه خرکش کرد. همسایه ها به اکرم، صاحبخانه اش، شکایت کرده بودند که سرصبح و آخر شب ما از صدای لکنته ی این مستاجرت آسایش نداریم! همین شد که هر صبح مجبوری موتور را سرکوچه استارت می زد و اگر دیروقت برمی گشت هم موتور خاموش را با خودش می کشاند. اکرم به خاطر همان یک وجب جای پارک گوشه ی حیاط هم سرش منت می گذاشت،گزگ بیشتری نمی خواست به دستش بدهد.
بعد از چندبار هندل زدن بالاخره موتور راه افتاد. مقصدش بانکی در یکی از محله های بالاشهر بود. از چندوقت پیش آنجا را زیرنظر گرفته بود و خیابان های اطرافش را حالا مثل کف دست می شناخت. نزدیکی بانک در جایی که اشراف کاملی به در خروجی داشت به کمین نشست و منتظر سوژه ی مناسبی شد.
رفتارشناس خوبی بود و باید می بود وگرنه روزگارش نمی گذشت. هیچ کدام آن ها صید دندان گیری نبودند. بارها به این فکر کرده بود که می تواند خودش داخل بانک برود و یک شاه ماهی نشان کند اما به ریسک خرامان راه رفتن جلوی دوربین ها نمی ارزید. دلش هم نمی خواست کسی را به عنوان شریک دنبال خودش راه بیندازد. از یک چشم و گوش اضافی بدش نمی آمد ولی دردسرهای خودش را داشت و او دنبال اینطور دردسرها نبود. تنهایی خودش را ترجیح می داد.
کم کم داشت تصمیم می گرفت امروز را به کار دیگری بگذراند که یک نفر توجهش را جلب کرد. پسرجوان لاغر اندام و شیک پوشی همانطور که کیف چرم قهوه ای رنگی را زیر بغلش محکم گرفته بود از بانک بیرون زد. نگاهش دور و اطراف چرخ خورد و بعد انگار که توصیه ای یادش آمده باشد کمی راحت تر کیف را از دسته اش در دست گرفت. موبایلش که زنگ خورد و مشغول صحبت شد، کمی آنطرف تر کسی کلاه کاسکت طلق دودی اش را به سر گذاشت و پرگاز از پشت سر نزدیکش شد. دست چپش بند فرمان بود و دست دیگرش را دور دسته ی کیف مشت کرد. گوشی موبایل از دست جوانک افتاد، دو دستی کیفش را چسبید و چندقدم همراه موتور کشیده شد اما با لگدی که به صورتش خورد دست هایش سست و پخش آسفالت شد. همانطور که دو دستی صورتش را چسبیده و از درد تا خورده بود فریاد می کشید...
. - دزد! دزد! بگیرینش!
لحظاتی بعد ماشین آخرین مدلی درست در نیم قدمی اش روی ترمز کوبید. برق امید در چشم های اشک آلودش درخشید. به آنی تن خرد و خمیرش را جمع کرد و روی صندلی جلو نشست. فریادش ماشین را پر کرد.
- برو دنبالش داداش! از اینور رفت!
و با دست انتهای خیابان را نشان داد. ماشین از جا کنده شد. بغضش که یکمرتبه ترکید خون در رگ های برادرش جوشید.
- به قرآن اگه بخوای زرزر کنی محسن پرتت می کنم پایین! تو غلط کردی تنهایی اومدی دنبال چک نقد کردن!
- آقاجون گفت نقدش کنم منم گفتم یه بار که روم حساب کرده بچه بازی درنیارم و تنهایی از پسش بربیام... ولی عرضه ی اینم نداشتم... آره داداش غلط کردم... خاک بر سر من...
فرمان میان انگشتانش مشت شده بود و عقربه ی سرعت سنج همینطور بالا و بالاتر می پرید.
- نرو روی اعصاب من! هروقت من مردم بشین بالای قبرم اینجوری زار بزن مرتیکه!
فریادش کارساز بود و اشک های برادر کوچکتر بند آمد! خم شد و از جعبه ی دستمال داشبورد پنج شش تایی پشت هم بیرون کشید.
- بذار روی صورتت! همینطور داره خون میاد... آدم نیستم اگه اون عوضیو پیدا نکنم و توی صورتش نکوبم!
همینطور که چشم می گرداند، کنار خیابان چشمش به کیف چرم برادرش افتاد.
- از همین مسیر رفته! می گیریمش!
پدال گاز را تا انتها فشرد و به خودش قول داد اگر شده این شهر لعنتی را زیر و رو کند باید او را پیدا کند.
فکرش را هم نمی کرد آن جوانک این همه پول به همراه داشته باشد اما انگار امروز بخت با او یار بود! فقط کاش سفت و سخت به مالش نمی چسبید که آنطور توی صورتش نکوبد... حالا فوقش کمی صورتش کبود میشد بیشتر از این که نبود! سعی کرد بی خیال فریاد از سرِ دردی که هنوز توی گوشش زنگ میزد، فقط به پولی که کاسب شده بود فکر کند. دقیق نشمرده بود ولی می دانست آنقدری پول در جیب کاپشنش هست که حتی می تواند موتورش را عوض کند یا یک اجاق گاز بخرد! اصلا شاید میشد خانه ی بهتری کرایه کند و کل زمستان را در آن دخمه سگ لرزه نگیرد! شال گردن را داشت فراموش می کرد! می رفت و یکی از آن ابریشمی های لطیف می خرید! همانطور پشت موتور به افکار مزخرفش پوزخند زد! به چه دردش می خورد... هیچ کدام این ها به دردش نمی خورد وقتی شب ها از خواب می پرید و از وحشت به خودش می پیچید شال ابریشمی به کارش نمی آمد...
در کسری از ثانیه نفهمید چطور و از کجا ماشینی به سرعت از کنارش عبور کرد و درست جلویش پیچید. چشمش که به آن جوانک خورد حساب کار دستش آمد. بخت چندان هم با او یار نبود! عرض خیابان بند آمده بود اما او هم کسی نبود که بخواهد اینطوری در تله بیفتد. فرمان را در جا چرخاند و راه پیاده رو را در پیش گرفت. کوچه پس کوچه های اینجا را برای چنین روزی حفظ کرده بود. می دانست انتهای این خیابان چند کوچه ی باریک است که ماشین رو نیستند. اگر به اتوبان می زد در مقایسه با ماشین آن ها هیچ شانسی نداشت پس باید در همین کوچه ها گم و گورشان می کرد.
تا انتهای خیابان او در پیاده رو می راند و آن ها سایه به سایه دنبالش بودند. اولین کوچه را پیچید و آن ها متوقف شدند. نفسش را آزاد کرد. می دانست تا بخواهند دور بزنند و مسیرش را در خیابان بعدی ببندند او از آنجا دور شده. عرق سردی روی تیره ی پشتش راه گرفته بود. برای دقایقی خودش را پشت میله های زندان دیده بود. زندان باید جای تاریکی باشد... از تصورش هم لرزه بر اندامش افتاد. تصوری که چندان هم دور نبود. یک نفر به خودش قول داده بود هرطور شده او را به چنگ بیاورد.
هرطور شده یعنی یک کوچه ی باریک جلودارش نبود! پول هنگفتی در جیب اولین موتور سوار عبوری که اتفاقا موتور سرپایی هم داشت، گذاشته و ترکَش نشسته بود.
به تقلای دزد مفلوک با آن موتور لکنته اش پوزخند زد. فهمیده بود دنبالش هستند ولی راه فراری نداشت. بیچاره نمی دانست روی بد کسی دست گذاشته و با دست خودش قبرش را کنده!
- بگیر بغلش!
- موتورم به دیوار بگیره...
- میگم برو هرچی شد با من!
پهلو به پهلویش که رسیدند به بازوی مردک حیف نان لگد کوبید که کنترل موتور برای لحظه ای از دستش خارج شد اما نایستاد.
فریاد کشید...
- بزن بغل تا مادرتو به عزات نشوندم!
هشدار داده بود پس خونش پای خودش بود! دوباره که کنارش رسیدند با تمام توانش لگدی به بدنه ی موتور کوبید که این بار تعادلش را کاملا از دست داد و صدای گوشخراش برخوردش با دیوار کوچه را پر کرد. موتور روی بدنش افتاد و درست مثل یک زن فریاد کشید. پوزخندش پررنگ تر شد. دلش به رحم نمی آمد. وقتی کسی روی نقطه ی ضعفش دست می گذاشت دلش از سنگ میشد و حالا این دزد از همه جا بی خبر دست گذاشته بود روی برادر یکی یکدانه ی سبحان یزدانی.
- یوقت بلایی سرش نیومده باشه؟
اخم پررنگی تحویلش داد.
- شما نمی خواد واسه دزد جماعت دل بسوزونی! اینم بذار روی اون پولایی که بهت دادم و به سلامت!
تراولی داخل جیبش گذاشت و او که دنبال دردسر نبود و پول بدی هم گیرش نیامده بود، رفت به سلامت!
بالای سر دزد به دام افتاده ایستاد. داشت جان می کند که موتور را از روی پایش بلند کند. سایه اش را که حس کرد تقلاهایش بیشتر شد. بی خیال درد کشیدن او کنارش نشست و یقه اش را در مشت گرفت.
- فکر کردی به همین راحتیه؟ بزن در روییه؟ نه حیوون! نه حرومزاده! یه وقتم می خوری به پست یکی مثل من که تا دمار از روزگارت در نیاره ول کن نیست!
چهره ی غرق خون محسن جلوی چشمش بود و این خون بود که جلوی چشمش را گرفته بود.
کلاه کاسکت را به ضرب از سرش بیرون کشید... خشمش شد مشت و فرود آمد... دلش خنک نشد... دومی را باید محکم تر می زد... اما یک چیزی درست نبود...
این صورت ظریف خون آلود...
این جیغ نازک...
این بدن نحیف به لرز افتاده...
این ها متعلق به یک مرد نبود...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تو... تو زنی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعقب کشید و سر زن، بی حال روی زمین افتاد... تا به حال روی این جنس ظریف دست بلند نکرده بود. اما حالا... ناله های از سرِ دردش او را به خود آورد. فورا بلند شد و موتور را از روی بدنش کنار زد. چشم هایش روی هم افتاده بود. ترس برش داشت. حالا که دقیق نگاه می کرد چیزی بیشتر از یک دخترک بیست ساله نبود. خدایا... دوباره کنارش زانو زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-هی دختر! چشماتو باز کن! مگه کری؟ میگم باز کن چشماتو!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدایش از سر ترس بالا رفته بود اما دخترک هم ترسید و درز پلک هایش باز شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آهان حالا شد! حق نداری چشماتو ببندی! شیرفهم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسر تکان داد به تایید و اشکش چکید روی خاک. زندان سیاه بود... به سیاهی چشم های این مرد...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- درد داری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین جمله... این جمله ی نفرین شده...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاشک هایش رگبار شد و صورتش را پوشاند...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کجات درد می کنه؟ می تونی بلند شی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند بار پرسید و وقتی جوابی جز گریه از او ندید بیشتر از این وقت را تلف نکرد. یک دست زیر گردن و دست دیگرش را زیر زانوهایش انداخت و او را از زمین کند. تازه می دید پاچه ی شلوار سیاه رنگ دخترک بیچاره خیس از خون است. محسن سر خیابان بعدی با ماشین منتظر ایستاده بود تا راه را بسته باشد. باید هرچه زودتر دزدی را که مثل ابر بهار روی دست هایش اشک می ریخت به بیمارستان می رساندند. همین که چشمش به سبحان خورد از ماشین بیرون پرید. مردمک هایش از ترس دودو می زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کشتیش داداش؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کم چرت بگو! باید برسونیمش بیمارستان!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاو را روی صندلی عقب خواباند و رو به چشم های بسته اش تشر زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مگه نگفتم حق نداری ببندی چشماتو؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشم هایش که نیمه باز شد انگشت اشاره اش را به تهدید بالا آورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- یکبار دیگه ببینم چشماتو بستی بیچاره ات می کنم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپشت فرمان نشست، آینه را روی صورت دختر تنظیم کرد و به سمت نزدیکترین بیمارستان گازش را گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- فکرشم نمی کردم دختر باشه! اگه بمیره...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- محسن ببند دهنتو!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- سن و سالی نداره داداش...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچراغ قرمز را رد کرد و این بار بلندتر گفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چرا خفه نمیشی بچه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهی به پلک های نیمه باز دخترک انداخت و بیشتر پا را بر پدال فشرد. چیزی تا بیمارستان نمانده بود...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدخترک صداها را از درون چاه می شنید... تصاویر را درهم می دید. کسی که می دانست دیگر وجود ندارد در سرش حرف می زد...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir" درد داری؟ کمه... خیلی کمه... معلومه که درد نداری... ادا در نیار توله! می خوام دردو نشونت بدم... چیزی نشده هنوز... هنوز به جاهای خوبش نرسیدیم ...مونده... مونده تا بفهمی توله سگ من... "
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپلک هایش روی هم افتاد و این بار حتی از ترس فریادهای سبحان هم باز نشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir***
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-گفتم آقاجون نفهمه! رفتی مو به مو همه چیزو گذاشتی کف دستش؟ از اولم اشتباه کردم به تو زنگ زدم! حرف نمی مونه چرا توی دهنت آخه پسر؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای شاکی سعید حمدی، وکیل پدرش، از آن طرف خط بلند شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من چیزی به حاج آقا نگفتم! وقتی زنگ زدی کنار ایشون بودم و بالاخره از حرفام یه چیزایی دستگیرشون شد! بعدم پیگیر قضیه شدن! من که نمی تونستم دروغ بگم بهشون!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشقیقه هایش را فشرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بحث کردن با تو فایده نداره! کار خودتو کردی دیگه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتماس را قطع کرد و سرش را به دیوار راهروی بیمارستان تکیه داد. محسن را که در انتهای راهرو دید تکیه ی سرش را برداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چی شد؟ حالش چطوره؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- پاش شکسته که گچ گرفتن. دارن به زخماش می رسن. مشکلش زیاد جدی نیست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا شنیدن این حرف ها دستی به صورتش کشید و زیر لب "خدارو شکری" زمزمه کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- پس چرا بیهوش شد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دکترش می گفت احتمالا به خاطر شوک تصادفه... حالا یه سری عکس و آزمایشم ازش گرفتن که مطمئن شن سرش ضربه نخورده باشه...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبینی و گونه ی ورم کرده و کبودش دل برادر بزرگترش را ریش می کرد. تلنگر آرامی به پانسمان روی گونه اش زد و دستی پشت کتفش کوبید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- پاک از ریخت افتادی خوشتیپ!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمحسن به خنده افتاد و بلافاصله خنده اش از درد مچاله شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- یه چیز میگم درست حسابی خنده ات بماسه! آقاجون و سعید دارن میان بیمارستان!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-چــی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من به اون سعید دهن لق زنگ زدم که خودشو برسونه مرتیکه برداشت همه چیو به آقاجون...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهش به صفحه ی موبایلش خورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بفرما! خودشه! حتما رسیدن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدقایقی بعد پدرش که بعد از دیدن حال و روز دخترک، گره ی ابروهایش از هم باز نمیشد، خواسته بود با سبحان تنها باشد و حالا با چشم هایی مواخذه گر منتظر توضیح بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خودت از سیر تا پیاز ماجرا رو میگی سبحان! سعید دست و پا شکسته حرف می زنه! می خوام مفصلشو از خودت بشنوم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدروغ گفتن را بلد نبود آن هم به پدرش... همانطور که خواسته بود از سیر تا پیاز گفت و برای بار چندم تاکید کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- محسن این وسط بی تقصیره آقاجون! طرف ناغافل اومد زد و در رفت! بعدشم که هرچی شد گردن منه! محسن...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- لااله الا الله... صدبار شنیدم بسه دیگه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- شما اصلا چرا این بچه رو تنهایی فرستادین دنبال چک نقد کردن؟ پول فدای یه تار موش ولی اگه بلایی سرش میومد...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- می فرمایین بنده تقصیرکارم دیگه سبحان خان؟ الانم باید جواب پس بدم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز خجالت سرش پایین افتاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من همچین حرفی نزدم... پسر خودتونه حاجی اختیارش دست شماست...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدایش پایین تر رفت و به چشم های روشن پدرش خیره شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- فقط میگم شما رو به خدا انقدر به این بچه سخت نگیرین...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دیگه بچه نیست! الانم بحث ما این چیزا نیست! بحث ما اون دختره که حضرت عالی خیال کردی با پهلوون طرفی و حسابی زور بازو نشون دادی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- شما منو اینجوری شناختی؟ خداشاهده به خیالمم نمی رسید طرف دختر باشه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- می تونه از دستت شکایت کنه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه آنی دستش مشت شد و ابروهایش در هم رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بیخود کرده دختره ی دزد! جرئت داره غلط اضافی بکنه تا خودم بنشونمش سرجاش!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- سبحان!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفسش را کلافه بیرون داد و سعی کرد جلوی پدرش زبان به دهان بگیرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اگه راضی نشه و حقشو بخواد من خودم پشتشم! توام اگه بخوای شاخ و شونه بکشی خودم شاختو می شکنم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کدوم حق حاجی؟ طرف دزده! زده توی صورت برادر من! توقع داشتین بهش دست مریزاد می گفتم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مگه تو مامور قانونی؟ زدی بنده ی خدا رو لت و پار کردی عین خیالتم نیست! من بزن بهادر تربیتت نکردم سبحان!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دست شما درد نکنه که حالا ما شدیم بزن بهادر و یه دزد از خدا بی خبر شد بنده ی خدا! من میرم ببینم اون بنده ی خدا حرف حسابش چیه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- با هم میریم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلحن قاطع یزدانی بزرگ جایی برای مخالفت نمی گذاشت. دخترک هیچی ندار حالا وکیل مدافع پیدا کرده بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاتاق خالی را که دید بی توجه به صدازدن های پدرش به سمت استیشن پرستاری دوید. رو به پرستاری که قبلا هم دیده بود پرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اون دختره که من صبح آوردم کجاست؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپرستار تحت تاثیر صدای بلند او سرش را از دفتر و دستک مقابلش بیرون کشید و پراخم جواب داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- می خواستین کجا باشه؟ خوابه روی تختش! مثل بقیه ی مریضا! چه خبرتونه شما؟ بیمارستانو به هم ریختین...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرای شنیدن وراجی هایش نماند و به سمت خروجی پا تند کرد. نگاهش مثل عقابی که به دنبال شکاری خاص باشد همه جا را زیرنظر گرفته بود. چقدر احمق بود که به سادگی اشک ها و غش و ضعف یک شیاد باورش شد. دزد چموش خودش را به مظلوم نمایی زده بود که فرصت مناسب پیدا کند و با پول ها فرار کند. سبحان یزدانی نبود اگر این دختر را که فکر می کرد زیادی زرنگ است سرجایش نمی نشاند!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمحوطه ی بیمارستان را زیر و رو کرد اما خبری از او نبود. سوار ماشین شد تا خیابان های اطراف را هم بگردد. زیاد از بیمارستان دور نشده بود که چشمش به زنی چادری و ویلچرنشین افتاد که برای تاکسی دست تکان می داد. نگاهش از آن زن گذشت ولی دوباره برگشت و چشم هایش ریز شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیک زن تنها... چادرش که کمی کنار رفت و پای در گچش معلوم شد سرعتش را زیاد کرد و در فاصله ی کمی از چرخ های ویلچر ترمز گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز سایش وحشیانه ی لاستیک روی آسفالت و توقف آن ماشین نحس در فاصله ی یک وجبی اش، چیزی میان سینه اش فرو ریخت. باز هم... باز هم پیدایش کرده بود. مستاصل نگاهی به دور و بر انداخت. با پای علیلش کجا می خواست برود...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- احوالات خانوم دزد فراری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدست در جیب و به ظاهر خونسرد بالای سرش ایستاده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- فکر بدی نبود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگوشه ی چادرش را گرفت و به ضرب رها کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اما جواب نداد! راستی...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدسته های ویلچر را گرفت و کمی خم شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- می دونستی من مسخره ی دست تو یه الف بچه نیستم؟ می دونستی صبرم یه اندازه ای داره؟ سعی کن دیگه صبر منو اندازه نگیری!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکاش سایه ی سنگینش را عقب می کشید. عقب می رفت... آنقدر عقب که هیچ نشانی از او نبیند...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسبحان می خواست او را سوار ماشین کند که دست هایش را روی چرخ ویلچر گذاشت و مانع شد. قبل از اینکه حرفی بزند دخترک بالاخره به حرف آمد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir. - هرچی... هرچی پول زدم... برمی گردونم... اصلا اینجاست... همش اینجاست...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدست کرد در جیب کاپشنش، تراول ها را بیرون کشید و به سمت مرد دراز کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- همش همینه! بشمر! یه دونه ازش کم نشده!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسبحان پول ها را از دستش گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ببین من پولتو پس دادم... حساب بی حسابیم! بذار من برم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبی دردسرتر بود اگر همین جا راهی اش می کرد. معلوم بود دخترک ساده تر از این حرف ها است که بداند می تواند ادعای شکایت کند. نگاهش روی پای در گچ و پانسمان روی گونه اش چرخید. نیمه ی چپ صورتش به کل متورم بود و زیر چشمش انقدر باد کرده بود که چشمش نیمه باز بود. هنوز نتیجه ی آزمایشاتش هم معلوم نبود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- باید برگردیم بیمارستان!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من برنمی گردم! پولتو پس دادم دیگه چی از جونم می خوای؟ ما رو به خیر و شما رو به سلامت! عزت زیاد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدوباره داشت می رفت که برای خودش تاکسی بگیرد! عجب زبان نفهمی! راهش را بست و پول را جلوی صورتش تکان داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- فکر کردی مسئله فقط پوله؟ نه خانوم! شما مجرمی! معلوم نیست همینجوری چند نفرو بدبخت کردی! میریم بیمارستان بعدم مامور خبر می کنم! یه مدت که رفتی زندان آدم میشی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تو که آدمی چرا حالیت نمیشه؟ پولتو که دادم! اگرم یه دونه خوابوندم توی صورت اون یارو جوری منو زدی که نمی تونم راه برم! تموم تنم درده! هنوز دلت خنک نشده؟ کینه ی شتر داری؟ - درست صحبت کن ببینم انگار زیادی لی لی به لالات گذاشتم دختره ی دزد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمثل پرکاه دخترک را روی صندلی ماشین پرت کرد. نمی دانست فغانش واقعا از سر درد است یا فقط نقش بازی می کند. ویلچر را پشت ماشین گذاشت و به طرف بیمارستان راه افتاد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir. مدام به شیشه ی ماشین می کوبید و دستگیره را کم مانده بود از جا بکند. پرنده ی آزاد را هم اگر در قفس می انداختند اینطور بال بال نمی زد...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بذار برم! باز کن این در لامذهبو! نمی تونی منو بندازی هلفدونی عوضی! من نمیرم! نمیرم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بتمرگ سر جات!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دادی که زد سکوت به یکباره اتاقک ماشین را تسخیر کرد. خودش را آدم عصبی مزاجی نمی دانست اما امروز خسته شده بود از بس یک بند بر سر این و آن فریاد کشیده بود. گوشی موبایلش را برداشت و وانمود کرد به شماره گیری.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- وقتی زنگ زدم 110 حساب کار دستت میاد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irموبایل را از دستش قاپید و پشت سرش برد. می خواست یک داد دیگر بزند که پشیمان شد. با صدایی کنترل شده و رگه دار از خشم گفت...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بده من اون موبایلو!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسری به چپ و راست تکان داد و اشک های جوشیده در کاسه ی چشم هایش سرریز کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- لعنتی مگه چیکارت کردم؟ چیکار کنم دست از سرم برداری؟ یه دزد ناشی رو بندازی زندون عدالت روی زمین برقرار میشه؟ خیالت راحت میشه من سابقه دار بشم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشم های خیسش را در زاویه ی بازو و ساعدش پناه داد. چقدر شبیه دختربچه ها به نظر می رسید. صدایش گنگ و خفه بود اما به گوش های تیز سبحان خورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من دق مرگ بشم خیال همه راحت میشه...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تو که انقدر از زندان رفتن می ترسی واسه چی دزدی می کنی؟ آخر و عاقبت دزد جماعت فکر کردی کجاست؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجوابی نشنید و بیشتر هم پیگیر نشد. دخترک با دیدن ماشین پلیسی که در محوطه ی بیمارستان پارک شده بود به سمت در هجوم برد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- پلیس خبر کردی! آشغال نامرد! باز کن این درو مرتیکه نسناس! بازش کن...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا ترمز محکمی که گرفت، پیشانی دختر به داشبورد خورد و همه ی داد و قالش به ناله هایی بلند تبدیل شد. دو دستش را به پیشانی گرفت و خم شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- هنوز یاد نگرفتی توی ماشین می شینی کمربند ببندی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حیوون وحشی! مرتیکه ی روانی! مگه آزار...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپیاده شد و در را به روی سیل فحش هایی که روانه اش شده بود بست! در فاصله ای که می خواست ویلچر را از پشت ماشین بیاورد، دزد ناشی هم به زحمت پیاده شده بود و داشت لنگان لنگان به طرف خروجی می رفت! تلاشی برای برگرداندنش نکرد! دست به سینه به ماشین تکیه داد و صدایش را بالا برد تا به گوشش برسد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تا سه می شمارم و تو روی این ویلچر نشستی! وگرنه دوره ی درمانتو توی درمانگاه زندان می گذرونی! یک...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعرق از سر و رویش می ریخت و نفس هایش سرجا نبود... با این حال چند قدم بیشتر دور نشده بود! باید می پذیرفت فرار غیرممکن است و بیشتر از این خودش را مقابل نگاه آن مردک مضحکه نمی کرد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دو...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irایستاد و پله پله نفس بلندی به ریه هایش کشید... همانطور که پای در گچش را روی زمین می کشید عقب گرد کرد. به وضوح تعادل نداشت و پای سالمش هم سست و لرزان بود... قبل از اینکه پخش زمین شود سبحان ویلچر را به سمتش هدایت کرد. در آستانه ی افتادن مثل قایق نجات به ویلچر چنگ زد و سنگینی تنش را رها کرد.دنیا جلوی چشم هایش چرخ می زد و می رقصید... برای لحظاتی پلک های سنگینش را روی هم فشرد...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حالت هنوز انقدری خوب نشده که از بیمارستان بزنی بیرون و روی پا وایستی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین را گفت و ویلچر را به جلو هل داد. صدای بی روحش که معلوم بود مثلا می خواهد انسانیت خرج کند، حالش را بدتر می کرد. مردمک هایش رد ماشین پلیس را که حالا ماموری پشت فرمانش نشسته بود دنبال کرد. در کمال تعجب راه خروج را در پیش گرفت و از جلوی چشم هایش محو شد! پس چرا قبل از دستگیری او از آنجا رفته بود؟ نکند...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسر بالا گرفت و به چهره ی سنگی مرد خیره شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اصلا دنبال من نبودن نه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مگه من گفتم دنبال تو اومدن؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کرم داری؟ خوشت میاد تن و بدن منو بلرزونی؟ بهت میگم کینه شتری نگو نه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقبل از اینکه بخواهد ادبش کند پدرش را دید که به سمتشان می آمد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کجا رفتی با این حالت دختر جان؟ بهت گفتم صبر کن حالت که بهتر بشه باید با هم حرف بزنیم...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرخورد کوتاهی با این پیرمرد داشت ولی همان موقع هم معلوم بود حداقل از پسرش آدم تر است!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حرفی نمونده! من هرچی زدم برگردوندم دست شازده پسرت! به خودشم گفتم حساب بی حسابیم ولی انگار حرف آدمیزاد نمی فهمه! شما که زبون بچتو بلدی خودت یه جوری حالیش کن دست از سر من برداره!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-صداتو بیار پایین دختره ی بی سر و پا! به چه حقی...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-سبحان درست حرف بزن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irباورش سخت بود که به خاطر او به آقازاده اش آنطور غریده باشد! - درست حرف می زنم اگه درست حرف بزنه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- استغفرالله... این دختر حالش مساعد نیست... ببرش توی اتاقش... همونجا سنگامونو وا می کنیم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه کمک پرستار دخترک روی تخت دراز کشید. یزدانی بزرگ روی صندلی کنار تختش نشست و سبحان مثل فرشته ی عذاب بالای سرش ایستاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- می دونم حالت زیاد خوش نیست ولی لازمه یکسری مسائل روشن بشه که خدای نکرده ما مدیون شما نباشیم...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمدیون؟! حرف هایی که برای دفاع از خودش نوک زبانش آماده نگه داشته بود، سر خورد و به ته حنجره اش برگشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آقاجون میشه چند لحظه باهاتون حرف بزنم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- هر حرفی داری همین جا بزن! اگرنه بذار من حرفمو بزنم! سکوت چندثانیه ای را دوباره خود یزدانی پدر شکست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ما یه حق و حقوقی داریم... می تونیم شکایت کنیم... هم برای دزدی هم برای اون ضرب شستی که شما روی صورت پسر من نشون دادی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من که پولتونو... دستش با تسبیح چوبی که کف مشت داشت بالا آمد و دخترک ناخودآگاه حرفش را نصفه نیمه رها کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- شما هم یه حق و حقوقی داری! می تونی به خاطر ضرب و شتم شکایت کنی از پسر من!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای اعتراض "حاجی" گفتن سبحان در سکوت پر از بهت دختر پیچید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- می تونی کاری کنی که این پسر پاش به دادگاه باز بشه و چوب حراج بزنی به اعتبار و آبروش! بالاخره هر چیزی حساب کتابی داره روی زمین خدا!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حاجی این حرفا چیه؟ راه یادش میدین که منو زمین بزنه؟ به خدا آدم توی کار شما می مونه! شما پدر منی یا وکیل مدافع این دختره ی دزد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرامش سبز چشم های پدرش ذره ای بر هم نخورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- این دختره ی به قول تو دزد به گردنت دینی داره که باید ادا کنی! وقتی کظم غیظ بلد نیستی و دل و دینت میشه انتقام باید حواست باشه که یه آن... می شنوی سبحان؟ یه آن ممکنه پات بلغزه و جای مظلوم و ظالم عوض بشه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهش روی پای در گچ و صورت از شکل افتاده ی کسی که روی تخت افتاده بود چرخ خورد. جای مظلوم و ظالم عوض شده بود؟ دین به گردنش بود؟ تیره ی پشتش لرزید...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حالا تصمیم با خودته دختر من! بخوای حقتو بگیری مطمئن باش کسی توی این اتاق جرئت نمیکنه جلوت دربیاد! من خودم قرص و محکم پشت حقت وایستادم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبیشتر اوقات نگاه سبزش به جای چشمان او، خیره به تسبیح میان مشتش و انگشتر دُر بی رنگش بود. او اما تمام مدت، درست مثل آدم ندیده ها به این پیرمرد که انگار از سیاره ی دیگری فرود آمده و هنوز میان گرگ های زمین نگشته، خیره شده بود. بارها به ذهنش رسید که همه ی این ها یک بازی مسخره است. اما رفتار کلافه ی پسرحاجی نشان می داد که واقعا از حرف های پدرش راضی نیست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلب های خشکیده اش را خیس کرد و کمی روی تخت جابجا شد. ذهنش درست کار نمی کرد... ذهن تیز و پردازشگرش، کند و به دردنخور شده بود! او را دختر من صدا کرده بود... گفته بود که پشت حقش می ایستد... نه! نه! اینطور نگفته بود! گفته بود قرص و محکم پشت حقش می ایستد! تا به امروزِ عمرش هیچ کس هیچ حقی به او نداده بود... حالا چه برسد به اینکه خودش یک تنه پشت حق او بایستد! دیوانگی نبود اگر به گوش هایش شک می کرد؟ صداقت این مرد انگاری پسر خودش را هم دیوانه کرده بود! او که جای خود داشت! اما باورش نمیشد! به کتش نمی رفت یک نفر بالاخواه حق او دربیاید... او که یک عمر خودش هم خودش را محق نمی دانست...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کدوم حق؟ یعنی میگی می تونم از آقازاده ات شکایت کنم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپلک های حاجی به نشانه ی تایید روی هم رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بعدم حاج آقا شازدشو ول می کنه و میاد از حق من دفاع کنه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا تایید یزدانی پدر، صدایش بالا رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- برو بابا ما رو اسکل گیر آوردی! راستشو بگین چه خوابی برام دیدین شماها؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا ضربه ای که درست کنار بالشش فرود آمد نطقش کور شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دهنتو می بندی یا خودم ببندمش؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- سبحان! امروز انگار یه آدم دیگه جلوی رومه نه پسری که بیست و هفت سال بزرگش کردم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحرف خانواده که میشد کاسه ی صبر سبحان کوچک می شد و به اشاره ای سرریز می کرد... چطور طاقت می آورد کسی جلوی رویش به پدرش درشت بگوید؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدست هایش مشت شد و در مقابل سرزنش های پدرش که امروز تمامی نداشت، خاموش ماند. حاجی چند مهره ی تسبیح را زیر انگشتانش لغزاند و بعد حرف را از سر گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حرفی که می زنم یعنی در توانم هست که به زبون میارم! از این بابت خاطرت جمع باشه دخترم! بهتره روی حرفام فکر کنی و بعد تصمیمتو بگی! ما هم دیگه بیشتر مزاحمت نمیشیم تا استراحت کنی... در ضمن...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمانطور که از روی صندلی بلند میشد نفسش آه شد و جگرسوز از سینه بیرون ریخت. چشم های روشنش شرمنده بود یا اشتباه می کرد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- عذرخواهی زبونی دردیو دوا نمی کنه ولی من شرمنده ی رفتارای پسرمم...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرای سبحان چه حرفی از این بدتر؟ پدرش خوب بلد بود تیر را کجا بزند که غرور آشیل جوانش از پا بیفتد...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدخترک با همه ی زبان تند و تیزش حرفی روی زبانش نمی چرخید. او دزدی کرده بود، حالا این پیرمرد عذر می خواست و شرمنده بود... این مرد چرا معادلات را به هم می ریخت؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبی آن که بخواهد یا بداند سرش پایین افتاد و این شرم از نگاه یزدانی بزرگ دور نماند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من پیر شدم و بعضی وقتا یه چیزایی از خاطرم میره! دم رفتن باید یادم بیفته که فراموش کردم خودم رو معرفی کنم! احمد یزدانی هستم... ایشون هم پسر بزرگم سبحان... و پسر دیگه ام محسن رو هم قبلا باهاش آشنا شدی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلابد همان پسر لاغراندامی را می گفت که با لگد به صورتش کوبیده بود! عجب آشنایی خوشایندی! سرش باز هم بیشتر در یقه فرو رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- شما خودت رو معرفی نمی کنی دخترم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبیست و دو سالش بود و همه ی این سال ها هیچ کس اینطور با احترام و از سر ادب از او نخواسته بود خودش را معرفی کند... هیچ وقت مراسم معارفه ی اینچنینی را تجربه نکرده بود... چرا با او طوری برخورد می کرد که انگار نه انگار با یک دزد طرف است؟ چرا این همه او را با مفهومی به نام خجالت آشنایی می داد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- لیلا...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدایش می لرزید و گنگ و آرام بود... آخر این بغض بی هوا و بی خبر از کجا سر رسیده بود؟ با سرفه ای کوتاه گلویش را صاف کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اسمم لیلاست!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآه از نهاد سبحان بلند شد. بین این همه اسم آخر چرا لیلا...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفورا نگاهش به سمت پدرش برگشت... چشم های روشنش انگار در لایه ای از غبار فرو رفته بود. نفس عمیق پیرمرد و بازدمی که آه شد آتش به جان پسرش انداخت. داغ دل پدرش هیچ وقت کهنه نمیشد...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ما می ریم تا با خیال راحت استراحت کنی...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبدون حرف دیگری از اتاق بیرون رفت و سبحان هم پشت سرش روانه شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستی را که می خواست روی شانه ی پدرش بگذارد، مردد مشت کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-آقاجون؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من باید چندتا تماس بگیرم! دنبالم نیا سبحان!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکمتر از یک ساعت بعد، یزدانی پدر تصمیمش را گرفته بود و هرکس او را می شناخت خوب می دانست که از تصمیماتش برنمی گردد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir***
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوانت کارگاه را با یک راننده در اختیارش گذاشته بودند تا هرچه وسیله داشت با خودش ببرد. هنوز نصف وانت هم پر نشده بود که اتاقش خالی شد. نگاهش دورتادور آن چهاردیواری گشت. دلش برای اینجا تنگ نمیشد. درست تر این بود که هیچ کجای دنیا جایی را سراغ نداشت که دلتنگش کند... دلتنگی حاصل دلبستگی بود؟ دلش بسته ی هیچ چیز نبود...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیک دستش بند عصا بود و با دست دیگرش سعی داشت به زور هر سه گلدان سفالی روی طاقچه را بلند کند. راننده ی وانت که وسیله ها را هم خودش بار زده بود، خواست گلدان ها را بگیرد که دستش را عقب کشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نه اینا رو خودم می ذارم جلو! پشت وانت یوقت می شکنه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- باشه می ذارم جلو!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمرد که می خورد چهل را رد کرده باشد، گلدان ها را از دستش گرفت و همانطور که دور میشد صدایش را بلند کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دیگه وسیله ای نیست؟ همینا بود؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- موتورم بذاری پشت وانت دیگه تمومه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irباید در اولین فرصت دستی به سر و گوش موتورش می کشید. بعد از آن که به لطف پسرحاجی زمین خورده بود، دیگر روشن نمیشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعصا را زیر بغلش جابجا کرد و به حیاط رفت. سنگینی نگاه همسایه های فضولش را حس می کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irباید خداحافظی می کرد؟ خب که چه! مراسم بدرقه که نبود! شرط می بست همگی از رفتنش خوشحال بودند! از آن آدم خوب هایی نبود که پشت سرش کاسه ی اشک بریزند که برگردد! پشت سرش تف و لعنت می فرستادند که رفتنش برگشتی نداشته باشد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حداقل یه خداحافظی یه دستت درد نکنه ای چیزی بگردون روی اون زبونت! ناسلامتی دو ساله داری مفت توی خونه ام می شینی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- منت نذار! اونی که مفته حرفاته وگرنه خودتم می دونی دولاپهنا این سگ دونیو انداختی به من! بذار بینم بعد من کدوم خریو پیدا می کنی اینجوری بچاپیش! عزت زیاد اکرم زگیل!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبخاطر خال گوشتی کنار لب و اخلاق نچسبش این لقب را به او داده بود و همیشه وسط دعواهایشان به این نام صدایش می زد! می دانست اینطور صدا زدنش با اینکه پیت نفت را روی سرش خالی کند و کبریت بکشد فرقی ندارد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ببند اون دهن گشادتو! من نبودم کی می خواست به تو بی کس و کار یه لا قبا خونه بده بدبخت! می بینم اون روزیو که برمی گردی به دست و پام میفتی! دِ ولم کنین برم حسابشو بذارم کف دستش!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند تا از زنان همسایه بازوهایش را گرفتند و سعی در مهارش داشتند. بی خیال داد و هوار و کولی گری های اکرم در را محکم پشت سرش کوبید و بیرون رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دعوا شد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرو به راننده نچ کشیده ای گفت و به وسایل پشت وانت سرکشی کرد. طناب ها را با دست کشید تا از محکم بودنشان مطمئن شود. عصای دست و پا گیر را هم پشت وانت انداخت و به کمک بدنه ی ماشین خودش را تا صندلی شاگرد کشاند. دو تا از گلدان ها را بغل گرفت و دیگری را کف ماشین به پای سالمش تکیه داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمانطور که از محله های آشنای اطراف فاصله می گرفتند، به واقعیت کاری که می خواست انجام دهد نزدیک میشد. ذهنش اصرار عجیبی به کند و کاو هرچه که گذشته بود داشت... انگشت هایی نامرئی زمان را ورق زد تا بالاخره درست در همان روز پرماجرایی که آن کیف پردردسر را دزدید، متوقف شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپیرمرد بدون هیچ خواهش و تمنایی از جانب او، خودش گفته بود که قصد شکایت ندارند! بعد هم پیشنهادی داده بود که لیلا هنوز نمی توانست چرایی اش را درک کند!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاینطور که دستگیرش شده بود، از آن حاجی کله گنده های بازار فرش بود. برای خودش اسم و رسمی داشت... شعبه های فرش یزدانی هر گوشه ی شهر پیدا میشد، کارگاه فرش بافی داشت و حتی پسرش هم شرکت صادراتی راه انداخته بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآن موقع که پیرمرد گفته بود پیشنهاد کاری خوبی دارد هنوز نمی دانست سر و کارش با آدمی به این قدرت و ثروت است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ماهی چقدر درآمد داری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز سوال بی مقدمه اش جا خورد! جوری می گفت درآمد که انگار کارمند است! دزدی که این حرف ها را نداشت!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- می خوای ببینی می صرفه یا نه؟ می خوای بزنی توی خط دزدی؟ واسه بالا رفتن از دیوار مردم یه نمه سن و سالت بالاست حاجی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمزمان که "لااله الا الله" زمزمه می کرد، لبخندی کنج لبش نشست و چین گوشه ی چشم هایش عمیق شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- جواب منو بده دختر جان! طفره نرو!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دخلش به شما چیه؟ داری آمار می گیری بذاری کف دست پلیس؟ خر گیر آوردی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من حرف از پلیس زدم؟ پلیس برای کسیه که بخواد شکایت کنه! ما که شکایتی از شما نداریم...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irروی تخت نیم خیز شد و بی توجه به دردی که به جانش افتاد صدایش بالا رفت و پرسید...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- شکایت نداری؟ پس اون آقازاده ات...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ما شکایتی نداریم به محض اینکه مرخص بشی می تونی بری!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- برم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بله دیگه دختر من! البته شما هنوز تصمیمتو نگفتی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکارش شده بود تکرار گیج و گنگ حرف های او!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تصمیم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- می خوای به خاطر ضرب و شتم و آسیبی که دیدی از پسر من شکایت کنی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاگر به مقدسات قائل بود می توانست به همه شان قسم بخورد که این مرد یک مجنون تمام عیار است! شاید هم ماجرای دیگری در میان بود... چرا زودتر به ذهنش نرسید!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- میونت با پسرت شکرآبه؟ خیلی دلت می خواد حالشو بکنی توی قوطی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حق و حقوق شما ربطی به میونه ی من و پسرم نداره!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دِ نه دِ! اگه پشت پسرت بودی نمی یومدی منو شیر کنی واسه شکایت! داستان چیه؟ می خوای سرشو بکوبونی به طاق؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه جای تمام واکنش های عصبی که در ذهنش پیشبینی می کرد، پیرمرد شمرده شمرده انگار که معلم باشد و به تنبل ترین شاگرد کلاس درس بدهد، توضیح داد...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من همچین قصدی ندارم دخترجان! می خوام این وسط دینی به گردن پسرم نمونه! تا جایی هم که در توانم باشه سعی می کنم رضایت شما رو جلب کنم تا از شکایت منصرف بشی! ولی تصمیم آخر با شماست که صاحب حقی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه ظاهر داشت به نفع او حرف میزد اما این میان یک چیزی درست نبود و این آدم لعنتی کلافه اش می کرد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسکوت کرده بود و معلوم بود منتظر شنیدن تصمیم اوست!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه عادت وقت های کلافگی چشم بست و دستش را چندبار روی صورتش کشید. اینطور موقع ها باید همه چیز را از اول مرور می کرد بلکه گره کور ذهنش باز شود. همه ی اتفاقات را از اول روز دوره کرد... فریاد پر از بهت آن یارو که باورش نمیشد او یک زن باشد، فریادهایی که دستور می داد چشمانش را باز نگه دارد... همه ی این ها یک جایی گوشه کنار حافظه اش ثبت شده بود...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه یاد می آورد چطور جسم بی جانش را روی دست گرفته بود و می دوید... می توانست پولش را بردارد و دزد مالش را رها کند تا از درد به خودش بپیچد... می توانست همان جا پلیس خبر کند... به جای همه ی این کارها انقدری انصاف داشت که سراسیمه او را به بیمارستان برساند... آنقدر سراسیمه که حتی فراموشش شد پولش را بردارد! تا زمانی که خودش پول ها را برگرداند، همانطور دست نخورده داخل جیب هایش مانده بود! انصاف نبود به کسی که انصاف سرش میشد، نامردی کند. البته داستان تلافی جدا بود! بعدا که حالش بهتر می شد پیدایش می کرد و تلافی مشت سنگینش را درمی آورد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دزدم که باشم گربه کوره نیستم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچین گوشه ی چشم های حاجی عمق بیشتری گرفت. بعد از مکثی کوتاه حرف را به جایی که می خواست برگرداند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بالاخره نگفتی چقدر درآمدته لیلا خانم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمگر چندبار دنباله ی اسمش خانم شنیده بود که حالا متعجب نشود... اینطور شنیدن اسمش به گوشش غریب می آمد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چه گیری دادی به درآمد ما! بی خیال ما شو جون بچه ات!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- می خواستم ببینم حقوقی که پیشنهاد میدم بیشتر از درآمد الانت میشه یا نه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانقدر این آدم را نمی فهمید که دیگر مغزش درد گرفته بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خوشت میاد نصف حرفتو بخوری مردمو بذاری توی خماری؟ حقوق چی؟ کشک چی؟ چی میگی آخه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- یه کارگاه قالی بافی دارم که تازه راه افتاده... هنوز چند نفر بافنده باید استخدام بشن...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نکنه می خوای منو استخدام کنی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاستخدام را به مسخره ترین شکل ممکن ادا کرد اما ذره ای خلل به جدیت حاج یزدانی وارد نشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اگه قبول کنی می تونی هروقت که خواستی مشغول به کار شی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- جون عزیزت گرفتی ما رو؟ یا حالت ناخوشه داری هذیون میگی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاخم کمرنگی بین ابروهای یزدانی بزرگ نشست و لیلا تازه فهمید این صورت آرام اگر بخواهد می تواند جذبه ی وحشتناکی به خود بگیرد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مطمئن باش هنوز به زوال عقل نیفتادم دختر! سنجیده حرف می زنم و انتظار دارم سنجیده هم جواب بگیرم! این یه پیشنهاد کاریه که می تونی قبول کنی یا نه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیکوری بالا رفتن لبش چیزی نبود که نیاز به اراده و فکر داشته باشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- پیشنهاد کار! بافنده!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانحنای لبش تبدیل به خطی صاف شد، ابروی کمی بالارفته اش به جای خود برگشت... صورتش از هر حسی خالی شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آخرین بار که یه نفر دستم انداخت یه خط کشیدم درست از اینجا تا اینجا...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخطی فرضی از گونه تا چانه اش کشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- یادگاری موند واسش که بفهمه من مسخره ی دستش نیستم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تهدید جالبی بود ولی برای ترسوندن پیرمردی که روزگار صوتشو خط خطی کرده کافی نبود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخند محوی لابلای خطوط صورت پیرمرد پراکنده شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بلدی فرش ببافی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- زبون خوش نمی فهمی نه؟ باید لیچار بارت کنم که این چرت و پرتاتو تموم کنی؟ احترام سن و سالتو خودت نگه دار!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- پس بلد نیستی! یاد گرفتنش سخت نیست ولی ادامه دادنش چرا! از گره ی اول تا آخر قصه ی دور و درازیه لیلا خانم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکلافه بود، عصبانی یا متعجب سرش داشت می ترکید و دیگر درد تنش را از یاد برده بود. بدنش را روی تخت بیمارستان بالاتر کشید و سعی کرد مثل خود این پیرمرد خونسرد باشد تا بازیچه ی دستش نشود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اگه تا الان نفهمیدی بذار روشنت کنم که یه دزد جلوت نشسته! من فرش نمی بافم! قیمتیاشو دست چین می کنم و دِ برو که رفتیم! قصه ی دور و دراز واسه من راهی نیست!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من سر راه درست و غلط بحثی ندارم! گفتم و دوباره هم میگم که یه پیشنهاد کاریه و فقط همین! حقوقش انقدری هست که ارزش فکر کردنو داشته باشه! بیمه و مزایا هم داره!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقلم و کاغذی از جیبش بیرون آورد و بعد از یادداشت چیزی کاغذ را روی میز کوتاه کنار تخت گذاشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- فکراتو بکن و اگه خواستی بیای که بسم الله!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد از آن با خداحافظی کوتاهی رفته بود و پشت سرش برای لیلا تنها سردرگمی باقی گذاشته بود. روی کاغذ نشانی و شماره تماس کارگاه به علاوه ی رقم حقوق نوشته شده بود. چشمش روی عددها سرخورد... دوباره برگشت! صفرها را یکی یکی با انگشتش پوشاند تا گرفتار خطای دید نشود! برای دستمزد یک کارگر بافنده زیادی به نظر نمی رسید؟ با این پول می توانست بدون نگرانی از خرج روزانه اش زندگی کند! می توانست... چراغ های هشداری که یکی یکی در ذهنش روشن میشد، راه خیالبافی های بیشتر را بست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچه کسی حاضر بود یک دزد معلوم الحال را استخدام کند؟ چه کسی به دزد اموالش اعتماد می کرد و کار دستش می سپرد؟ همه چیز بیش از حد مرموز و دردسرساز به نظر می رسید. هیچ دلش نمی خواست خودش را وارد یک بازی کند در حالیکه قواعدش را نمی داند. کاغذ را مچاله و گوشه ای پرت کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشم هایش را بست و بی حواس روی بازوی لگدخورده اش پهلو به پهلو شد. دلش از درد ضعف رفت و این بار طاق باز خوابید. لعنتی به باعث و بانی اش فرستاد و به خودش قول داد اولین کارش بعد از خوب شدن، آدم کردن پسرحاجی باشد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهرچه می گذشت خواب از او بیشتر فراری میشد! حرف های حاجی توی سرش وول می خورد و نمی توانست جلوی این حرکت موذی وار بی اجازه را بگیرد. از خودش پرسید واقعا در ماه چقدر کاسب است؟ معلوم نمی کرد! یک وقت هایی صید پر و پیمانی گیرش می آمد و تا چند وقت کارش را تعطیل می کرد. وقت هایی هم بود که به هر دری می زد نمیشد... یا به کاهدان می زد یا اصلا موقعیتش جور نمیشد که نمیشد... دستش خالی می ماند و هیچ پس اندازی هم برای روز مبادایش نداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمثل هر آدم دیگری و حتی شاید بیشتر از بقیه مریض میشد. وقت های مریضی و کنج خانه افتادن اگر با روزهای مبادای نداری و دست تنگی قرین میشد، که بارها و بارها هم شده بود، گره در گره می افتاد و جان به در بردن از این گره های کور کم از معجزه نداشت. دری را که داشت به سوی خاطرات روزهای اینچنینی باز میشد، فورا بست و چهارقفله کرد. دلش نمی خواست به یاد بیاورد...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدرآمد ثابت می توانست گوشه ای از آشفته بازار زندگی اش را سر و سامان دهد و به همین خاطر بارها به سرش زده بود کار درست و درمانی برای خودش دست و پا کند، اما نظافتچی یا منشی یا هرکار دیگر فرقی نداشت، همه شان مدرک و سابقه ی کار می خواستند یا حتی ضامن معتبر و سفته و چه و چه! اگر این ها را نمی خواستند پس مطمئن میشد که چیزهای بیشتری می خواهند...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفکری که از همان اول در سایه های تاریک ذهنش جا خوش کرده بود کم کم جان می گرفت و از سایه بیرون می خزید... نکند این پیرمرد هم پیش خودش خیالاتی کرده بود؟ حتما فهمیده بود که او بی کس و کار است... یک دختر تنها که در نگاه اول هم نداری و بدبختی از سر و رویش شره می کرد... این فرض با عقل جور درمی آمد و همه ی رفتارهای حاج یزدانی را توجیه می کرد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفکر روی فکر می بافت و لحظه به لحظه انزجارش بیشتر میشد. چند روز بعد که مرخص شد، همچنان حجم عظیمی از انزجار را با خودش یدک می کشید. به یزدانی ها گفته بود راحتش بگذارند و دیگر به ملاقاتش نیایند چون فقط حالش را بدتر می کنند. همین هم شد که در مدت بستری بودنش دیگر مجبور به تحمل حضور آن ها نشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه خانه ای برگشت که تنها گلدان های روی طاقچه منتظرش بودند. خاکشان از فرط تشنگی ترک خورده بود و او را صدا می زدند. دوست داشت بداند اگر این گل ها نیازی به او نداشتند باز هم منتظرش می ماندند؟ دوست داشت بداند ولی گاهی ندانستن بهتر است...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیک هفته ای میشد که به خانه برگشته بود. با پای شکسته و تن و بدن کوفته مثل سابق نمی توانست تر و فرز باشد و عملا کار و کاسبی اش تعطیل شده بود. پولش رو به اتمام بود و نمی دانست روزهای آینده را چطور باید بگذراند... در این میان فکرهای مزاحم هم رهایش نمی کردند. به سرش افتاده بود برود و در مورد یزدانی ها سر و گوشی آب بدهد. هرچه نباشد آن ها او را به این وضع بیچارگی انداخته بودند و مسئول بی پولی این روزهایش بودند. هنوز هم قصد شکایت نداشت ولی حداقل باید خسارت از کار افتادگی این روزهایش را جبران می کردند. چند روزی این فکر گوشه کنار ذهنش چرخ خورد تا بالاخره تصمیم گرفت شانسش را امتحان کند!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحافظه ی خوبی داشت و نشانی کارگاه با همان یکبار خواندن در ذهنش ماندگار شده بود. موتورش خراب بود و البته با وضعیتی که داشت نمی توانست سوار موتور شود. اتوبوس و مترو هم از محالات بود پس مجبور شد تن به این اتفاق نادر بدهد و پولش را خرج تاکسی کند تا به مرکز شهر برسد و درست مقابل تابلوی کارگاه قالی بافی یزدانی بایستد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحالا که تا اینجا آمده بود و می دید پیرمرد آدرس درستی داده دلش می خواست بداند برای چه به او پیشنهاد کار داده بود. دلش می خواست هرطور شده سر از کارشان دربیاورد. چند دقیقه ای همانطور بی هیچ فکری این پا و آن پا می کرد تا اینکه با دیدن مغازه های اطراف بالاخره جرقه ای در ذهنش زده شد! با نگاهی به سر و وضع خودش می دید که عملی کردن این فکر غیرممکن است. کاپشن بادی و شلوار شش جیب گشاد و کلاه بافتنی که همه به رنگ مشکی بودند. این سر و وضع را چطور می توانست تغییر دهد درحالیکه پول آنچنانی هم ته جیبش نداشت؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز این همه ایستادن پایش به ذق ذق افتاد و کمی از کارگاه دور شد تا روی نیمکتی بنشیند. زیپ کاپشن را بالاتر کشید و لبه ی کلاه را هم روی گوش هایش آورد. هوا ابری بود و نم نم باران داشت پا می گرفت. همینطور که دنبال راه چاره می گشت نگاهش به ماشین پارک شده ی پسرحاجی افتاد. دقیق تر که نگاه کرد فهمید اشتباه کرده و این همان ماشین نیست. با به یادآوردن چیزی، فحشی زیر لب به آقازاده ی یزدانی فرستاد. خوشش نمی آمد کسی به باد تمسخر بگیردش و هنوز صدای پسرحاجی توی گوشش بود که گفته بود " فکر خوبی بود ولی جواب نداد!" بعد هم چادری را که در پناهش می خواست بزند به چاک، توی صورتش به ضرب رها کرده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز اینکه جلوی یک نفر ضعف نشان داده و مثل دختربچه ها به گریه ی هق هق افتاده متنفر بود. چشم هایش را محکم روی هم فشرد تا تکه های پراکنده ی افکارش را جمع کند. اینجا نیامده بود که دست خالی برگردد. چشم که باز کرد انگار تازه داشت نوشته های درشت پشت شیشه ی مغازه ای را که آن طرف خیابان بود می دید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچادر... مقنعه... مانتو... کلیه ی اجناس زیر قیمت خرید... چه چیزی بهتر از این؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدقایقی بعد تمام باقیمانده ی پولش را داده و ارزان ترین چادر آن مغازه را سرش انداخته بود. حالا می توانست با خیال راحت دنبال تحقیقات برود! سفت و سخت رو گرفت و اول از همه سراغ سوپرماکت نزدیک کارگاه رفت. مرد میانسالی پشت دخل نشسته بود و به سریالی که از تلویزیون کوچک مقابلش پخش میشد، نگاه می کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بفرمایید حاج خانوم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمدت ها بود که دلش خنده نخواسته بود! به خودش مسلط شد و سعی کرد متانت و وقار را چاشنی لحنش کند. حواسش بود نگاهش را روی زمین نگه دارد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- سلام آقا! اگر ممکنه می خواستم چند دقیقه وقتتون رو بگیرم... چطور بگم... غرض از مزاحمت تحقیقات برای امر خیره...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز گوشه ی چشم می دید که مرد به بحث علاقه مند شده و دیگر رویش به سمت تلویزیون نیست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بفرمایید هر کمکی از دستم بربیاد در خدمتم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نمی دونم شما خانواده ی یزدانی رو می شناسین یا ...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسم یزدانی که از دهانش بیرون آمد چشم های مرد گرد شد و مشتاق وسط حرفش پرید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حاج احمد یزدانی؟ کیه که این خونواده رو نشناسه؟ پس بالاخره می خواد آستین بالا بزنه واسه سبحان خان؟ خانوم خیالتون همه جوره راحت من از چشمام بدی دیدم از این پسر و خونوادش نه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ما هم کم از خوبیشون نشنیدیم ولی من همین یه خواهرو بیشتر ندارم... پدرم عمرشو داده به شما...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمرد خدا بیامرزی زیر لب گفت و لیلا ادامه داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- برادری هم ندارم! خودم اومدم دنبال تحقیقات تا خیالم راحت بشه یه دونه خواهرم خدای نکرده دست نااهل نیفته! من و مادر پیرم نگران آینده اش هستیم! برادری کنین و اگه خوب و بدی از این خونواده می دونین بگین...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمی دانست چه بگوید که مرد را متاثر کند!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آبجی شمام مثل آبجی خودم فرقی نداره! از هرکی بپرسین این خونواده رو تایید می کنه! من بدی ندیدم ازشون که بخوام بگم! چندین ساله یه نمایشگاه فرش همین نزدیکی دارن... البته همین یکی نیست! چندتایی شعبه اینور اونور دارن... دقیق نمی دونم چندتا! حتما خودتون بهتر می دونین که سبحان خان شرکت صادراتی داره و دستش توی جیب خودشه! پسر با جنم و جربزه ایه! خدا پیغبرم سرش میشه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irباورش نمیشد به پست چنین آدم های ثروتمندی خورده و در کمال حماقت هیچ پولی ازشان به جیب نزده بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- شنیدم یه کارگاه فرشم اینجا دارن... درسته؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بله! بله! چند ماه بیشتر نیست که راه افتاده!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانگار که بین گفتن و نگفتن مردد باشد چند لحظه ای مکث کرد و دوباره پی حرفش را گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حاجی دستش به خیره! دوست نداره کسی از این قضیه باخبر شه ولی من به شما میگم که بدونین خدا شاهده وصلت با این خونواده افتخاره!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکسی دیگر به جز لیلا در مغازه نبود با این حال مرد دور مغازه چشم گرداند تا مطمئن شود حرفش به گوش دیگری نمی رسد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حاجی با یه خیریه ی حمایت از زندانیا در تماسه منم اونجا یه آشنایی دارم و از اون طریق فهمیدم! بماند... کسی به یه آدم سابقه دار که تازه از زندان آزاد شده کار نمیده! شاید واسه همینه که بازم برمی گردن سراغ خلاف... حاج احمد با خیریه هماهنگ کرد و تا الان یه بیست سی نفری فکر کنم توی کارگاهش مشغول کارن...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچیزی که می شنید شبیه حکایتی از یک کتاب پندآموز به نظر می رسید تا واقعیتی زنده و در جریان!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چجوری به یه آدم سابقه دار اعتماد می کنه؟ نمی ترسه بردارن کل کارگاهشو خالی کنن؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irداشت از نقشش درمی آمد و کلمه های خودش از دهانش بیرون می پرید. کمی دست و پایش را جمع کرد و زبانش را میان دندان فشرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دل می خواد دیگه که حاج احمد دلشو داره!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد از رد و بدل کردن چند جمله در بی حواسی از آنجا بیرون زد و دوباره مقابل تابلوی کارگاه یزدانی ایستاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irباران دیگر نم نم نبود و باید زیر سرپناهی می ایستاد ولی حواسش هنوز سر جا نیامده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه نظر نمی آمد حرف های مرد دروغ باشد. حالا همه چیز سرجای خودش بود و دلیل پیشنهاد کاری پیرمرد را فهمیده بود. همه چیز سر جای خودش بود و نبود...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irماشینی با سرعت از خیابان گذشت و گل و لای چاله های پر آب را روی چادرش ریخت. از فکر و خیال بیرون کشیده شد و فحشی نثار راننده ی بی ملاحظه کرد. چادر خیس و گل آلود را از سر برداشت و توی بغلش مچاله کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجلوی ورودی ساختمان کارگاه چند پله می خورد و بعد مقابل در چوبی خوش نقش ونگار، فضایی بود که از باران به آنجا پناه برد. سنگینی تنش را به دیوار تکیه داد. حالا باید چه کار می کرد؟ راه های پیش رویش را یکی یکی در ذهنش قدم زد. می توانست برود و تلاش کند پولی برای جبران خسارت بگیرد. فوقش این بود که پول را می گرفت و برای مدتی راحت زندگی می کرد. بعد از آن دوباره برمی گشت به همان روزهای در به دری و جیب این و آن را زدن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمی خواست بپذیرد یا نه این بار شاید برای بار اول و آخر در عمرش شانس به او رو کرده بود! یک نفر سر راهش پیدا شده بود و یک شغل بی دردسر با درآمد خوب را روی طبق گذاشته و تعارفش می کرد! آدم چشم و دل سیری نبود که بگوید نه ممنونم و دست رد به این سخاوت بزند! نمی فهمید چرا هنوز این دست و آن دست می کند!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تو اینجا چی کار می کنی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین صدای طلبکار را محال بود فراموش کند. سرش را بالا گرفت و سعی کرد خودش را نبازد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دخلش به تو چیه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاخم پررنگش از شنیدن این جواب غلظت بیشتری گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- میری رد کارت یا زنگ بزنم پلیس؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اینجا واستادن جرمه پسرحاجی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- یه دزد نفس کشیدنشم جرمه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرای هر حرفی هزار جواب در آستین داشت ولی این چند کلمه ی ساده زبانش را سنگین کرد. نشتر را فرو کرده بود جای زخم... نفس کشیدنش جرم بود... نبود؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسبحان که از سکوت دختر کلافه شده بود دوباره پرسید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- عین آدم بگو واسه چی پاشدی اومدی اینجا؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اومدم حاجی یزدانیو ببینم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز حرفی که به زبان آورد گوش های خودش هم به تعجب افتاد چه برسد به سبحان!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخداخدا می کرد که نکند پیشنهاد کار حاجی را قبول کرده باشد. چقدر سر این مسئله جر و بحث داشتند ولی دست آخر حرف پدرش یک کلام بود و برنمی گشت! وقتی دخترک خودش پیشنهاد استخدام را رد کرد خیالش راحت شد اما حالا که او را اینجا می دید هیچ حس خوبی نداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- با حاجی چیکار داری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- به تو یکی ربطی نداره!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین را گفت و به او پشت کرد. سه زنگ روی آیفون تصویری به چشم می خورد. هر سه را همزمان فشرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ما کسی رو که می خواستیم استخدام کردیم! دیگه بافنده ی جدید نمی خوایم! پیش بابامم بری همینو می شنوی! بهتره وقتتو تلف نکنی و از راهی که اومدی برگردی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتمام خیالاتی که برای خودش بافته بود از هم شکافته شد... نمی توانست از راهی که آمده برگردد... نه قبل از اینکه پیرمرد را نمی دید و از زبان خودش نمی شنید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدو صدای زنانه از آیفون در هم پیچید که هر دو طلبکارانه می پرسیدند "کیه"! انگار از شنیدن صدای هم بود که به خنده افتادند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیکی از آن ها با همان خنده ی توی صدایش فورا گفت: تو جواب بده نگار من کار دارم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقبل از اینکه آن یکی هم برود سراغ کارش سریع گفت: با حاجی یزدانی کار دارم! هستن؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- طبقه ی اولن توی دفترشون!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد هم بدون حرف اضافه و هر پرسشی در را باز کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمین که دستش روی دستگیره نشست سبحان سد راهش شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اینجا برای تو جایی نیست! خودتو بی خودی خسته نکن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مگه نمیگی باباتم همینو میگه؟ پس بذار از خودش بشنوم و بعدش میرم رد کارم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز کنار سبحان گذشت. در واحد طبقه ی اول باز بود. جلو رفت و مقابل میز منشی ایستاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدختر جوانی مشغول تایپ چیزی بود که با دیدن او همانطور که انگشتانش روی دکمه ها می لغزید یک " بفرمایید امرتون" جوید و تحویل داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- با حاجی یزدانی کار دارم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- وقت قبلی داشتین؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نخیر ولی باید ببینمش! بگو لیلا خودش می شناسه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- امیدوارم همینطور باشه و الکی وقت منو نگرفته باشی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخودش هم امیدوار بود اسمش در خاطر پیرمرد مانده باشد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدخترک نگاه بی حوصله ای به سرتاپایش انداخت و بعد با اکراه گوشی تلفن کنارش را برداشت و دکمه ای را فشرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حاج آقا یه خانم لیلا نامی بدون وقت قبلی اومدن میگن از آشنایان هستن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند لحظه ای مکث کرد و بعد با گفتن " باشه چشم" گوشی را سرجایش گذاشت و دوباره مشغول تایپ شد. کافی بود چند ثانیه ی دیگر به این رفتارش ادامه دهد تا لیلا دست بیندازد میان موهایش و سرش را چند بار محکم به همان کیبورد مورد علاقه اش بکوبد. ولی از خوش شانسی اش به موقع به حرف آمد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- می تونی بری داخل!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- زحمت کشیدی مادموازل!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمی خواست همینطور در را باز کند که دید بهتر است در بزند. دو تقه ی کوتاه که به در زد صدای پیرمرد شنیده شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-بفرمایید
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
