جنا دختری دبیرستانی است که شاهد مرگ دلخراش شخصی مهم بوده و کابوس آن را می‌بیند با پخش شدن خبر مرگ آن شخص در اخبار وحشتش بیشتر می‌شود زیرا خود را مقصر می‌ داند. اما زمانی وحشت واقعی را میفهمد که قاتل را در مدرسه‌اش می‌بیند. قاتلی که انسان نیست...

ژانر : رازآلود، ترسناک، کوتاه، دلهره آور

تخمین مدت زمان مطالعه : ۳۰ دقیقه ۱۲ ثانیه

نویسنده : فاطمه زارعی

ژانر : #دلهره آور #رازآلود #ترسناک #کوتاه

خلاصه :

جنا دختری دبیرستانی است که شاهد مرگ دلخراش شخصی مهم بوده و کابوس آن را می‌بیند با پخش شدن خبر مرگ آن شخص در اخبار وحشتش بیشتر می‌شود زیرا خود را مقصر می‌ داند.

اما زمانی وحشت واقعی را میفهمد که قاتل را در مدرسه‌اش می‌بیند.

قاتلی که انسان نیست...

فصل اول

- جنا! به نفعته سریع‌تر بیای پایین. سرویس مدرسه نمیتونه تا ابد منتظرت بمونه!

پتو رو از صورتم کنار زدم و داد زدم: من که گفته بودم مامان، نمیخوام برم مدرسه.

در اتاق با صدای بدی باز شد و بعد صدای مامانم که با جیغ به اینکه هنوز تو تختم اعتراض می کرد. غلطی زدم و سعی کردم با تظاهر به بی حس و حالی رفتن به مدرسه رو از سرم باز کنم. مشکل مدرسه رفتن نبود، مسئله این بود که می‌ترسیدم از خونه بیرون برم. اما روزی که من بتونم با مامانم مخالفت کنم و برنده موضوع بشم، روز قیامته!

کراواتم رو با دستایی لرزون بستم و کیفم رو از جلو در اتاق برداشتم. کتونی‌هام رو از جا کفشی برداشتم و شروع به پوشیدن کردم. صدای مامانم رو از پشت سرم شنیدم که گفت: هیچوقت هم صبحونه نخور باشه؟

از جام بلند شدم و ظرف تغذیه‌ام رو از دستش گرفتم. سرمو بالا آوردم و چشمم به صفحه تلویزیون خورد که اخبار رو نشون می‌داد. بدنم بی‌حس شد و تلویی خوردم. چشمم به صفحه تلویزیون خشک شده بود. با رد شدن مامانم از جلو ام و زیاد شدن صدای تلوزیون توسطش به خودم اومدم و بی توجه به سفارشای مامان از خونه بیرون زدم، با پاهایی لرزون سوار اتوبوس مدرسه شدم. روی یکی از صندلی‌ها نشستم و با استرس به بقیه کسایی که سوار شده بودن نگاه کردم. حس می‌کردم همه از حقیقت خبر دارن. حرف‌های خبرنگار تو سرم تکرار شد.«جسد رئیس جمهور با گزارش یک معمور شهرداری در پس کوچه‌ای پیدا شده.» لرزی به بدنم افتاد. با رد شدن از جلوی اون کوچه کذایی تصویر‌هایی از اون شب از جلو چشم‌هام رد شد. حالت تهوع گرفتم، دستم رو جلوی دهنم فشردم. صدای بچه ها رو شنیدم که از راننده می‌خواستن توقف کنه. با احساس ایستادن اتوبوس با سرعت خودم رو بیرون انداختم و لب جوب نشستم. با وجود معده خالی‌ام حالم بهتر که نشد هیچ، بدتر هم شد. بطری آبی که بهم داده شد رو گرفتم و کمی خوردم و کمی هم به صورتم پاشیدم. چشمم به بطری افتاد که بجای آب با خون پر شده بود! جیغی کشیدم و بطری رو انداختم.

- چیکار می‌کنی دختر جون!

دوباره به بطری نگاه کردم که روی زمین افتاده بود و آب ازش بیرون می‌ریخت. دستم رو روی سرم گذاشتم. چه بلایی سرم اومده. به راننده که منتظر نگاهم میکرد چشم دوختم و در حینی که از جام بلند می‌شدم گفتم: عذر می‌خوام. دچار خطای دید شدم.

بی توجه به بقیه حرف‌هاش خودم رو به اتوبوس رسوندم و سر جای قبلیم نشستم، سرم رو به صندلی جلویی‌ام تکیه دادم.

فصل دوم

از اتوبوس پیاده شدم و لا به لای بقیه بچه‌ها وارد مدرسه شدم. با چشم دنبال مری گشتم و همزمان به طرف کلاس حرکت کردم، داخل سالن پیداش نکردم اما با دیدنش داخل کلاس با عجله به سمتش رفتم و دستشو گرفتم. با دیدنم حالت چهرش تغییر کرد، روی نزدیک ترین صندلی نشستم، صندلی‌ای کشید و رو به روم نشست. چشم‌های نگرانش رو بهم دوخت و گفت: مشکل چیه جنا؟

آب دهنم رو قورت دادم و قبل از اینکه حرفی بزنم صدای یکی از بچه ها باعث شد سرم رو به طرفش بچرخونم.

- نه! هنوز هیچ مدرکی پیدا نکردن.

و بعد صداشو پایین‌تر آورد و گفت: راستش من از یجایی خوندم که از روی خونی که ریخته شده بود فهمیدن اونه...

یکی دیگه از بچه‌ها حرفشو قطع کرد و گفت: به کسی اینو نگین! بابام یکی از کسایی هست که روی این پرونده کار می‌کنه. اون گفت جسدی ازش باقی نمونده و کاملا تکه تکه شده!

همه دستشون رو روی دهنشون گذاشتن. با دستی که روی شونم قرار گرفت با وحشت به سمتش برگشتم که با مری که با نگرانی شدید‌تری بهم نگاه می‌کرد رو به رو شدم.

- من دیدمش! مـ... من وقتی اون مُرد اونجا بودم!

تعجب جای نگرانی رو در چشم‌های مری گرفت و با ناباوری پرسید: حالت خوبه جنا؟ منظورت چیه که تو اونجا بودی؟!

دست‌هام رو روی شقیقه‌هام فشردم و با کلافگی گفتم: جمعه که پیاده از مدرسه به خونه برگشتم؛ یه صدا از یه کوچه شنیدم و رفتم ببینم چه خبره... من هیچوقت نمیخواستم شاهد مرگ کسی باشم. من فقط کنجکاو بودم...

با احساس اینکه تمام بچه‌های داخل کلاس دورم جمع شدن حرفمو قطع کردم و بهشون نگاه کردم. همگی با کنجکاوی بهم نگاه میکردن. یکی از دخترا نزدیکم شد و دستاشو روی شونم گذاشت و گفت: بعد چه اتفاقی افتاد؟ تو قاتل رو دیدی؟ > Thana: با وحشت بهش نگاه کردم. نگاهم رو به زمین دوختم و دست‌هام رو تو هم چفت کردم و محکم فشردم. قاتل؟

- دیدمش!

نگاهم رو بالا آوردم و به صورت وحشت زده و متعجب دختر رو به روم نگاه کردم. تکونم داد و با عجله گفت: خب بگو! اون کی بود؟ میتونی شناساییش کنی؟

دستاش رو از روی شونم برداشت و در حینی که گوشیش رو از جیب لباسش بیرون می‌آورد گفت: اوه خدای من! باید با پلیس تماس بگیریم!

از جا بلند شدم و دست‌هاش رو گرفتم و با وحشت گفتم: نه صبر کن!

با دیدن نگاه منتظرش به سختی آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: اون قاتل... انسان نبود.

بی هیچ حالتی نگاهم کرد و با صدای آرومی گفت: چی؟

عرق سردی روی تیغه کمرم راه افتاد. خواستم شروع به توضیح دادن کنم که صدای خنده بلند دختر و پشت اون خنده‌ی بقیه متوقفم کرد. شوکه نگاهم بین دخترها در دَوَران بود. با دستی که روی شونم قرار گرفت توجهم جلب شد و به همون دختر نگاه کردم. سرشو نزدیک آورد و با صدای آرومی که فقط خودم می‌شنیدم گفت: این راه خوبی برای جلب توجه بقیه نیست، جنا!

- اما من نمی‌خوام جلب توجه کنم. دارم راستشـ...

با انگشتی که به نشونه سکوت روی لبم گذاشت حرفم رو نصفه رها کردم و با چشمایی ملتمس بهش خیره شدم. ازم دور شد و در حینی که از کلاس بیرون می‌رفت و بقیه به دنبالش؛ با صدایی بلند گفت: همونطور که گفتم، راه مناسبی نیست جنا. لطفا به مُرده‌ها احترام بذار.

خودم رو روی صندلی رها کردم و صورتم رو با دست‌هام پوشوندم. اونا به هیچ وجه حرفم رو باور نمی‌کنن.

- منظورت چی بود جنا؟

با تعجب و خوشحالی به مری که تنها کسی بود که داخل کلاس باقی مونده بود، نگاه کردم. نزدیکش شدم و دست‌هاش رو توی دستم گرفتم. با بغض مشهودی گفتم: تو باورم میکنی مگه نه؟ تو حرفم رو باور میکنی!

چشم‌هاش رو روی هم فشار داد و نفس عمیقی کشید. متقابلا دست‌هام رو گرفت و گفت: ببین جنا، مسئله این نیست که من باورت ندارم. چیزی که میگی طبیعی نیست. منظورت چیه که انسان نیست. پس چیه؟

دستم رو از دستش بیرون کشیدم و صورتم رو پوشوندم. اشک‌هام شروع به ریختن کرد دستای مری رو روی شونم حس کردم. اشک‌هام رو پاک کردم و سرم رو به طرفین تکون دادم. سعی کردم به خاطر بیارم، با کلافگی گفتم: نمی‌دونم... میفهمی مری؟ من نمی‌دونم اون موجود چی بود. ظاهرش خیلی عجیب بود. بازو های بلندی داشت. با همونا اونو کشت با همون بازو‌ها تیکه تیکش کرد.

نتونستم ادامه بدم. یاد آوری اون شب، دوباره باعث شده بود حالت تهوعم برگرده. دستم رو روی دهنم فشار دادم و مری دست‌هاش رو روی کمرم حرکت داد. به محض بهتر شدن حالم به سمتش برگشتم و گفتم: حرفم رو باور میکنی مگه نه؟ قسم میخورم دارم راستشو میگم.

چندین بار سرش رو به نشونه تایید تکون داد و این اولین باری بود که تو این چند روز حس خوبی پیدا کردم و لبخند زدم. با ورود معلم و بقیه بچه ها سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم و درست سر جام نشستم.

فصل سوم

حالت تهوعم بالاخره کار دستم داد و کلاس شروع شده و من هنوز نرسیدم. نرسیده به کلاس با صدای ریختن وسایل زیادی که از سمت انبار ته سالن اومد سر جام متوقف شدم. سرم رو به اون سمت چرخوندم. نگاهم روی در انبار ثابت موند. نفس عمیقی کشیدم و دست‌های لرزونم رو تو هم قفل کردم. بی توجه به صدا خواستم در کلاس رو باز کنم که دوباره یکسری صدا از انبار اومد. قلبم رو توی دهنم احساس می‌کردم دستم رو روی دهنم فشردم. نگاهم به دوربینی که توی سالن نصب بود افتاد. اگه اون اینجا باشه از دوربین می‌بیننش. به سمت انبار حرکت کردم و سعی کردم لرزش پاهام رو کنترل کنم. دستم رو روی دستگیره در گذاشتم. سردی دستگیره با سردی دست‌هام رقابت می‌کرد. با باز شدن در امیدم برای قفل بودنش از بین رفت. در رو کمی باز کردم و داخل انبار رو نگاه کردم. وقتی دیدم خبری نیست در رو تا ته باز کردم و قدمی به داخل گذاشتم. وسایل ریخته شده روی زمین رو از نظر گذروندم. شقیقه‌هام رو ماساژ دادم. غیر ممکنه اون اینجا باشه. بهتره بیخیالش بشم. برگشتم که از کلاس خارج بشم که صدای ریزی متوقفم کرد. آب دهنم رو به سختی قورت دادم و سعی کردم قلبم رو که میخواست از سینه‌ام بیرون بزنه نادیده بگیرم. خودش بود. صدای خودش بود. به آرومی چرخیدم و دیدمش! خودشه! روی زمین، درست رو به روم بود و بازو هاش رو حرکت می‌داد. پاهام سست شد و روی زمین افتادم. فکم قفل شده بود و نمی‌تونستم هیچ حرکتی بکنم. شروع به حرکت به سمتم کرد و این تلنگری بود که به خودم بیام. جیغی کشیدم و خودم رو روی زمین به عقب کشیدم. دستگیره در رو محکم گرفتم و خودم رو بالا کشیدم. سرعتش رو بیشتر کرد. جیغ دیگه‌ای کشیدم و در رو با تمام توانم به هم کوبیدم و صدای کوبیده شدنش به در رو شنیدم. در رو رها کردم و به طرف کلاس دویدم قبل از اینکه برسم در کلاس توسط معلم باز شد. خودم رو بهش رسوندم و پشتش قایم شدم: به در انبار نگاه کردم و با ندیدن اون به سمت معلم که با چشمایی گرد نگاهم میکرد برگشتم. اشک‌هام شروع به ریختن کرد. لباسش رو تو مشتم فشردم و داد زدم: چرا حرفم رو بارو نکردین! حالا اون اینجاست! میفهمین؟؟ هممون میمیریم!

وحشت زده به راهرو نگاه کرد و با تته پته گفت: چـ... چی میگی جنا!؟ مـ... منظورت چیه؟

ترس و گریه امونم رو بریده بود و نمی‌تونستم حرفی بزنم. سکوتم رو که دید بازو‌هام رو گرفت و گفت: آروم باش و آروم آروم بگو چه اتفاقی برات افتاده؟

آب دهنم رو به سختی قورت دادم، خواستم حرفی بزنم که خنده یکی از بچه‌ها اجازه نداد. همه متعجب بهش نگاه کردیم. خنده‌اش به همون سرعتی که شروع شد، تموم شد. پوزخندی بهم زد، به بقیه نگاهی کرد و با تمسخر گفت: شما واقعا حرفای احمقانه اون رو باور می‌کنید؟ اون فقط می‌خواد جلب توجه کنه!

- کافیه اشلی!

نگاهم روی مری که از بین جمعیت بیرون اومد افتاد. اخم کرده بود و به نظر کلافه می‌اومد. دستش رو سمت من دراز کرد و تقریبا داد زد: یه نگاه بهش بندازید. بنظر شما این قیافه کسی هست که داره تظاهر می‌کنه؟

با این حرفش نگاه همه به سمت من برگشت. مری خواست دوباره حرفی بزنه که نگاهش به پشت سرم افتاد و سکوت کرد. با فکر چیزی که ممکنه دیده باشه خشکم زد. معلمم، خانم میلر، لبخندی زد و گفت: آقای ویلسون! چقدر خوب که شما اینجایین!

نفس حبس شده‌ام رو بیرون فرستادم و به سمت آقای ویلسون، مدیر مدرسه، چرخیدم. نگاهی بهم انداخت و با لحن خشکی گفت: باید بدونم اینجا چه خبره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای خانم میلر رو شنیدم که با نگرانی گفت: جنا انگار از چیزی ترسیده... و من هنوز نمی‌دونم از چی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه آقای ویلسون روی من چرخید و گفت: جنا؟ دلیل این همه سر و صدا چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه منتظرش باعث می‌شد مضطرب بشم. نگاهی به دور و بر کردم، همه از کلاس‌ها بیرون اومده بودن و منتظر به من نگاه می‌کردن. عرق دست‌هام رو با لباسم پاک کردم و با تردید به آقای ویلسون نگاه کردم. نفسی گرفتم و گفتم: میشه لطفا داخل دفتر صحبت کنیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشماش رو ریز کرد، سرش رو تکون داد و گفت: البته! و بقیه، برگردین به کلاس.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت دفتر راه افتاد، پشت سرش زیر نگاه خیره همه حرکت کردم. صدای قدم‌هایی رو شنیدم و بعد صدای خانم میلر که گفت: آقای ویلسون! اگه اشکال نداره منم می‌خوام حضور داشته باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد صداش رو پایین‌تر آورد، دستش رو گذاشت روی شونه‌ام و گفت: شاید دلگرمی برای تو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زدم و به آقای ویلسون نگاه کردم. نگاهی به من و بعد به خانم میلر کرد و گفت: هرطور راحتین خانم میلر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فصل چهارم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد دفتر شدیم و تپش قلبم هر لحظه شدید‌تر میشد. آقای ویلسون پشت میزش نشست، با اشاره دستش من و خانم میلر هم نشستیم. آقای ویلسون دست‌هاش رو تو هم قفل کرد و گفت: خب جنا، منتظر توضیحاتت هستم. از چی ترسیدی، که اونطور جیغ زدی!؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی کشیدم و چشم‌هام رو روی هم فشار دادم، سعی کردم کنترل خودم رو به دست بگیرم. ملتمسانه گفتم: قبل از اینکه بگم... یه درخواستی دارم. لطفا تا حرف‌هام تموم نشده قضاوتم نکنید. لطفا صبر کنید تا همه‌اش رو بگم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم رو پایین انداختم و با صدای آروم‌تری گفتم: لطفا باورم کنید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به هم کردن، آقای ویلسون تو جاش جا به جا شد، سرش رو تکون داد و گفت: خیلی خب جنا، ما منتظر می‌مونیم تا حرفت رو بگی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم رو به نشونه قدردانی تکون دادم، نفسم رو بیرون فرستادم و سعی کردم تمرکز کنم و تپش دیوانه وار قلبم رو نادیده بگیرم. گفتم: مطمئنم خبرهای مربوط به رئیس جمهور رو شنیدید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه منتظرشون به نگاهی کنجکاو و متعجب تبدیل شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الان دیگه نمی‌تونم عقب بکشم. ادامه دادم: من... من اون‌ موقع اونجا بودم و... و شاهد بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خدای من! جنا تو الان جدی‌ای؟ می‌دونی چی داری می‌گی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به خانم میلر نگاه کردم و اشک‌هام سرازیر شد، سرم رو تکون دادم و سعی کردم خودم رو کنترل کنم. خانم میلر دستش رو روی کمرم گذاشت. بغضم رو قورت دادم و به سختی ادامه دادم: ولی... ولی قاتل انسان نبود. من، من نمی‌دونم چی بود؛ یه موجود عجیب بود... که، که تا حالا نظیرش رو ندیده بودم. بازو‌هایی مثل هشت پا داشت و... و رنگش بنفش بود، صورتش مشخص نبود، چشم‌هاش رو نمی‌دیدم ولی مطمئنم دقیقا به چشم‌هام نگاه می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گریه امونم رو برید و نتونستم ادامه بدم. صورتم رو با دست‌هام پوشوندم و سعی کردم گریه‌ام رو کنترل کنم، ولی بی فایده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چیزی که می‌گی غیر ممکنه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم رو بالا آوردم و به آقای ویلسون که این حرف رو زده بود، نگاه کردم که با وحشت نگاهم می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ولی من دارم حقیقت رو می‌گم. خواهش می‌کنم آقای ویلسون. شما باید حرفم رو باور کنید! ممکنه همه بمیرن! > Thana: شوکه بهم نگاه کرد، دهنش چندین بار باز و بسته شد ولی چیزی نگفت. از سکوتش استفاده کردم و ادامه دادم: من اون موجود رو توی مدرسه دیدم، واسه همین داشتم جیغ می‌زدم! اون داره توی مدرسه جولون میده و هر لحظه ممکنه شروع به کشتن همه ما کنه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از سر جام بلند شدم و عصبی ادامه دادم: و اگه این اتفاق بیوفته، کسی که مسئوله شمایین! البته... اگه زنده بمونین که بخواین مسئولیتش قبول کنید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقای ویلسون از جاش بلند شد و دستش رو جلو گرفت و گفت: آروم باش جنا... من نمی‌خوام بگم تو دروغ می‌گی... فقط این، چیزی نیست که هر روز درحال سر و کله زدن باهاش باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با کلافگی نگاهی به دور و برم انداختم. آخه چطور می‌تونم بهشون ثابت کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چیزی که به ذهنم رسید چشم‌هام گرد شد و با هیجان به سمتش برگشتم و گفتم: بهتون ثابت میکنم! فقط کافیه که فیلم دوربین‌های مدار بسته رو ببینیم، فیلم چند دقیقه قبل رو، وقتی که من، اونو توی انبار دیدم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تردید نگاهم کرد، نگاهی به خانم میلر انداخت و بعد سرشو به طرفین تکون داد. با التماس نگاهش کردم و گفتم: خواهش میکنم آقای ویلسون! فیلم دوربین‌ها رو ببینید، حتی اگه من درست نگم، باز هم ضرر نمی‌کنید. خواهش می‌کنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به من و بعد به خانم میلر انداخت. برگشت و به کنترلی که روی میزش بود نگاه کرد و گفت: باشه! فیلم رو نگاه می‌کنیم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی کشیدم. این عالیه! آقای ویلسون کنترل رو برداشت و رو به تلوزیون بزرگی که داخل دفتر بود گرفت. نگاه منتظرم به صفحه تلوزیون بود، ولی هیچ اتفاقی نیوفتاد. برگشتم و به آقای ویلسون نگاه کردم، با اخم بزرگی روی پیشونیش، دکمه های کنترل رو فشار می‌داد. خانم میلر با نگرانی نزدیک شد و گفت: مشکلش چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقای ویلسون سریع جواب داد: کار نمی‌کنه... نمی‌دونم، شاید باطری نداره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و مشغول گشتن کشو های میزش، برای پیدا کردن باطری شد. خانم میلر کنترل رو برداشت و گفت: شایدم به یه محرک نیاز داره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و به صورت ناگهانی کنترل رو چندین بار کف دستش کوبید. با چشمایی گرد بهش نگاه کردم. لبخند دندون نمایی زد و کنترل رو به سمت آقای ویلسون که شوکه بهش نگاه می‌کرد گرفت و خجالت زده گفت: چطوره الان امتحان کنید!؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقای ویلسون با تردید کنترل رو از دست خانم میلر گرفت، رو به تلویزیون گرفت و دکمشو فشار داد. لبخند رضایتی که روی لبشون شکل گرفت باعث شد با امید بیشتری به تلوزیون نگاه کنم. فیلم با سرعت در حال عقب رفتن بود تجمع دانش آموزا و بعد دویدن من. تا جایی که پشت در کلاس ایستاده بودم. فیلم ایستاد و بعد با سرعت معمولی شروع به نشون دادن کرد. دستم نرسیده به دستگیره متوقف شد و سرم به سمت انبار برگشت، نگاهی به دوربین کردم و به سمت انبار حرکت کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی باعث شد به اون سمت بری جنا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به آقای ویلسون که این سوال رو پرسیده بود کردم. دوباره به صفحه تلوزیون خیره شدم و جواب دادم: یه صدایی شنیدم... درواقع، صدای اونو شنیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برنگشتم تا واکنشش رو ببینم ولی نگاه خیره و سنگینش رو حس می‌کردم. حالا دیگه در انبار رو باز کرده بودم و داخل بودم. اما مسئله‌ای که وجود داشت، اون قسمت تاریک‌تر بود و فاصله دوربین زیاد و مشخص نمی‌شد. صدای جیغم بلند شد و کمی بعد دویدنم به طرف کلاس.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس نفس می‌زدم. نفس کم آورده بودم! داخل فیلم مشخص نبود. اون، داخل فیلم مشخص نبود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع به سمتشون چرخیدم. با چشمایی گشاد شده و دیوانه وار گفتم: این غیر ممکنه... من دروغ نمی‌گم، دیوونه هم نیستم. اون واقعا اونجا بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به چشم‌هام اشاره کردم و تقریبا داد زدم: با همین چشم‌ها دیدمش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانم میلر انگار که تلنکری بهش وارد شده باشه، با سرعت به سمتم اومد، بغلم کرد و کمرم رو نوازش کرد و آروم زمزمه کرد: هششش... آروم باش عزیزم. آروم. مشکلی نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و رو به آقای ویلسون ادامه داد: هیچ دوربین دیگه‌ای نیست که تصویر واضح‌تری بهمون بده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چشمایی اشک آلود و منتظر بهش نگاه کردم. اخمی که روی چهرش داشت نشون از تفکر عمیقش می‌داد. به کسری از ثانیه چهره‌اش باز شد و نگاه خندونش رو بهمون دوخت، بشکنی تو هوا زد و در حینی که کنترل رو دوباره بر می‌داشت گفت: درسته! بخاطر اخبار دزدی که خونده بودم یه دوربین داخل انبار گذاشته بودم. تقریبا فراموشش کرده بودم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درحالی که یکسری تنظیمات رو برای دوربین انجام می‌داد رو به من گفت: یه فرصت دوباره... جنا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زدم و از بغل خانم میلر بیرون اومدم. نگاهم رو به تلوزیون دوختم. من دیوونه نیستم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا ما داشتیم فضای انبار رو می‌دیدیم جعبه‌ها روی هم چیده شده بودن و همه چیز ساکت بود. تا اینکه یکی از جعبه‌ها روی زمین افتاد و صدایی رو ایجاد کرد. وسایل داخلش روی زمین پخش شدن. خودشه اون الان پیداش می‌شه. در انبار باز شد و چهره ترسیده من نمایان شد. نگاهی به دور و بر انداختم و برگشتنم مصادف شد با بیرون اومدنش از جعبه و صدای ریزی از خودش در‌آورد که شباهت زیادی به صدای موش داشت. و حمله‌اش به طرف من. جیغی که کشیدم و کوبیده شدنش به در.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه چیز خیلی سریع‌تر اتفاق افتاد. منتظر نگاهش کردم. می‌خوام بدونم بعد از اون کجا رفته... از در پایین اومد و سعی کرد از زیر در رد بشه. تپش قلبم رو روی هزار حس می‌کردم. هر چقدر تلاش کرد از اونجا رد نشد و من نفس عمیقی کشیدم. تا اینکه از در بالا رفت و من چشمم به دریچه هوایی افتاد که بالای در نصب بود. و از همینجا می‌تونستم تشخیص بدم پیچ‌هاش شل شده بودن. خودش رو به دریچه رسوند و با کمی تلاش دریچه روی زمین افتاد و اون داخل شد. همون لحظه تلوزیون با صدای پوفی خاموش شد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با جیغ خفیفی که شنیدم تازه یادم به خانم میلر و آقای ویلسون افتاد. برگشتم و خانم میلر رو نشسته روی زمین و در حال نفس نفس دیدم. آقای ویلسون کنترل رو توی مشتش می‌فشرد و قطرات درشت عرق روی پیشونیش مشخص بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آب دهنم رو قورت دادم و با صدایی که نگرانی درش موج می‌زد گفتم: حق با من بود... ولی باید بگم اصلا از این مورد خوشحال نیستم. اون... اون از دریچه رد شد و الان ممکنه هر جایی باشه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باید مدرسه رو تخلیه کنیم! باید پلیس خبر کنیم، یا حتی FBI رو خبر کنیم. خدای من!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیره به آقای ویلسون که به صورت هیستریک این حرف ها رو تکرار می‌کرد نگاه کردم و سرم رو به نشونه تایید تکون دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قای ویلسون میکروفون مدرسه رو برداشت و روشن‌اش کرد. اخمی کرد و سراغ آمپلی فایر رفت و دکمه‌هاش رو روشن و خاموش کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مشکل چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به خانم میلر نگاه کردم، یک بار دیگه هم این اتفاق افتاد، حس دژاوو بهم دست داد. از این حس هیچ خوشم نمیاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کار نمی‌کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دو شاخ رو از پریز بیرون آورد و دوباره به پریز زد، آمپلی فایر رو چک کرد چندین بار زیر لب چیزی گفت، مشتش رو روی آمپلی فایر کوبید و داد زد: لعنتی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسم رو حبس کردم. از گوشه چشم چیزی رو بیرون پنجره دیدم، سرم رو کامل برگردوندم. نفسم بند اومد، تلو تلو خوران به سمت پنجره رفتم. دستم رو روی لبه پنجره گذاشتم و به سمت بیرون خم شدم. خودش بود، همون موجود بود که داشت روی سیم‌های برق می‌چرخید. سریع به سمتشون برگشتم و گفتم: اینجاست، دیدمش! بیرونه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و دستم رو به سمتش گرفتم. نگاهی به هم انداختن و به سمت پنجره دویدن. دوباره بهش نگاه کردم، توجهم به سیمی که آویزون بود، جلب شد. به سیم اشاره کردم و گفتم: اون سیم آویزونه... شاید... شاید برق رو قطع کرده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منقبض شدن بدن هاشون رو حس کردم و همون لحظه تنها سیم باقی مونده هم پاره شد و به همراه اون موجود روی زمین افتاد. صدای برخوردش با زمین رو شنیدم. بیشتر از این صبر نکردم و به سمت کلید برق رفتم نگاهم رو به لامپ روی سقف انداختم، کلید رو روشن کردم ولی لامپ همچنان خاموش موند. برق قطعه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه نه لعنتی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به آقای ویلسون که این حرف ها رو می‌زد نگاه کردم. که به طرف میزش دوید، گوشیش رو برداشت و صفحه‌اش رو چک کرد. با غیض گوشیش رو پایین آورد، دستی تو موهاش کشید و داد زد: لعنتی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متعجب پرسیدم: چی شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی بهم کرد و گفت: آنتن رو قطع کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شوکه گفتم: چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مرکز مخابرات این منطقه کنار مدرسه هست، دیدمش که وارد اونجا شد. و آنتن رو هم قطع کرده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- از چیزی که انتظار داشتیم باهوش تره، شعور داره و می‌تونه فکر کنه. باید زود‌تر مدرسه رو تخلیه کنیم و پلیس خبر کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به خانم میلر نگاه کردم که نزدیک شد و رو به آقای ویلسون گفت: شما مقامات رو خبر کنید ما به بقیه معلم‌ها خبر میدیم و بچه‌ها رو تخلیه می‌کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقای ویلسون سری تکون داد، گوشیش رو از روی میز و کتش رو از پشت صندلیش برداشت و با عجله از دفتر خارج شد. به خانم میلر نگاه کردم و گفتم: اونا حرف ما رو باور نمی‌کنن. ما حتی نمی‌تونیم فیلم رو نشونشون بدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نزدیکم شد و دست‌هاش رو روی شونم گذاشت و گفت: نگران نباش جنا. تو الان دیگه تنها نیستی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زدم، دستم رو گرفت و گفت: بیا بریم بقیه رو نجات بدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تلخ خندی زدم و پشت سرش از دفتر خارج شدم. خانم میلر با عجله در اولین کلاس رو باز کرد و رو به معلم گفت: یه موقعیت اضطراری داریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طولی نکشید که معلم از کلاس خارج شد، خانم میلر در رو پشت سرش بست و رو به من گفت: برو بقیه رو بیار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری تکون دادم و به سمت کلاس بعدی دویدم، در زدم و بلافاصله در رو باز کردم. رو به معلم گفتم: لطفا بیاین بیرون خانم میلر یه کار فوری باهاتون دارن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منتظر نموندم و به طرف کلاس بعدی دویدم، دستم نرسیده به در کلاس با شنیدن اسمم از زبون مری متوقف شد. به سمتش چرخیدم. دم کلاس ایستاده بود و متعجب من رو نگاه می‌کرد. به سمتش دویدم و دست‌هاش رو گرفتم و با ذوق گفتم: حرفم رو باور کردن! شوکه نگاهم کرد و تک خندی زد و گفت: چی!؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندم رو لبم خشک شد، سرم رو به طرفین تکون دادم. با ناراحتی گفتم: فیلم دوربین‌ها رو نگاه کردیم و اونا هم اونو توی فیلم دیدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشکایی که راه افتاده بودن رو پاک کردم و با گریه گفتم: می‌دونی... امیدوار بودم اینا همش فقط توهم باشه و هیچ موجود عجیبی که مردم رو در کسری از ثانیه می‌کشه وجود نداشته باشه! ولی اینطور نیست اون واقعیه و من حس خیلی بدی دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو بغل مری فرو رفتم، دست‌هاش رو محکم دورم پیچید و با لحن مهربونی گفت: آروم باش جنا، مشکلی نیست، با هم از پسش بر میایم. همه چیز خوب تموم می‌شه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من رو از بغلش بیرون آورد و گفت: خب داشتی چیکار می‌کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با یاد آوری کاری که داشتم، سریع گفتم: باید مدرسه رو تخلیه کنیم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و به سمت کلاس حرکت کردم مری دنبالم اومد و گفت: تخلیه کنیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم رو تکون دادم، در زدم و در رو باز کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانم میلر باهاتون کار فوری دارن، لطفا عجله کنید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و به سمت کلاس بعدی رفتم و گفتم: همه در خطرن، آقای ویلسون رفته پلیس بیاره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- رفته بیاره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم رو تکون دادم و گفتم: اون برق و آنتن رو قطع کرده، نمی‌تونیم زنگ بزنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو فکر فرو رفت. سرش رو تکون داد و گفت: کمکت می‌کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و به سمت کلاس بعدی دوید. نفسم رو بیرون دادم و در زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فصل پنجم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به همراه مری و آخرین معلم به طرف طبقات پایینی مدرسه رفتیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گفتی خانم میلر چه کاری با من داره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به آقای فلیپس دبیر زبان اسپانیایی نگاه کردم، در واقع تخس‌ترین معلم این مدرسه. به زور لبخند زدم و گفتم: من از جزئیات خبر ندارم، خانم میلر تمام موضوع رو بهتون می‌گن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمم به مری افتاد که با چشم‌های خندونی بهم نگاه می‌کرد، چشم‌هام رو تو حدقه چرخوندم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به تجمع معلم‌ها رسیدیم. چشمم به آقای ویلسون که اونجا بود افتاد، با خوشحالی به سمتش رفتم و آروم گفتم: پلیس رو آوردید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش رو به نشونه منفی تکون داد و گفت: من نرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شوکه نگاهش کردم و لب زدم: چی...؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی بهم انداخت و گفت: سرایدار مدرسه رو فرستادم، خودم باید پیش بچه‌ها بمونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم رو تکون دادم و نگاهی به معلما که با نگرانی با هم‌دیگه حرف می‌زدن کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این غیر ممکنه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم به آقای فلیپس که با صدای بلندی این رو گفت افتاد. برگشت و با غیض به سمت من اومد و گفت: اعتراف کن که حقیقت رو نمی‌گی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توی خودم جمع شدم و چیزی نگفتم. دستی روی شونم نشست، به آقای ویلسون نگاه کردم. که با اخم به آقای فلیپس نگاه می‌کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این بی احترامی چه معنی‌ای می‌ده، آقای فلیپس؟ من و خانم میلر هم اون موجود رو دیدیم. یعنی می‌گید ما هم دروغ می‌گیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقای فلیپس خواست جوابی بده که صدای جیغ بلند وحشتناکی اومد. و پشت اون جیغ های دیگه‌ای شنیده شد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه با وحشت همدیگه رو نگاه کردن، دستام رو روی دهنم فشردم و با وحشت به سمتی که صدا از اونجا اومد نگاه کردم، از طرف سالن ورزشی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خدای من!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به طرف مری که با جیغ این رو گفت برگشتم. با چشمایی گرد شده از وحشت به اون سمت نگاه میکرد. ادامه داد: بچه های کلاس ما هستن، اونا رفتن به سالن ورزش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احساس کردم قلبم از جا کنده شد. اولین کسی که به خودش اومد آقای ویلسون بود که به سمت سالن ورزشی دوید و چند تا از معلم ها هم دنبالش به اون سمت دویدن. اما من همچنان خشکم زده بود و از ترس به خودم می‌لرزیدم. کارمون تمومه! هممون می‌میریم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستی بازوم رو گرفت، جیغی زدم و با وحشت چندین قدم ازش دور شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم به نگاه مبهوت مری خورد. چشم‌هام رو روی هم فشردم. نزدیکش شدم و با شرمندگی بهش نگاه کردم. سرش رو به طرفین تکون داد، نفسش رو بیرون فرستاد و گفت: دارن بچه‌ها رو تخلیه می‌کنن، باید هر چه سریع‌تر بریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم به بچه‌ها افتاد که یکی یکی از کلاس‌ها خارج میشدن و با گیجی توی سالن پخش می‌شدن. با نگرانی گفتم: اگه به پخش شدن توی سالن ادامه بدن، بیرون رفتم برامون مشکل میشه. باید منظم باشیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مری نگاهی بهم کرد و گفت: اونا که به ما گوش نمیدن که بخوایم مرتبشون کنیم، هرکاری دلشون می‌خواد می‌کنن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم رو توی سالن نسبتا شلوغ چرخوندم و با نگرانی به طرف سالن ورزشی نگاه کردم. چرا نیومدن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم رو زمین کشیده شد و با چیزی که دیدم خشکم زد. چندین قدم عقب رفتم و سعی کردم تا جای ممکن ازش دور بشم. خونی که روی بازو‌هاش بود، وحشتم رو چند برابر میکرد. سالن توی سکوت مرگ باری فرو رفت، تنها صدایی که می‌شنیدم صدای تپش دیوانه‌ وار قلبم بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره سکوت شکسته شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اون دیگه چیه!؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و پشت اون، سالن پر از همهمه شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر کسی چیزی میگفت، یکی ترسیده و یکی کنجکاو بود. اما من خشک شده، خیره نگاهش می‌کردم. توجهش به بچه‌ها جلب شده بود، روی زمین می‌غلتید وصداهای ریزی از خودش در می‌آورد. با تنه‌ای که بهم خورد تلویی خوردم و کسی جلوی دیدم رو گرفت، جا به جا شدم تا بهتر ببینم. پسری به آرومی بهش نزدیک می‌شد، روی پاهاش نشست و با کنجکاوی به اون موجود نگاه کرد و دستش رو به سمتش برد تا لمسش کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فصل ششم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جمعه گذشته، ساعت ۴:۱۵ دقیقه بعد از ظهر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امروز بر خلاف همیشه، پیاده از مدرسه برگشتم. به آسمون نگاه کردم، هوا ابری بود و خیابون ها به طرز عجیبی خلوت بود. لبه‌های کتم رو به هم نزدیک کردم تا از لرزی که به بدنم افتاده بود، جلوگیری کنم. بخاطر هوای ابری، فضا به شدت دلگیر و تا حدودی تاریک بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر و صداهایی از طرف یک کوچه باریک نظرم رو به خودش جلب کرد. انگار صدای دعوای بین دو نفر بود. بی تفاوت خواستم رد بشم، اما صدای یکی از اون‌ها برام آشنا بود و باعث کنجکاویم شد. آروم داخل رفتم. قرار نیست دخالتی کنم، فقط یکم نگاه می‌کنم. و در همین حین صدای پدرم رو شنیدم.«یک روز این کنجکاوی‌هات کار دستت میده جنا.» فقط یکم نگاه می‌کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با نزدیک تر شدنم صداشون رو واضح تر می‌شنیدم. اما هنوز متوجه حرف‌هاشون نمی‌شدم. تا اینکه ساکت شدن، به سرعتم اضافه کردم و نبش کوچه ایستادم و نگاه ریزی کردم. تنها کسی که دیدم مردی بود که پشت به من ایستاده بود و تنش عجیبی توی بدنش داشت. جلو‌تر رفتم تا بهتر ببینم. به سمت من برگشت و با حیرت گفت: تو دیگه کی هستی!؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چشمایی گرد نگاهش کردم، چیزی که می‌دیدم رو باور نمی‌کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آ... آقای رئیس جمهور! شـ... شما اینجا چیکار می‌کنید؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دستپاچگی نگاهم کرد و گفت: خودت اینجا چیکار می‌کنی، اصلا کی هستی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواستم جوابی بهش بدم، اما با چیزی که روی دیوار پشت سرش دیدم، چشمام گرد شد، با دستم بهش اشاره کردم و با وحشت گفتم: اون چیه!؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشتنش مساوی شد با حمله اون موجود به سمت صورتش. با وحشت دست‌هام رو روی دهنم فشردم و با چشمایی گرد به خون‌هایی که روی زمین می‌ریخت نگاه کردم. روی زانو‌هاش افتاد و بعد با صورت با زمین برخورد کرد. زمین با سرعت از خونش پر می‌شد و من حتی توان فرار کردن‌ هم نداشتم. اون موجود از زیر بدنش بیرون اومد و به آرومی روی کمرش به سمت من حرکت کرد؛ با حرکتش پیراهن سفید رئیس جمهور، بیشتر به رنگ سرخ در می‌اومد. مدتی بی حرکت به من نگاه کرد و بعد با سرعت از دیوار بالا رفت و دور شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم دوباره روی جسد و خون ریخته شده روی زمین کشیده شد و بعد با تمام توان از اون کوچه خارج شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فصل هفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زمان حال

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه صبر کن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دادی که زدم متعجب به سمتم برگشت. با وحشت گفتم: ازش فاصله بگیر!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه متعجبش به نگاهی پر از تمسخر تغییر کرد. صدای خنده چندتا از بچه‌ها بلند شد و اون پسر بی توجه به من دوباره دستش رو به سمت اون موجود برد. اون موجود بازو‌های کوچیک‌ترش رو دور دستش چرخوند. قالب تهی کردم. اون پسر خنده‌ای کرد و گفت: آخه این چیه که ازش بترسی، ببینش آخه... آزارش به مورچه هم نمی‌رسه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز مدت زیادی از حرفش نگذشته بود که داد پر دردی کشید و خودش رو عقب کشید. نگاهم از روی خون ریخته شده روی زمین بالا اومد و روی دست اون پسر ثابت موند. دستی که... دستی که از مچ قطع شده بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شوکه بهش نگاه کردم، دستم رو روی دهنم فشردم تا از جیغ زدنم جلوگیری کنم. دور مچش رو گرفت و با شوک بهش نگاه کرد، چشم‌هاش گرد شدن و داد‌‌های بلند و دردناکی کشید. بقیه بچه‌ها به سمتش اومدن و جلو من وایسادن. همهمه بزرگی به پا شد. آروم آروم عقب رفتم، سعی کردم خودم رو از اونجا دور کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باید مری رو پیدا کنم. باید فرار کنیم. وگرنه هممون می‌میریم. سرم رو بلند کردم و با چشم دنبال مری گشتم، ولی پیداش نکردم، تا خواستم صداش کنم، سالن از صدای جیغ و دادهای بچه‌ها پر شد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با وحشت بین بچه‌هایی که این طرف و اون طرف میدویدن دنبال مری می‌گشتم. سعی می‌کردم با نگاه کردن بین شلوغی پیداش کنم. بچه‌ها با سرعت به این طرف و اون طرف می‌دویدن، جیغ می‌کشیدن و به هرکسی که سر راهشون بود تنه می‌زدن. شونه‌هام بخاطر تنه‌هایی که بهم زده شده بود، درد می‌کرد و با این حال دست از تلاش برای پیدا کردن مری بر نمی‌داشتم. با صدایی بلند و با شباهت به جیغ اسمش رو داد زدم. و به نگاه کردن به اطراف ادامه دادم. بالاخره دیدمش. اما با موجودی که رو به روش دیدم قالب تهی کردم. سعی کردم راهم رو از بین بچه‌ها باز کنم و به سمتش برم. باید نجاتش بدم. حالا من بودم که با تمام توان به بقیه تنه می‌زدم و راهم رو به طرف مری باز میکردم. باید نجاتش بدم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اون موجود با آرومی به سمت مری حرکت کرد، اما مری خشک شده فقط به اون نگاه میکرد و هیچ حرکتی انجام نمیداد. با زیاد شدن سرعت اون موجود تلنگری بهم وارد شد و سرعتم رو دو برابر کردم و همزمان اسمش رو با جیغ صدا زدم. با پریدن اون موجود به سمت مری جیغی زدم و با تمام توان خودم رو روی مری انداختم. هر دومون محکم به زمین برخورد کردیم. موجود رو دیدم که از بالای سرمون رد شد و به دختری برخورد کرد و جفتشون روی زمین افتادن و جیغ‌های دردناک دختر بلند شد. با وحشت از جام بلند شدم و دست مری رو گرفتم و از روی زمین بلندش کردم و سرش داد زدم: به خودت بیا احمق! معلوم هست داری چیکار میکنی؟ زود باش اون پاهات رو حرکت بده و فرار کن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چشم‌هایی که از شدت ترس دو دو میزد خیره نگاهم کرد، آب دهنش رو قورت داد و سرش رو تکون داد. دستش رو گرفتم و دنبال خودم کشیدم. به سمت در خروجی مدرسه دویدیم. از پیچ راهرو گذشتیم. اما با دیدن تعداد زیادی از اون موجودات جلوی در، به زور ایستادم و جیغی از گلوم خارج شد. قفسه سینه‌ام با سرعت بالا و پایین می‌شد و چشمم با سرعت دنبال راه فرار می‌گشت مری دستش رو روی دهنش گذاشت و با وحشت گفت: تعدادشون خیلی زیاده، نمی‌تونیم زنده از این قضیه قسر در بریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به دنبال خودم به سمت سالن ورزشی کشوندمش. باید از بین همهمه بچه ها و اون موجودات می‌گذشتیم. با دیدن تی ای کنار دیوار به سرعت برش داشتم. هرچی باشه بهتر از دست خالی هست. محکم با دو دستم گرفتمش. به سمت مری که با قیافه ای درهم نگاهم می‌کرد برگشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخه یه تی؟ مگه تو فیلما چوب بیسبال برنمیدارن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم هام رو تو حدقه چرخوندم و گفتم: مری... الان جدی هستی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شونه‌هاش رو بالا انداخت و زمزمه کرد: خیلی خب بابا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم‌هاش گرد شد و به پشت سرم اشاره کرد و با داد گفت: بهتره کار کنه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع برگشتم و با دیدن یکی از اون موجودات که به سمت ما پریده بود تی رو بالا آوردم و با دادی به اون موجود کوبیدم. محکم با دیوار برخورد کرد و بعد با صدای تلپی روی زمین افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با نفس نفس خیره بهش نگاه کردم. مری نزدیکم شد و پرسید: مُرد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم رو به طرفین تکون دادم و گفتم: نمی‌دونم، فقط بیا از اینجا بریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش رو گرفتم و بین هیاهو بچه‌ها به سمت سالن ورزشی دویدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تمام توان راه رو باز می‌کردم و از اون موجودات دوری می‌کردم. با رسیدن به در ورودی با عجله در رو باز کردم و خودمون رو داخل انداختیم و با صدای بلندی در رو به هم کوبیدم. با دیدن صحنه رو به روم جیغی کشیدم، تی از دستم افتاد و چندین قدم عقب رفتم. سالن پر از جسد‌های دانش‌ آموزا بود، و کل سالن رو خون فرا گرفته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-وای خدای من... وای...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به مری نگاه کردم که با وحشت به صحنه رو به رو خیره بود. دستم رو پایین آوردم و با احتیاط نزدیک تر رفتم که بازوم توسط مری گرفته شد. به سمتش برگشتم. با چشم‌هایی از حدقه در اومده نگاهم کرد و گفت: دیوونه شدی؟ می‌خوای چیکار کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم رو کشید و گفت: بیا یه راه برای بیرون رفتن پیدا کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم رو از دستش بیرون کشیدم، به ته سالن اشاره کردم و گفتم: راه رو قبلا پیدا کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به اون طرف نگاه کرد، ابروهاش رو بالا انداخت و گفت: تقریبا در پشتی رو فراموش کرده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توجهی نکردم و آروم بین جسد ها شروع به راه رفتن کردم. با هر قدمی که بر می‌داشتم پاهام در دریایی از خون فرو میرفت. دیوار ها از خون سرخ شده بود و بوی تعفن همه جا رو پر کرده بود. جلوی دهنم رو گرفتم تا از حالت تهوعم جلوگیری کنم. چیزی نمونده بود که به در برسیم که دستی رو دور مچ پام احساس کردم. با وحشت جیغی زدم و سعی کردم خودم رو آزاد کنم. پام رو کشیدم، اما تعادلم رو از دست دادم و روی زمین پر از خون فرو افتادم. با وحشت به دستی که پام رو گرفته بود نگاه کردم، نگاهم رو بالا تر بردم و با دختری که چشم‌هاش رو به زور باز نگه داشته بود رو به رو شدم. به زور لب زد: خوا... خواهش... می‌کنم. کـ... کمکم کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با وحشت پام رو از دستش بیرون کشیدم و به سر تا پای خونیش نگاه کردم. به مری که با وحشت به دختر نگاه می‌کرد نگاهی کردم و با عجله از جام بلند شدم. سرم رو به طرفین تکون دادم و خواستم چیزی بگم، اما با خونی که از دهنش بیرون ریخت دستم رو روی دهنم فشردم. با دیدن یکی از اون موجود‌ها که به سمتمون می‌اومد، دست مری رو چنگ زدم و به دنبال خودم کشیدم. با تمام سرعت از بین جسد های روی زمین به طرف در پشتی، دویدیم. با رسیدن به در، دست مری رو ول کردم و با تمام توان در رو باز کردم. با چیزی که جلو‌ام دیدم سنگ کوب شدم. مثل این بود که لشکری از اون موجودات بیرون منتظرمون بودن. با پرش سریع و دیوانه وارشون به سمت ما فقط خودم رو روی زمین انداختم. دیدم که از بالای سرم رد شدن و...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تمام توانم جیغ زدم و عاجزانه به اون موجودات که از بدن مری بالا می‌رفتن نگاه کردم. مری فقط شوکه شده و با ترس به من نگاه می‌کرد. عاجزانه داد زدم: نه!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بازوی اون موجود از سینه مری بیرون اومد و بعد یکی دیگه از شکمش. چشم‌هام دو دو می‌زد و دهنم مثل ماهی باز و بسته می‌شد. روی زانو‌هاش افتاد و خون از دهنش بیرون ریخت. به زور لب زد: فرار کن! > Thana: از بغل روی زمین افتاد. اشک‌هام روی صورتم به راه افتادن. اون موجود رو دیدم که روی کمر مری بود، بازو‌هاش رو از بدنش بیرون آورد و شروع به حرکت به سمت من کرد. از خشم و غم می‌سوختم. احساس می‌کردم قلبم می‌سوزه و با سوختنش تمام بدنم رو گرم می‌کنه، گرمایی از خشم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی چهار دست و پا، با سرعت به سمت مری رفتم. با تمام قدرت موجودی که به سمتم می‌اومد رو به سمتی پرت کردم. مری رو توی آغوشم کشیدم، سرش رو روی پاهام گذاشتم و تار‌های موهاش رو از صورتش کنار زدم. اشکم روی صورتش چکید، اشک‌هام با سرعت بیشتری شروع به ریختن کرد، کم کم گریه بی صدام تبدیل به هق هقی بلند شد. بدن بی جون مری رو به خودم فشردم و از ته دلم جیغ کشیدم و زار زدم، خودم رو پیچ و تاب دادم و با تمام وجودم گریه کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فصل هشتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی‌دونستم چقدر گذشته، تنها چیزی که متوجه‌اش بودم نبود اون موجودات و تاریک شدن هوا بود. بدن مری همچنان توی بغلم بود. از سرمای بدنش لرزی به بدنم افتاده بود و از بین نمی‌رفت. اشک‌هام خشک شده بود ولی پیچ و تاب بدنم متوقف نمی‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نوری یک دفعه‌ای روی من افتاد، چشم‌هام رو بستم. با صدای پاهایی که شنیدم بدن مری رو بیشتر به خودم فشردم و با ترس چشم‌هام رو باز کردم. چندین نفر با چراغ قوه به این سمت می‌دویدن و حرف‌هایی می‌زدن، اما من متوجه هیچکدوم از حرف‌هاشون نمی‌شدم. به محض اینکه به من رسیدن زیر بازو‌هام رو گرفتن و بلندم کردن. جیغ زدم و تلاش کردم از دستشون بیرون بیام. دستی انداختم مری رو بگیرم تا نبرنش. با جیغ فریاد زدم: نه! نبرینش! نه، لطفا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشک‌هام دیدم رو تار کرد توان نگه داشتن خودم رو نداشتم. روی دست هایی که گرفته بودنم رها شدم و پلک‌هام روی هم افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر و صداهایی رو می‌شنیدم و نوری چشم‌هام رو اذیت می‌کرد. چشم‌هام رو به زور باز کردم. سقفی سفید رنگ بالای سرم بود و مهتابی‌ای وسطش قرار گرفته بود. به زور روی تخت سفت اتاق نشستم و چشم‌هام رو مالشی دادم، نگاهی اجمالی به کل اتاق خالی انداختم. توجهم به در جلب شد، نرده‌ای بود، مثل... مثل در زندان! اما خوشبختی بود که بسته نبود و باز بود. به سختی از جام بلند شدم و به سمت در رفتم، میله رو توی دستم فشردم و بهش تکیه زدم. به یک سمت راهرویی که داخلش بودم، نگاه کردم؛ میزی بود و چندین مامور پلیس اونجا بودن و درگیر بحثی جدی. خواستم به اون سمت برم اما با شنیدن صدایی برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم. چندین مامور با وحشت به این طرف می‌دویدن و داد می‌زدن: فرار کنید! فرار!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع خودم رو داخل اتاق قبلی انداختم و با وحشت به پلیس‌هایی که با سرعت و بی توجه به من از جلو در رد شدن نگاه کردم. همه چیز خوب بود تا اینکه اون موجودات رو دیدم که با سرعت سرسام آوری از در و دیوار رد می‌شدن و دنبال اونا می‌رفتن. نفس کشیدن یادم رفت. عرق سردی از تیغه کمرم راه افتاد. خودم رو روی زمین به عقب کشیدم تا جایی که پشتم به تخت برخورد کرد. صدای داد و هوار هاشون که بالا رفت گوش‌هام رو گرفتم و با تمام توانم جیغ کشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمیدونم چقدر گذشته بود، اما فقط طعم خون رو توی دهنم حس می‌کردم. چشم‌هایی که بسته بودم رو باز کردم و سرم رو به آرومی بالا آوردم و با دیدن لشکری از اون موجودات جلوی روم با تمام توانم جیغ زدم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پایان

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
کپی شد!