آیلین قصه ما زندگیش خاکستریه. زندگیش پر از اتفاقای رنگی رنگی نیست. چیزی از خنده های سرخوش و مستانه نمیدونه، چون خندیدن بلد نیست. آیلین یاد گرفته مرهم زخمای بیشمارش باشه، نه این که صبر کنه بقیه مسکنش بشن. داستان ما در مورد دختریه که ژن و هورموناش میگه که اون یه دختره. داستان ما در مورد دختریه که شبیه هیچ کدوم از دخترای اطرافمون نیست. از گذشته اش فرار کرده و حالا متوجه شده که یه عده دنبالش افتادند تا بکشنش. گذشته ای که ازش فرار کرده بود، اومده تا جونشو بگیره. حالا آیلین چی کار میکنه؟ باز هم از گذشته فرار میکنه یا با گذشته مرگبارش رو به رو میشه؟

ژانر : معمایی، جنایی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۱۱ ساعت و ۱۲ دقیقه ۱۴ ثانیه

نویسنده : آوا موسوی

ژانر : #جنایی #معمایی

خلاصه :

آیلین قصه ما زندگیش خاکستریه.

زندگیش پر از اتفاقای رنگی رنگی نیست.

چیزی از خنده های سرخوش و مستانه نمیدونه، چون خندیدن بلد نیست.

آیلین یاد گرفته مرهم زخمای بیشمارش باشه، نه این که صبر کنه بقیه مسکنش بشن.

داستان ما در مورد دختریه که ژن و هورموناش میگه که اون یه دختره.

داستان ما در مورد دختریه که شبیه هیچ کدوم از دخترای اطرافمون نیست.

از گذشته اش فرار کرده و حالا متوجه شده که یه عده دنبالش افتادند تا بکشنش.

گذشته ای که ازش فرار کرده بود، اومده تا جونشو بگیره.

حالا آیلین چی کار میکنه؟

باز هم از گذشته فرار میکنه یا با گذشته مرگبارش رو به رو میشه؟

مقدمه:

تاریکی، تاریکی، تاریکی

دختری که از تاریکی ها فراری است

شیطانی که فرزند فرشته مرگ است و از دل تاریکی بیرون آمده، آمده تا جان ها بگیرد و با جنون بر صفحه زندگی سیاهش خون بریزد

و مردی که آمده خون به پا کند، به هر قیمتی

گردابی که همه را در خود می بلعد و کسی را زنده باقی نمی گذارد

کدام یک از این گرداب خونین جان سالم به در می برند؟

کدام یک پیروز این میدان خونین اند؟

فصل اول

فنجان نسکافه سرد شده ام را روی لبه پنجره گذاشتم و گوشه پرده را رها کردم. دستی در موهایم کشیدم و عقب گرد کردم. نگاهم به خورده شیشه هایی افتاد که کف سالن ریخته بود. جارو و خاک انداز آوردم و شیشه ها را جمع کردم. شیشه ها را در سطل ریختم. بالشت و پتو را از روی کاناپه برداشتم و به اتاق رفتم و روی تخت پرتشان کردم.

با شنیدن صدای زنگ شال تیره ای روی سرم انداختم و به سمت در خانه رفتم. تنه ام را پشت در قرار دادم و سرم را خم و در را باز کردم.

_ سلام.

جوابش را ندادم. اخم کرد.

_ چی کار داری؟

دندان روی هم سایید. از این که کسی به او بی اعتنایی کند،متنفر بود و من دقیقا همین کار را کرده بودم.

_ مامان گفت بیا اونطرف،برات ناهار پخته.

جمله آخرش را با تمسخر گفت و پوزخند زد. خیره به چشمانش گفتم:

_ خبرتو دادی،حالا برو.

با حرص خواست چیزی بگوید که در را رویش بستم.

شومیز سرمه ای رنگم را از بین لباس هایی که کف اتاق ریخته بود،پیدا کردم و پوشیدم. جین یخی ام که مچ پایش زاپ می خورد را به تن کردم. موهایم را با پنس بالای سرم جمع کردم و شالی که روی شانه هایم افتاده بود را سرم کردم و دسته اش را روی شانه ام انداختم. در آینه به خود نگاه کردم. وقتی از ظاهرم مطمئن شدم، از خانه خارج شدم.

زنگ واحد رو به رویی را زدم. چند لحظه بعد در باز شد.

_ سلام قربونت برم!

سعی کردم لبخند بزنم اما نتیجه اش کج شدن لبم و مضحک کردن قیافه ام شد.

_ سلام زن دایی.

زن دایی دستش را پشت کمرم گذاشت و من را به سمت سالن هدایت کرد. بابک روی مبل نشسته بود و کتابی در دست داشت. وانمود می کرد منی که مقابلش نشسته ام را نمی بیند. با خود گفتم:

«به درک!»

زن دایی کنارم نشست و با لبخند مهربان همیشگی اش گفت:

_ کم پیدا شدی، دیگه محل به ما نمیدی.

_ سرم شلوغه، امتحانام شروع شده.

بابک سرش را بالا آورد و با لبخندی که فقط من معنایش را می دانستم، گفت:

_ زیاد به خودت فشار نیار دخترعمه.

جوابش را ندادم و رو به زن دایی ادامه دادم:

_ امروز هم امتحان دارم. می خواستم درس بخونم که بابک اومد سراغم.

زن دایی دستم را میان دستانش گرفت

_ حالا چند دقیقه تاخیر طوری نمیشه. ناهارتو بخور بعد برو درس بخون. من که میدونم اگه برات غذا نیارم یا دعوتت نکنم اینجا، هیچی نمی خوری!

مهربان بود، این زن بیش از حد مهربان بود و من شرمنده بودم که نمی توانستم جواب محبت هایش را بدهم.

زن دایی به سمت آشپزخانه رفت و چند دقیقه بعد من و بابک را صدا کرد. بدون توجه به بابک پشت میز نشستم و کوتاه گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ممنون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیدوار بودم بفهمد که تمام احساسم را در این یک کلمه ریختم و تقدیمش کردم. بیش از این از من انتظار نمی رفت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابک مدام نگاهم می کرد و پوزخند می زد و من بیخیال تر از همیشه خورشت روی برنجم می ریختم و غذا می خوردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن دایی خواست برایم برنج بکشد که مانع شدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ممنون،کافی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن دایی چیزی نگفت. می دانست وقتی حرفی می زنم،دیگر عوض نخواهد شد. کمک زن دایی ظرف شستم و او در همان حال برایم درد و دل می کرد از سر به هوایی های پسرش می گفت و من در دل پوزخند می زدم به این دردانه ای که بیش از حد مرا به جنون می کشاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ من برم دیگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن دایی اخم کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ کجا بری؟صبح تا شب تنهایی توی اون خونه چی کار می کنی؟دفتر کتابت رو بیار همینجا درس بخون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم نیامد دلش را بشکنم. برایم حکم مادر داشت و من برایش احترام قائل بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به واحد خودم برگشتم و لباس های دانشگاه و جزوه و کیفم را در دست گرفتم. زن دایی در اتاق خودشان را باز کرد و گفت که در اینجا درس بخوانم. لباس هایم را روی تخت انداختم. شالم را از سرم برداشتم و جزوه ام را در دست گرفتم. کمی درس خواندم اما خیلی زود حوصله ام سر رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم تنهایی خفقان آور خانه خودم را می خواست. من به تنهایی خو گرفته بودم و با تمام وجود تنفر داشتم از این که کسی خلوتم را به هم بزند. من تنهای تنهای تنها بودم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصبی از فکر هایی که در سرم جولان می دادند،جزوه ام را بستم و به تاج تخت تکیه دادم. ثانیه ها و دقایقی طولانی به ساعت روی عسلی خیره شدم. به محض این که عقربه ساعت روی ساعت 2:45 دقیقه قرار گرفت،از جا بلند شدم و لباس عوض کردم،جزوه هایم را داخل کیف گذاشتم و از اتاق خارج شدم. با زن دایی خداحافظی کردم و به سرعت از ساختمان بیرون زدم. یک دربست تا دانشگاه گرفتم و تا رسیدن به مقصد به صدای گوینده رادیو گوش سپردم. نمی فهمیدم چه می گوید اما صدایش یک آرامش خاصی داشت و من هم محتاج آرامش...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای راننده چشم باز کردم،کرایه را حساب کردم و وارد دانشگاه شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی حوصله بودم و این باعث شد بدون حرف به سمت کلاس بروم. با ورودم به کلاس چشمم به آوا خورد که با یکی از دانشجوها صحبت می کرد و می خندید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالای سرشان ایستادم. دختر با دیدنم رو به آوا گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خب دیگه من برم آوا جون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سرعت از ما دور شد و آوا رو به من اخم کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ مرده شورتو ببرن، بیچاره سکته کرد. آخه تا حالا برج زهرمار رو از نزدیک ندیده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنارش روی صندلی نشستم و بدون توجه به غر غر هایش گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نگار کجاست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گره روی ابروانش کور تر شد و با غیظ گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ کلاس رو پیچوند با آوید جونش رفت بیرون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بذار خوش باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آوا چیزی نگفت و همان موقع استاد وارد کلاس شد. تمام حواسم را به درس دادم. آوا هم طبق معمول چرت عصرش را می زد و در حالی که مشتش زیر چانه اش بود،سرش بالا و پایین می شد. با اتمام کلاس از جا بلند شدم و آوا را بیدار کردم. خمیازه ای کشید و گیج و منگ دنبالم راه افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی چمن های محوطه نشستیم و آوا لقمه ای از توی کیفش در آورد و مشغول خوردن شد. معلوم بود حوصله اش سر رفته. آوای پر حرف کجا و من کجا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از گوشه چشم مردی را دیدم که پشت شمشاد ها مخفی شده بود و ما را نگاه می کرد. برگشتم و با دیدن رحیمی اخم کردم. پسرک پررو و کنه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اگر من را حرص نمی داد،روزش شب نمی شد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متوجه شد که دارم نگاهش می کنم و خیلی ناشیانه سرش را دزدید. نیشخند زدم و به سمت آوا چرخیدم. سعی کردم سر حرف را باز کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیچاره گناه نکرده بود که به کسی چون من گرفتار شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آوا همچنان با ساندویچش سرگرم بود و من به این فکر می کردم چه گونه سر حرف را باز کنم اما چیزی به ذهنم نمی رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ما می خوایم عصر بریم سینما؛من و تو و نگار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از این که خودش بحثی پیش کشیده بود،خوشحال شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بیخیال،من حوصله اش رو ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ لوس نشو دیگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قیافه اش را مظلوم کرد و چند بار پشت سر هم پلک زد. با تاسف سر تکان دادم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ حالا تا ببینم چی میشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خوشحالی جیغ کشید و دستانش را دور گردنم حلقه کرد. سعی کردم او را از خود فاصله دهم اما محکم تر به من چسبید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ عاشقتم بد اخلاق دیوونه من.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره از من جدا شد و من نفس راحتی کشیدم. آوا دستانش را از هم باز کرد و روی چمن ها خوابید. نگفتم بلند شود،چون می دانستم اهمیت نمی دهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آوا هیچ چیز برایش مهم نبود؛حتی حرف مردم!برای خودش زندگی می کرد و راضی بود و من همیشه غبطه می خوردم به زندگی اش؛به بی غل و غش بودنش،به شاد بودنش،به این که بلد بود زندگی کند،به همه چیزش غبطه می خوردم. من اگر زندگی می کردم، برحسب عادتی بود دیرینه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از خردسالی یادم داده بودند به همه چیز عادت کنم و این زندگی ربات گونه را ادامه دهم. آن هم به هر قیمتی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگار راست می گفت؛من یک ماشین بودم. یک ماشین که به او برنامه داده بودند به هر روشی زندگی کند. فقط باید زنده می ماندم تا از دور خارج نشوم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستی به شقیقه های دردناکم کشیدم و از جا بلند شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلاس بعدی با نیم ساعت تاخیر آغاز شد و من در میان افکار بی سر و سامانم پرسه می زدم. حتی وقتی استاد وارد کلاس شد،توجهی نکردم و تا پایان کلاس هیچ کدام از حرف هایش را نفهمیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ذهنم درگیر آن خواب لعنتی بود. همانی که دیشب باعث شد به جنون برسم و لیوان و قندان روی میز را به سمت دیوار پرتاب کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یاد نگرفته بودم آه بکشم. پس به جای آه،نفسی عمیق کشیدم و سعی کردم به حالت عادی برگردم؛به همان برنامه ربات گونه ام،به همان بیخیالی همیشگی ام،چون هیچ چیزی ارزش نداشت که فکرم را مشغول کند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن روز تا نزدیک ساعت 7 شب کلاس داشتم و سردرد کذایی که از دیشب به سراغم آمده بود،قصد نداشت رهایم کند. از دانشگاه بیرون آمدیم. آوا کش و قوسی به بدنش داد و به من تکیه داد. به خودم تکانی دادم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ جمع کن خودت رو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید و شانه بالا انداخت. با شنیدن صدای بوق سرمان را چرخاندیم. نگار با تبسمی شیرین به ما دو نفر نگاه می کرد. سوار ماشین شدیم. من جلو نشستم و آوا عقب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ سلامت کجا رفته گیس بریده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگار از توی آینه نگاهش کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ دوباره شروع نکنا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به من انداخت و با لبخند ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ وگرنه آیلین رو به جونت می اندازم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ وای غلط کردم،این خوش اخلاق مال خودت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیشخندی روی لب هایم جا خوش کرد. به ظاهر حرفش شوخی بود اما همه اش حقیقت داشت. کسی خواهان کسی چون من نمی شد و من دلم برای این دو نفر می سوخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چه گونه توانسته بودند دو سال تحملم کنند وقتی خودم گاهی حالم از خود به هم می خورد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگار همانطور که آوا گفته بود،به سمت سینما حرکت کرد. در بین راه به طنازی ها و مزه پرانی های آوا می خندید و من اگر خیلی خنده ام می گرفت،لبخندی می زدم تا دلش خوش شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با رسیدن به سینما از ماشین پیاده شدیم. آوا گفت که فیلم بدون پاپ کورن نمی چسبد و رفت و چند بسته پاپ کورن خرید. نگار با آرنج به بازویم زد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چته؟بیا بریم دیگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد سالن شدیم. صندلی ها تقریبا پر بود و ما مجبور شدیم صندلی های کنار در ورودی را برای نشستن انتخاب کنیم. خواستم روی صندلی بنشینم که آوا به عقب هلم داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اینجا مال منه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرکتش ناگهانی بود و باعث شد سکندری بخورم و محکم به کسی برخورد کنم. سرم را بالا بردم و شتاب زده گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ معذرت میخوام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد لبخندی کج زد. چهره اش در سایه و تاریکی محو شده بود. کلاه کپی که روی سر گذاشته بود،باعث شده بود که نتوانم چهره اش را ببینم. همچنان خیره به چهره اش که قابل تشخیص نبود،بودم. لبخندش عمیق شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خواهش می کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از کنارم رد شد و من چندین ثانیه بود که نفس نمی کشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدا،همان صدا بود؛همان صدای نحس،همان صدای...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به فکر هایم خاتمه دادم و برگشتم تا ببینمش اما نبود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به همان سرعتی که آمده بود،در میان تاریکی سالن گم شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلمات قد نمی دادند ارتفاع حیرتم را.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالم در هیچ واژه ای نمی گنجید؛هیچ واژه ای!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

* * * * *

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیره به آسمان سیگارش را میان انگشتانش گرفت. کامی از سیگار گرفت و دودش را آهسته بیرون داد. آنقدر آهسته که ریه اش از دود غلیظ سوخت و او مثل همیشه به جان خرید این سوختن لذت بخش را...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کام دیگری گرفت و سیگار را روی زمین انداخت و با نوک کفشش خاموشش کرد. نگاه سرد و خاموشش را به سمت سیگار دیگری که روشن کرده بود،سوق داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باز هم کام های طولانی و باز هم سوزش ریه و باز هم لذت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نخ به نخ سیگار دود می کرد و حتی نمی دانست این چندمین سیگاری است که خاکسترش می کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در اتاقش باز شد و دستانش مشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلش می خواست این مشت را در صورت مزاحمی که خلوتش را به هم ریخته بود،فرود بیاورد. قطعا اگر کسی غیر از مسیح این کار را می کرد،بی سر و صدا در گورستان دفن می شد. هر چند که او حتی از مسیح هم ابایی نداشت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدایی سرد و عاری از هر حسی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چی میخوای مسیح؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسیح قدم زنان به سمت او که پشت پنجره ایستاده بود،رفت و پشت سرش ایستاد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خوبی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جواب دادنش ناامید شد. دیگر عادت کرده بود که جز حد نیاز صدایش را نمی شنود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ باید کسی رو بهت معرفی کنم،بیا به اتاقم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیشخند زد و به سمتش برگشت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ جمله ات رو اصلاح کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسیح گیج نگاهش کرد. از حرفش سر در نیاورده بود. با دیدن چهره گیج و گنگ مسیح نیشخندش پر رنگ تر شد. دست در جیب های شلوارش فرو برد و لبه های کتش را به سمت عقب داد. سرش را کج کرد و صورتش را به صورت مسیح نزدیک کرد و از میان دندان غرید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ برای من هیچ بایدی وجود نداره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسیح بهت زده نگاهش کرد. هر روز که می گذشت،ترسناک تر و غیر قابل کنترل تر می شد و این مسیح را می ترساند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا وقتی که افسارش در دستان مسیح بود،خطرناک نبود و مدت ها بود که مسیح به خود اعتراف کرده بود این موجود بیش از حد خطرناک شده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسیح سعی کرد بر خود مسلط شود. لبخندی زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ توی اتاقم منتظرتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عقب گرد کرد و به سرعت از اتاق خارج شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کسی چه می دانست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاید هم از آن نگاه چاله وار فرار کرد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به تلافی این که خلوتش به هم خورده بود،تا می توانست در اتاقش ماند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در اتاق ماند تا مسیح یاد بگیرد برای او «باید» به کار نبرد. او رام ناشدنی بود و کلمه باید مال موجود رام شده بود. نگاهی به ساعت طلایش کرد. حدود ده دقیقه ای تاخیر داشت و همین برای عصبی کردن مسیح کافی بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اتاقش بیرون رفت و با قدم هایی محکم به سمت انتهای راهرو و اتاق مسیح رفت. دو محافظی که دو طرف در اتاق ایستاده بودند،برایش سر خم کردند و او بدون توجه به آن ها در اتاق را باز کرد و وارد شد. نگاهش مستقیم به مسیح بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آنقدر مسیح را می شناخت که به راحتی می فهمید مسیح چه قدر خودش را کنترل می کند که به خاطر این تاخیر توبیخش نکند. مسیح لبخندی مصلحتی بر لب نشاند و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خوش اومدی،بیا جلو طوفان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را به سمت سپیده چرخاند. از آن زن منفور بدش می آمد و اگر دست او بود،حتی یک لحظه هم او را زنده نمی گذاشت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپیده از جا بلند شد و با لبخندی که عجیب طوفان را به یاد روباه می انداخت،گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خوشحالم می بینمت طوفان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جوابش را نداد. به مردی که پشت به او روی مبل نشسته بود،خیره شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او که بود که به پای «طوفان» بلند نشده بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت مبلی که مسیح اشاره کرده بود،رفت و روی آن نشست. حال می توانست چهره آن مرد را ببیند. اولین چیزی که توجه اش را به خود جلب کرد،نگاه مرده مرد بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احساس کرد که دارد در آینه به خودش نگاه می کند. مرد هیچ شباهتی به او نداشت اما نگاهش خیلی به او شبیه بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داشت حوصله اش سر می رفت و مسیح این را خیلی زود فهمید. پس گلویش را صاف کرد و به حالت جدی اش برگشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ طوفان این کسی که جلوت نشسته،گرگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نتوانست جلوی پوزخندش را بگیرد. ابروهایش را بالا داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خب؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسیح نگاهی به سپیده انداخت و سپیده همانطور که به طوفان نگاه می کرد،گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ هر دو نفرتون شاهرخ رو می شناسید؛اون عوضی دور از چشم ما یه سری مدارک برعلیه سازمان جمع کرده و حالا فرار کرده. ماموریت تو اینه که قبل از این که ماجرا لو بره و به گوش رئیس برسه،اون مدارک رو به دست بیاری و اون مردک رو بکشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسیح زبان روی لبش کشید و مردد به طوفان نگاه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ طوفان،توی این ماموریت گرگ کمکت می کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه سکوت کردند. مسیح با نگرانی به طوفان نگاه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از عکس العمل غیر منتظره اش می ترسید. طوفان در این سال ها ثابت کرده بود هیچ گاه قابل پیش بینی نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حتی مسیحی که طوفان را بزرگ کرده بود هم او را نمی شناخت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طوفان سرش را چرخاند و به مسیح که پشت سرش ایستاده بود،نگاه کرد. از جا بلند شد و با صدایی خشدار گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ من نیاز به کمک ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسیح و سپیده نفس راحتی کشیدند و گرگ با ابرو های بالا رفته به طوفانی که وسط اتاق ایستاده بود،نگاه می کرد. طوفان قدمی به سمت گرگ برداشت و گرگ همچنان نگاهش می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از این که کسی به او خیره شود،متنفر بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اتاق خارج شد. پله های مارپیچی را طی کرد و با پوزخند زیر لب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ پیر خرفت می خواد برام بپا بذاره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از گوشه چشم دید که خدمتکار در خودش جمع شد و به سرعت از کنارش گذشت. خدمتکار حق داشت؛بزرگ شدن طوفان را دیده بود. دیده بود که هر روز درنده تر از قبل می شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بار ها نگاه طوفانی اش را دیده بود و بارها صدای فریاد های رعد آسایش در گوشش پیچیده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طوفان مانند اسمش طوفان بود!یک نابودگر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به محافظان کلاشینکف به دست که در باغ به صورت گروهی قدم می زدند،انداخت. گویا مسیح خیلی از مردن هراس داشت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمارت را دور زد و به پشت ساختمان رفت. با دیدن سگ سیاه محبوبش پوزخندی کج زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سگ از جا بلند شد و به سمتش دوید. پوزه اش را به کف دست طوفان کشید و خودش را لوس کرد. قلاده سگ را باز کرد و چند قدمی از سگ فاصله گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مکس باز هم خودش را به او چسباند. دستی روی سر مکس کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مکس غرشی کرد و موهای تنش سیخ شد. حالت های مکس را می شناخت. او را از بچگی تعلیم داده بود و می دانست که غریبه ای پشت سرش ایستاده و نگاهش می کند. این را حتی زود تر از مکس فهمیده بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بهت یاد ندادند وارد خلوت دیگران نشی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایی نیامد. مکس همچنان حالتی تدافعی به خود گرفته بود. غریبه کنارش ایستاد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ سپیده از تو خیلی برام گفته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایش بی روح تر و خشدار تر از طوفان بود. بالاخره صدای این غریبه را شنیده بود. برعکس طوفان،او آهسته صحبت می کرد و ناخودآگاه در دل فرد مقابلش وحشت ایجاد می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طوفان جوابش را نداد و گرگ با نیشخند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نمیدونم چرا حس خوبی نسبت بهت ندارم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست از نوازش کردن مکس برداشت و مو های کوتاه مکس را در میان مشت گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مکس ناله ای کرد و عقب عقب رفت. حتی سگ بیچاره هم می دانست عصبی کردن طوفان چه عواقبی دارد. برای همین بود که از دستش فرار کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ یه حس مشترکه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ سپیده میگه ما ترکیب جالبی میشیم؛من گرگم و همه چیز رو می درم و تو طوفانی و هر چیزی سر راهت باشه رو نابود می کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قرار بود خون ریخته شود و حتی هیچ کدامشان نمی دانستند بهای این خون چیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیچ کدام نمی دانستند که ترکیب آن ها با هم چه عواقب خطرناکی دارد. آن ها فقط به خون فکر می کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خون و خون و خون!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

* * * * *

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آوا!محض رضای خدا پنج دقیقه،فقط پنج دقیقه دهنت رو ببند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آوا دهان کجی کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خب راست میگم دیگه. اون هفته که گند زدی به حالمون؛خبر مرگمون رفتیم سینما دلمون وا شه،همچین عین برج زهرمار نشستی که آدم می ترسید نزدیکت شه. اون روز اصلا خوش نگذشت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم برایش سوخت. آوا راست می گفت؛با وجود من به هیچ کس خوش نمی گذشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من بلد نبودم مثل دختران دیگر برای لاک های هفت رنگم ذوق کنم و برای ست نشدن لباس هایم با رنگ رژم غصه بخورم. من بلد نبودم آرایش کنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من هیچ چیز از دنیای دخترانه نمی دانستم. من نه مثل نگار بلد بودم لبخند بزنم و نه مثل آوا هر چیزی را سوژه خنده کنم. دنیای من رنگارنگ نبود؛خاکستری بود!یک خاکستری یک دست،درست رنگ روز هایم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ معذرت میخوام،اون روز حالم خوب نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار نگار فهمید ناراحت شدم. اصلا مگر می شد این دختر چیزی را نفهمد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ حالا آوا هم زیادی شلوغش کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آوا طلبکار دست به کمر شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چی چیو شلوغش کردم؟میگم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از گوشه چشم دیدم که نگار چشم و ابرویی آمد و آوا ادامه جمله اش را خورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جا بلند شدم،وارد آشپزخانه شدم. از توی کابینت فنجان های بنفشم را در آوردم و در سینی گذاشتم. فنجان ها را با قهوه پر کردم و ظرف مخصوص شکلات را کنار فنجان ها جا دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعی کردم نسبت به پچ پچ های آوا و نگار بی تفاوت باشم. هیچ چیزی ارزش فکر کردن نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با سینی قهوه وارد سالن کوچک خانه ام شدم. آوا و نگار ساکت شدند و به من نگاه کردند. سینی را وسط میز پذیرایی گذاشتم و روی مبل نشستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ وای دیگه دارم دیوونه میشم. دختر تو حوصله ات سر نمیره توی این خونه؟نه تلویزیون داری،نه هیچی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شانه بالا انداختم و بیخیال تر از هر موقعی لب زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نیاز نبوده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آوا ادایم را در آورد و زیر لب چیزی گفت. از بین شکلات ها یک شکلات تلخ جدا کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زرورق دورش را باز کردم و در دهان گذاشتم. مزه تلخش باعث شد دهانم گس شود اما با همه این ها چهره در هم نکشیدم و آهسته تر از همیشه شکلات را جویدم و گذاشتم گیرنده های عصبی زبانم از این همه تلخی فریاد بکشند. نگاهی به قهوه ام کردم. بالاخره راضی شدم و شکلات را فرو دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قهوه ام هنوز داغ بود اما مگر مهم بود که گلو و حنجره ام بسوزد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گاهی به این نتیجه می رسیدم که عجیبم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی خودم را با دختران دانشگاه و کوچه و خیابان مقایسه می کردم،می دیدم من یک موجود ناشناخته ام. من هیچ چیز از زندگی ام نفهمیده بودم؛چه در زمان کودکی و چه الآن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای زنگ موبایل نگار نگاهم را به آوا دوختم. آوا هم به من نگاه کرد و با شیطنت ابرو بالا داد. گوشه لبم به سمت بالا کج شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگار هول و دستپاچه به سمت اتاق دوید و محکم در را بست. آوا بلند خندید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ به خدا کارای این ندید بدید از صد تا فیلم کمدی هم باحال تره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قهوه نیمه خورده ام را روی میز گذاشتم و آهسته گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اذیتش نکن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آوا شکلکی در آورد و از جا بلند شد. با قدم هایی آهسته به سمت اتاق رفت. پشت در ایستاد و گوشش را به در چسباند. سری تکان دادم و لبخند زدم. آوا متفاوت ترین دختری بود که به عمر دیده بودم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی دانم چه قدر گذشت که در اتاق باز شد و آوا تعادلش را از دست داد و روی زمین افتاد. نگار جیغ کشید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آوا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آوا خنده کنان از جا بلند شد و به سمت من دوید. نگار هم دنبالش کرد. دور من می چرخیدند و آوا قهقهه می زد. نگار با حرص گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ تو شعور نداری؟شاید حرف خصوصی می زدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چشمم روشن،تازه این غیر خصوصیش بود؟اوه اوه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگار به سرعتش افزود. آوا از روی مبل ها پرید و طرف دیگر سالن ایستاد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ عمرا بتونی من رو بگیری!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگار جری تر شد و با یک جهش خودش را به آوا رساند و مو های بلند آوا را میان مشت گرفت و متحرص با دست دیگر به سر آوا می کوبید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آوا حتی در آن حالت هم دست از شوخی بر نمی داشت و این باعث می شد نگار عصبانی تر شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پا روی پا انداخته بودم و به این صحنه مهیج چشم دوخته بودم. آوا سرش را خم کرد و بازوی نگار را گاز گرفت. نگار جیغ گوش خراشی کشید و صدای جیغش اعصاب شنوایی ام را تحریک کرد. اخم در هم کشیدم و بلند گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بسه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر دو ساکت شدند و به من نگاه کردند. توبیخ گر نگاهشان کردم. آوا دندان هایش را نشانم داد و نگار مو های آوا را رها کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آوا روی مبل نشست و نگار با اخم هایی در هم با فاصله زیاد از آوا نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکوتی لذت بخش در خانه حکم فرما شد. آوا موبایل در دست داشت و نگار ساکت و مظلوم سرش را پایین انداخته بود و فکر می کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی نگذشت که آوا حوصله اش سر رفت و دوباره شروع به سر به سر گذاشتن نگار کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگار جوابش را نمی داد اما آوا دست بردار نبود. این همه تلاشش را ستایش می کردم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ میگم نگار حالا مامانت جای گاز رو ببینه،آوید رو تو خونتون راه نمیده. میگه من دوماد می خواستم،نه یه وحشی که گاز بگیره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را پایین انداختم و لبخند زدم. آوای بامزه من...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اوایل از آوا خوشم نمی آمد. به نظرم شیطنت هایش لوس و بی مزه بود. فکر می کردم این کار ها را به خاطر جلب توجه دیگران می کرد اما بعد کم کم او را شناختم. آوا فقط و فقط برای خودش زندگی می کرد و اهمیتی به دیگران نمی داد،چه برسد به این که بخواهد جلب توجه کند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برعکس آوای سر و زبان دار،نگار خیلی مظلوم بود. روز های اول خیلی با او کج خلقی می کردم اما او صبوری می کرد و دم نمی زد. چند ماهی طول کشید تا او را به عنوان دوستم بپذیرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من از کودکی هیچ دوستی نداشتم. روابط اجتماعی ام صفر بود. اوایل دیگران فکر می کردند مبتلا به اوتیسم هستم ولی دکتر این نظریه را رد کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا آیلینی که بقیه او را یک بیمار می پنداشتند،قد کشیده بود و هنوز بلد نبود با یک غریبه ارتباط بگیرد. من همان کودک بودم؛هنوز با غریبه ها حرف نمی زدم و در دانشگاه با هیچ کسی دمخور نمی شدم. حتی اگر مجبور نبودم،با استاد ها هم حرف نمی زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من،آیلین بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختری که زندگی نمی کرد؛نفس می کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن هم به طور غریزی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آوا پیشنهاد داد که لباس بپوشیم و برای عوض شدن روحیه به گشت و گذار در خیابان بپردازیم. نگار جوابش را نداد و من برای جبران کردن روزی که به سینما رفتیم و به همه زهر کردم،گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آوا دست هایش را به هم کوبید و از جا بلند شد،مانتو و شالش را پوشید. حاضر و آماده وسط سالن ایستاد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خب پاشید دیگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شانه بالا انداختم و از جا بلند شدم. به سمت اتاق رفتم. در کمدم را باز کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناخودآگاه خود را با آوا و نگار و دیگر دانشجو ها مقایسه کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالااستثنا همه لباس هایم تیره بود. سعی کردم افکار مزاحم را پس بزنم و با حوصله لباس بپوشم اما نشد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر کار کردم،آخرش نتوانستم با ذوق و سلیقه لباس انتخاب کنم و دم دستی ترین لباسی که می توانستم را پوشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اتاق خارج شدم و در همان حال روسری خاکستری رنگم را روی سرم انداختم و گره زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همزمان با ما در واحد رو به رویی باز شد و بابک در حالی که تلفنش را بین سر و شانه اش نگه داشته بود،شتاب زده مشغول کفش پوشیدن شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را بالا آورد و با دیدن من سری به معنای سلام تکان داد. آوا و نگار به سمت آسانسور رفتند و من خودم را به ندیدن زدم و وارد آسانسور شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دکمه طبقه همکف را زدم. در هنوز به طور کامل بسته نشده بود که بابک خودش را داخل آسانسور پرت کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آوا با خنده ای بی صدا به بابک اشاره کرد. ابرو در هم کشیدم و چشم غره ای حواله اش کردم. بابک تماسش را قطع کرد و رو به من گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ سلام از بنده است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاجبار زیر لب جوابش را دادم و او در کمال تعجب پوزخند همیشگی اش را نزد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آسانسور متوقف شد. بابک دقیقا مقابل در ایستاده بود و از جایش تکان نمی خورد. خیره نگاهش کردم تا از رو برود ولی پررو تر از این حرف ها بود. دندان هایم را روی هم فشار دادم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ برو کنار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به هدفش رسیده بود و توانسته بود من را حرص دهد. برای همین کنار رفت و لبخند زد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بفرمایید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از کنارش عبود کردم و در حالی که زیر لب بد و بیراه حواله اش می کردم،از ساختمان خارج شدم. نمی دانم چهره ام چه گونه بود که حتی آوا هم جرئت نکرد این موضوع را سوژه خنده کند و بی صدا داخل ماشین نگار نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگار پشت فرمان نشست و حرکت کرد. بی هدف در خیابان ها می چرخیدیم و من از شیشه به بیرون نگاه می کردم،به مردمی که هر کدام داستانی داشتند. بعضی ها آغاز داستانشان بود و بعضی ها کتاب زندگیشان رو به پایان بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از بین آن همه آدم کدامشان آیلین بودند؟کدامشان آیلین را می فهمیدند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیچ کدام!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیچ کس حال مرا نمی فهمید و من گاهی خسته از این همه خودخوری سر به دیوار می کوبیدم؛محکم و با شدت اما باز به یادم می آمد که هیچ چیز درست نمی شود و من تا ابد محکوم بودم به این عذاب شبانه روزی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگار کناری پارک کرد و آوا متعجب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چرا ایستادی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگار حرفی نزد و همان موقع کسی به شیشه پنجره من ضربه زد. سرم را چرخاندم و با دیدن آوید ابرو بالا دادم. نگار از ماشین پیاده شد و آوا با حرص گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ این دو تا هم خیلی پررو شدند؛هنوز هیچی نشده صبح تا شب پیش هم اند. اگه به ننش نگفتم،یه آشی براش نپختم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آوید برایم سری تکان داد و من از ماشین پیاده شدم و عقب ماشین نشستم. آوید پشت فرمان نشست و نگار هم کنارش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ هنوز یاد نگرفتی سلام کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آوید سرش را چرخاند و نگاهی گذرا به آوا کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ادب داشته باش و اول به بزرگترت سلام کن تا جواب بدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از گوشه چشم دیدم که شانه های نگار لرزید. آوید را آورده بود تا در مقابل آوا و متلک هایش بی دفاع نباشد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آوا جواب آوید را نداد و با چهره ای درهم به مقابلش چشم دوخت. اگر یک نفر از پس زبان آوا بر می آمد،آوید بود و بس.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی دانستم آوید به کجا می رود. فقط داشت سرم گیج می رفت. از بس که در خیابان ها چرخیده بودیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آیلین از عقب ماشین یه دستمال کاغذی میدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالا تنه ام را چرخاندم تا دستمال را بردارم که نگاهم به یک موتوری که درست پشت سرمان حرکت می کرد،رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سراپا مشکی پوشیده بود و کلاه کاسکت بزرگی که روی سرش بود،من را به یاد مسابقات موتور سواری می انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تردید نگاهم را از موتوری گرفتم و دستمال کاغذی را به دست نگار دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ذهنم درگیر آن موتور سوار شده بود. می ترسیدم مثل یکی از فیلم هایی که آوا تعریف کرده بود،موتوری به موازات ماشین ما برسد و اسلحه بکشد و همه مان را به رگبار ببندد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به افکار مسخره و خنده دارم پوزخند زدم. مگر ما کی بودیم که کسی بخواهد ترورمان کند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این حال هر چند دقیقه یک بار به طور نامحسوس به عقب نگاه می کردم. موتوری هنوز پشت سرم بود. عصبی و آشفته گوشه ناخنم را می جویدم. با فکری که به سرم زد،به طور ناگهانی گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ وایسا آوید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آوید ترمز کرد و من از ماشین پیاده شدم و سرم را در جوی گرفتم و وانمود کردم که می خواهم حالم به هم بخورد. سرم را کمی به سمت چپ مایل کردم. موتوری به حرکتش ادامه داد و در بین ماشین ها گم شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس راحتی کشیدم و به ذهن متوهمم لعنت فرستادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگار از ماشین پیاده شد و با نگرانی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ حالت خوبه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را تکان دادم و در حالی که سعی می کردم چهره ام گرفته به نظر بیاید،گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ تهوع دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آوا از توی ماشین گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اگه توی ماشین آب داری،بیار تا یه آب به دست و صورتش بزنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحظه ای خجالت کشیدم. دوستانم نگرانم بودند و من فقط به خاطر یک فکر احمقانه این بازی را راه انداختم. باز ناراحتشان کرده بودم و باز با من بودن باعث شده بود که به آن ها خوش نگذرد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگار طبق گفته آوا از توی صندوق عقب بطری آبی برداشت و کمکم کرد صورتم را بشویم. نگار همانطور که کمرم را ماساژ می داد،گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بهتری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را به نشانه مثبت تکان دادم و کمر صاف کردم. نفس عمیقی کشیدم و سوار ماشین شدم. آوید به سمتم چرخید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ میخوای بریم درمانگاه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از این همه لطف شرمنده بودم. چه چیز باعث شده بود به نظر آن ها دوست داشتنی باشم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من منفور ترین آدم دنیا بودم و فقط خودم این را می دانستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعی کردم لبخند بزنم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ممنونم،بهترم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوار ماشین شدم و آوید راه افتاد. ذهن خیالبافم را لعنت کردم. غیر از این بود که من یک دانشجوی ساده بودم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیشخندی زدم و سرم را تکان دادم. آوا پیشنهاد داد که به رستوران برویم. همه موافقت کردند و من تنها شانه بالا انداختم و سر تکان دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آوید مقابل رستورانی که نزدیک دانشگاه بود و ما بعضی اوقات به آنجا می رفتیم،ترمز کرد. آوا با سر و صدا پیاده شد و بدون این که منتظر ما بماند،وارد رستوران شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم به آوا بود و با تاسف سر تکان می دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خدایی این خل و چل چی داره که دوستش شدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رو به آوید که این سوال را پرسیده بود،پاسخ دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ همین دیوونه بازیاش دوست داشتنی اش کرده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد رستوران شدیم. آوا کنار یکی از میز های گوشه رستوران که پشت یک ستون بود،ایستاده بود و به طور مضحکانه ای برایمان دست تکان می داد. نگار از این حرکتش لب گزید و آوید چشم غره ای حواله آوا کرد. پشت میز نشستیم. پیشخدمت جلو آمد و با لبخند سفارش گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگار از جا بلند شد و به بهانه دست شستن از ما فاصله گرفت. آوا اطرافش را نگاه می کرد و هر چند دقیقه یک بار آهسته و بی صدا می خندید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به قول نگار آوا هیچ وقت افسرده نمی شد،چون آنقدر بهانه برای خندیدن داشت که هرگز غصه به دلش راه باز نمی کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ من برم موبایلم رو از توی ماشین بیارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آوید این جمله را گفت و به سرعت از ما دور شد. آوا کمی به سمت من خم شد و با شیطنت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ حاضری شرط ببندیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون حرف نگاهش کردم که خودش ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ من شرط می بندم نگار وقتی از دستشویی میاد،صورتش گل گلیه. آخه من این آوید مارمولک رو می شناسم،امکان نداره موبایلش رو جا بذاره. اگه میتونست موبایلش رو مینداخت دور گردنش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

افسانه سرایی های این دختر دیوانه الکی خوش باعث شد لبخند بزنم. چه خوب بود که آوا را داشتم. اگر نبود،من گوشه گیر تر از الآنم بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای منی که کسی صدای بلند خنده ام را نشنیده بود،همین لبخند های نیم بند یک پیشرفت بزرگ بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی بعد نگار در حالی که سرش پایین بود،به سمتمان آمد. با دقت حالاتش را زیر نظر گرفتم. بدون حرف پشت میز نشست. آوا برایم ابرو بالا داد و بعد رو به نگار گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خوش گذشت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگار سرش را بالا آورد و گیج گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ یعنی چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آوا جوابش را نداد و برای خودش خندید. با فاصله چند دقیقه آوید به جمعمان پیوست و با خونسردی کنار نگار نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شام را با شوخی های آوا و کل کل هایش با آوید خوردیم. اگر هر کسی غیر از آوا بود،سرش فریاد می کشیدم و می گفتم که دهانش را ببندد ولی او آوا بود و یکی از دلایلی که من هنوز نفس می کشیدم. این دخترک بذله گو بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعت نزدیک نه شب بود و این سه نفر هنوز قصد گشت و گذار داشتند اما من گفتم که حوصله اش را ندارم و خوابم می آید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگار اصرار کرد که من را به خانه برساند ولی قبول نکردم و از همانجا با بچه ها خداحافظی کردم. یک دربست گرفتم و در مسیر صفحه تلگرام را باز کردم. حتی یک پیام هم نداشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفته بودم که تنها هستم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آنقدر به این کلمه منحوس که همیشه در زندگی ام حسش کرده بودم،فکر کردم که زمان و مکان از دستم در رفت و با صدای راننده به خود آمدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کرایه را حساب کردم و از ماشین پیاده شدم. ماشین به سرعت از من دور شد و در انتهای کوچه به سمت چپ پیچید. دست هایم را در جیب مانتو قرار دادم و با سری پایین به سمت آپارتمان قدم برداشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ استراتژی احمقانه ات واقعا منو تحت تاثیر قرار داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خشک شده سر جایم ایستادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ فکر کردی که اون موتوری داره تعقیبتون میکنه و کاری کردی تا ماشین بایسته و اون موتوری رد بشه و نتونه تعقیبت کنه اما اونقدر گیج بودی که نفهمیدی اون موتوری سهوا و اتفاقی دنبالته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پلک چپم پرید. آهسته به سمت عقب چرخیدم. با کمی دقت می شد قامت مردی سیاه پوش را در تاریکی تشخیص داد. روی بالا تنه اش سایه افتاده بود و فقط پا های کشیده اش در معرض دید بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ در واقع ماشینی که پشت اون موتوری بود،داشت دنبالتون میومد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هضم حرف هایی که شنیده بودم،برایم سخت بود. داشت چه اتفاقی می افتاد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن مرد که بود و چه می خواست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قدمی به سمتم برداشت و من با صدایی عصبی غریدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ تو کی هستی؟چی میخوای؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد باز هم قدمی به من نزدیک تر شد و من آشفته و عصبی به او خیره بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست هایم را مشت کردم. نه این که ترسیده باشم،نه!اما حس خوبی نداشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با یک گام بلند خودش را به من رساند و سینه به سینه ام ایستاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را بالا گرفتم و آن موقع بود که صورتش را دیدم. چشمانش در تاریکی برق می زدند. با لبخندی کج خیره به من بود. قفسه سینه ام با شدت بالا و پایین می شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همان مرد بود. همانی که در سینما دیده بودم. پلکم پرید. هرگاه عصبی می شوم،پلکم می پرید و من در آن لحظه از هر موقعی عصبی تر بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنترل صدایم دست خودم نبود و بلند گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چی میخوای از من؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست در جیب شلوارش کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آروم باش...اسمت چی بود؟آهان!آیلین. آروم باش آیلین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دندان روی هم ساییدم و یقه تیشرتش را میان مشت گرفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ دهنتو ببند و اسم منو نیار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مچ دستم را گرفت و فشار داد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نکنه ترسیدی آیلین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست دیگرم را بالا بردم تا به صورتش بکوبم که دستم را در هوا گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیگر اثری از لبخند در صورتش نبود،چهره اش ترسناک شده بود. سرش را کنار گوشم آورد و آهسته گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بهتره مواظب خودت باشی،مواظب دوستات باشی،مواظب هر چیزی که داری باشی،چون اومدم تا تک تکشو ازت بگیرم. این اول بازیه،منتظر اتفاقات هیجان انگیزی که در راهه باش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به ضرب مچ دست هایم را رها کرد و من عقب عقب رفتم و به دیوار پشت سرم برخورد کردم. انگشت اشاره اش را به سمتم گرفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ منتظرم باش،بازی تازه داره شروع میشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت به من کرد و با قدم هایی محکم از من دور شد. سوار ماشین مشکی رنگی که کمی آن طرف تر پارک شده بود،شد و به سرعت از من فاصله گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم را روی معده ام گذاشتم تا شاید سوزش بی موقعش متوقف شود. دروغ بود اگر می گفتم نترسیده ام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ترسیده بودم؛نه به خاطر خودم،جان من اهمیتی نداشت. مهم آوا و نگار بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من اگر می مردم،یک دنیا شاد می شد اما نگار و آوا حق زندگی داشتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگار تازه داشت در زندگی اش عشق را حس می کرد. من نمی خواستم به خاطر من نهال زندگی اش که تازه شکوفه داده بود،به خاکستر بنشیند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آوای بیچاره چه گناهی داشت که به خاطر من جانش به خطر بیوفتد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای مرد در گوشم پیچید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«بازی تازه داره شروع میشه!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی کشیدم و پوزخند زدم. اجازه نمی دادم کسی داشته های من را از من بگیرد. هرگز!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من آیلین بودم،نه یک دختر معمولی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من از آوا و نگار دفاع می کردم؛حتی اگر در این بازی جان می باختم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

* * * * *

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش را به عمارت دوخت. مسیح برایش سنگ تمام گذاشته بود. یک عمارت اشرافی که تمام وسایل مورد نظر و حتی بیشتر از آن را در خود جای داده بود. مسیح دست روی شانه طوفان گذاشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چه طوره؟به رابطمون توی فرانسه گفته بودم که اینجا رو مطابق میل تو آماده کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیشخند زد و سرش را چرخاند. نگاهش به گرگ رسید که بی تفاوت به او خیره شده بود. ابرو بالا داد و زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ یه روز چشاتو در میارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسیح صدایش را شنید و آهسته گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ به خودت مسلط باش طوفان. گرگ همیشه اینقدر آروم نیست که بذاره تو بلایی سرش بیاری!اسمش رو گرگ گذاشتیم،چون خوی وحشیش مثل یه گرگه؛همونقدر درنده و خطرناک.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرف های مسیح برایش مسخره بود. می خواست به کی هشدار دهد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طوفان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طوفان را می خواست از گرگ بترساند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسیح اشتباه می کرد. حتی گرگی که مسیح او را درنده می خواند هم نمی توانست طوفان را از میان بردارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسیح یادش رفته بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طوفان همان کسی بود که در میان ابزار آلات شکنجه و سلاح های مختلف بزرگ شده بود. طوفان کسی بود که در 6 سالگی اسلحه به دست گرفت و در اردوگاه آموزشی کودکی هم سن و سال خودش را کشت. او را کشت تا خود زنده بماند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طوفان رحم نداشت. اصلا این کلمه تا کنون به گوشش نخورده بود. فقط یک بار «رحم» را از زنی جوان شنید که داشت می گفت به او رحم کند اما جمله اش ناتمام ماند،چون گلوله مستقیم در دهانش شلیک شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش را از مسیح گرفت و همان زمان در چوبی عمارت که کنده کاری های نفیس داشت،باز شد و پسری جوان از عمارت بیرون آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اولین چیزی که توجه طوفان را به خود جلب کرد،مو های پسر بود که طوفان را به یاد جوجه تیغی انداخت. پسر هیجان زده به سمتشان آمد و با صدای بلندی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ باورم نمیشه که همزمان دارم دو تا از معروف ترین افراد سازمان رو می بینم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگشتش را به سمت گرگ گرفت و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ تو باید گرگ باشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گرگ ابرو بالا انداخت و پسر به سمت طوفان چرخید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
کپی شد!