پارت صد و شانزده :


از ذوق شنیدن خبری که ماه‌ها به دنبال شنیدنش بودم، بی‌ هوا از جا بلند می‌شوم. هم‌ زمان دستم به بشقاب پیش دستی که روی میز کناری قرار دارد، گیر می‌کند و بشقاب پس از برخورد با زمین می‌شکند.

- خدا رو شکر.

به سمت سید می‌رود و او را بغل می‌کنم. اشک خوشحالی در چشمانم جوانه می‌زند.

- دیدی بهت گفتم که صبر کن، خدا بزرگه. حالا هم بهت میگم قدر این دختر رو بدون.

م

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!