ماه در مه به قلم محبوبه لطیفی
پارت نود و هشتم :
ماهی سرش را به سمت در تکیه میدهد.
- دعا کن آقا، دعا کن منم مثله دخترت رقیه با بابا گفتن جون بدم. منم یتیمم. بابا...بابا...
فکر اینکه ماهی هم جان دهد و دق کند، قلبم را میفشارد.
کاش سید موسی زودتر بیاید. قرارمان کنار همین در بود.
سید موسی از دوستان قدیم پدر است، پدر و سید را که ببینی باورت نمیشود که این دو برادر نباشند.
- ماهی جان؟ ماهی؟ عزیزم؟
لطفا صبر کنید...