پارت نود و هشتم :


ماهی سرش را به سمت در تکیه می‌دهد.

- دعا کن آقا، دعا کن منم مثله دخترت رقیه با بابا گفتن جون بدم. منم یتیمم. بابا...بابا...

فکر اینکه ماهی هم جان دهد و دق کند، قلبم را می‌فشارد.

کاش سید موسی زودتر بیاید. قرارمان کنار همین در بود.

سید موسی از دوستان قدیم پدر است، پدر و سید را که ببینی باورت نمی‌شود که این دو برادر نباشند.

- ماهی جان؟ ماهی؟ عزیزم؟

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!