پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت صد و هفتاد :
طولی نکشید که دوباره آن لبخند را روی لبهایش گنجاند.
- خوب کاری میکنی.
هول زده اشاره به پشت سرم کرد.
- فکر کنم شاپور خان دنبالمه.
نماند تا جوابم را حتی بشنود، به سرعت نور از کنارم گذشت و بین جمعیت گم و از شعاع دیدم خارج شد.
زمان به همین منوال میگذشت و مراسم طبق برنامهای که داشت پیش میرفت.
دو ساعت به همین منوال گذشت و تلاشم برای پیدا کردن حنا بینتیجه ماند، حتی م
مطالعهی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...