پارت چهارده :



از باغ بیرون آمدیم.

دم در ایستاده بودیم که فرجام گفت :

_ کجا بریم ؟

زبان باز کردم.

_ دلم میخواد کنارت راه برم .

لبخند زد .

انگشت های دستش را توی انگشتانم قفل کرد .

_ باشه .

سمت چپ پیاده رو را پیش گرفتیم .

درختان باغ و درختان توی بلوار کنار سر به فلک کشیده بودند .

مردی بساط نقاشی پهن کرده بود و طرح های سنتÛ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    وای خدا بی اعتمادی تا کجا...ممنون رمان قشنگیه

    ۲ سال پیش
  • دلنیا

    2

    چقدر گریه کردم... رمانت خیلی قشنگه ممنون

    ۳ سال پیش
  • Aa

    2

    عالی بود ممنون👏💐

    ۳ سال پیش
  • الی

    2

    عالی بوووود😍

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️