پارت پنجاه و هفتم :

دست دختر را آرام رها کرد و با نگاه زیر انداختنی، آرام لب زد:
- پیش چشم همه از خویش یَلی ساخته‌ام/ پیش چشمان تو اما سپر انداخته‌ام...
نفس سنگینش را در غالب آهی بیرون داد و بعد محض فرار از موقعیتی که در آن مانده بود، دست سمت دستگیره برد و همزمان با کشیدنش روبه دختری که ناباور به دستش نگاه میکرد، ادامه داد:
- میرم دارو بگیرم.
و بی‌تعلل درب را گشود و دختر را در میانه‌ی ماشین تنه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

میخوای سهمی داشته باشی؟

سلام عزیزم. من ملیکا کمانی نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارت‌هاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمان‌های كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

آخرین نظرات ارسال شده
  • الناز

    0

    وااااقعا من باورم نمیشهههه یه مرد بتونه عاشق و شیدا بشه و یه زن براش انقد مهم باشه و بهش توجه کنه شاید چون ندیدم بخاطر همین

    ۴ ماه پیش
  • فخری

    0

    عالی بود ملیکا جون از خوندنش سیر نمیشم قلمت بی نظیره امیدوارم موفق باشی عزیزم❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    ۵ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    باعث افتخارمه مهربانوو😌💋

    ۵ ماه پیش
  • فاطیما

    1

    ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    ۷ ماه پیش
  • آیرین

    0

    ❤❤❤

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️