پارت پنجاه و سوم :

روانه انگشت های کشیده‌ش را در هم قفل کرد.نگاهش را وسط پیشانی ورودی لب های عمه‌اش متمرکز کرد.
_پس میتونی حرف بزنی؟همه‌ش نقش بازی میکردی نه؟
مهراد هم شوکه بود و اوضاع احوالش دست کمی از حال پروانه نداشت.البته که پروانه هم آنچنان که باید شوکه نشده بود.چون این اتفاق در برابر اتفاق های ناگوار وهضم نشدنی که در فاصله‌ی زمانی کمی برایش افتاده بود،چیزینبود.
_میتونم.انگار تو زیاد از ا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    2

    آخی پروانه چقدر گناه داره🥺از همه رکب خورد چقدر نفرت دورش بود از چیزی که می ترسید سرش آمد تنهایی🥺🥺دلم کلی براش سوخت😥

    ۲ سال پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    پروانه واقعا شخصیت تنها وغمگین وقوی بود

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️