پارت سی و نهم :
همه سر میز نشسته ودر سکوت مشغول خوردن صبحانه بودند.
سارا نگاه مشتاقش را بین رونیکا و برهام چرخاند و نتوانست خوشحالیش را مخفی کند.
- پسرم از این به بعد هر وقت خواستی بیا، اینجا عین خونهی خودته! نیازی هم نیست برای موندنت ازم عذرخواهی کنی.
رونیکا در حالی که لقمهاش را قورت میداد زیر گوش برهام که درست کنارش نشسته بود زمزمه کرد:
- دیدی گفتم! اون از خداشه که من دست Ø
لطفا صبر کنید...
