پارت هفتم :

صبح زود با آواز پرندگانی که دور پنجره میچرخیدند، رونیکا خمیازه‌ای کشید و چشمانش را به آرامی گشود. با حس خوبی کش و قوسی به بدنش داد و لبخندی از سر رضایت زد.

اما ناگهان متوجه دست مردانه‌ای دور کمرش شد که سفت او را از پشت در آغوش کشیده بود.

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!