پارت دویست و نود و یک :

فکر کردند ایران بهش کنایه زد. اما اثری از جمله‌ی مخرب ندیدند‌. خصوصا وقتی دستنبد پهن توی دستش را نشان الیسا داد:
-خوب یادش بدی مراسم دوواق‌و، اینو بهش شاباش می‌دم‌.
چشمان همه گرد شد و لب‌های الیسا به لبخندی مرموز کِش آمد! می‌دانستند ایران آن دستبند پهنِ قدیمی‌اش را چقدر دوست دارد.
باقی شب میان خنده و شوخی درباره‌ی رسوم و حواشی‌اش گذشت. الیسا هم قول داد حسابی روی ایلحان کا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    خیلی عالی همه رسومات محلی رو به تصویر میکشید از عروسی و نوروز ودورهمی و...واقعا خسته نباشید

    ۱ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم از محبتتون. خوشحالم که دوست داشتید

    ۱ سال پیش
  • آمینا

    1

    چقدر ایران بانو حرص میخوره🥰🥰🥰

    ۱ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    عادتشه😄

    ۱ سال پیش
  • فخری

    1

    ممنون از رمان خوبت نویسنده عزیز واقعا عالیه خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار ❤❤🌹🌹

    ۱ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم بانوجان از محبتتون. خیلی خوشحالم که کنارم هستید.

    ۱ سال پیش
کپی شد!