پارت صد و دوازده :

روی مبل نشاندمش و جانان هم رفت چای بیاورد. بی توجه به حال خرابم، شروع به نقش بازی کردن کردم. تا می توانستم لبخند زدم و با شوخی هایم خنداندمشان. احساس می کردم خیلی خوب نقش بازی می کنم اما نگاه پدر و مادر نشان می داد که باور نکرده اند. هر چه بود، کمی حال و هوایمان عوض شد.
شب شد و با جانان مشغول چیدن سفره شدیم.
جانان در حالی که بشقاب ها را از کابینت در می آورد گفت: شهاب رسوندت؟
سر تکان د

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
ارسال نظر برای این رمان قفل شده است
آخرین نظرات ارسال شده
  • رومینا

    6

    چرا انقده کم بود پارت 😯😯😯 ولی خب بازم مثل همیشه عالی بود 😘😘😘😜

    ۵ سال پیش
  • ⁦(。♡‿♡。)⁩

    10

    خوب داره حال جانان و میگیره 🤭🤭

    ۵ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!