سنسار (سَنسار) به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت صد و دوازده :
روی مبل نشاندمش و جانان هم رفت چای بیاورد. بی توجه به حال خرابم، شروع به نقش بازی کردن کردم. تا می توانستم لبخند زدم و با شوخی هایم خنداندمشان. احساس می کردم خیلی خوب نقش بازی می کنم اما نگاه پدر و مادر نشان می داد که باور نکرده اند. هر چه بود، کمی حال و هوایمان عوض شد.
شب شد و با جانان مشغول چیدن سفره شدیم.
جانان در حالی که بشقاب ها را از کابینت در می آورد گفت: شهاب رسوندت؟
سر تکان د
لطفا صبر کنید...
رومینا
6چرا انقده کم بود پارت 😯😯😯 ولی خب بازم مثل همیشه عالی بود 😘😘😘😜