پارت پنجاه و چهارم :




همین که به عقب چرخیدم با یک ناامیدی تمام روبه روشدم.
جاوید با شانه های آویزان به دیوار تکیه داده بود، یقه ای پیراهن مشکی رنگش تا خورده بود ودکمه هایش هم جابه جا بسته شده بودند.

_چه خبر؟

از او رو برگرداندم، دوباره نامم را به زبان آورد.

_نیک تورو خدا وایستا.

ایستادم اما حتی یک قدم هم به سمت او برنگشتم،نمی خواستم ببینمش، او دلخوشی کوچکم را

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • آزاده دریکوندی

    1

    قلبم از جاهایی شکست که فکر نکنم تا ابد بتوانم ترمیمش کنم..🥲💔

    ۲ سال پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    هعی💔

    ۲ سال پیش
  • رزا

    0

    عزیزی فر گل جون بلا دور انشا ءالله سالم وسلامت باشین

    ۲ سال پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    ممنون رزای عزیزم🤍

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی

    1

    حالا که رمان داره به پایان خودش نزدیک می شه غم توی پارت ها کاملا مشخصه💔

    ۲ سال پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    وای اره این غمم منه که میون نوشته هام جریان داره🥲

    ۲ سال پیش
  • ایسان

    0

    اخه چرا همه چی بهم خورد بیچاره یزدان 😢حالا چی میشه حتما کار اون کتی نامرده که نیک و مجبور کرده طفلک نیک 😔

    ۲ سال پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    حالا پارت بعدی همه چی مشخص میشه

    ۲ سال پیش
  • هانیه

    0

    عه چیشد چرا اینطوری شد باز این نیکان قاطی کرد که 😐

    ۲ سال پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    خب اون دلایل خودشو داره

    ۲ سال پیش
  • رویا

    0

    وای من الان نمیدونم چی بگم از یه طرف خوشحالم که یزدان برگشته و نیکان بهش محل نمیده از یه طرف پابه پای یزدان اشک ریختم برای دل شکستگیش و کلی براش ناراحتم 🥲راستی این جاوید چرا برگشته😒

    ۲ سال پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    نه یزدان برنگشته این گذشته اس، نیکان به یاد آورد

    ۲ سال پیش
  • مهدخت

    0

    چرا نیک اینکارو کرد با یزدان

    ۲ سال پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    نمیدونم، 😂

    ۲ سال پیش
  • گلی

    0

    احتمالا برا اینکه یزدان رو زندان نندازن اون کتی ملعون ازش خواست از یزدان فاصله بگیره و نیک بخاطر عشقش پا روی قلبش گذاشت

    ۲ سال پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    حالا می بینیم که چیا شده

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    کامنت نیست دوباره میذارم الان نیکان بخاطرپدربزرگ یاکتی ازیزدان گذشته که مبگه بخاطرخودش گذشنم

    ۲ سال پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    پارت بعدی مشخص میشه عزیزم

    ۲ سال پیش
  • ۰۰

    0

    یعنی چی الان؟! نمیخوامت دیگه چه *** ایه؟! اه

    ۲ سال پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    حالا شما به اعصاب خودت مثلث باش😂پارت بعدی، معلوم میشه

    ۲ سال پیش
  • پرنیا

    0

    آهای نیکان خانوم چرا اینا رو بهش گفتی اشک بچمونو در اوردی آخه😭😭 مرسی بابت قلم قشنگت ❤️

    ۲ سال پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    ممنون پرنیای عزیزم💚

    ۲ سال پیش
  • طنین

    0

    مرررسی که همیشه پارتای طولانی میزاری برامون و این برای خواننده نهایت احترام از طرف نویسندست(💚✨️)،درضمن اطلاعیه هم نداشتیمااا😁😉

    ۲ سال پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    وایییی اطلاعیه رو یادم رفت ایشالا پارت بعدی... عزیزدلمی💚🤍

    ۲ سال پیش
  • طنین

    0

    پارت خیلی قشنگی بود، ممنون بابت ذهن خلاقت که اشک مارو درمیاره😁🙈

    ۲ سال پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    عزیزم ممنون بابت حضور خودت😍

    ۲ سال پیش
  • طنین

    0

    فرگل جان واقعا که ... اخه چراااا دیگه این حرفای نیک چی بوددد این بچه چه گناهی داره که همیشه شکست میخوره واقعا که اشکم دراومد🥲

    ۲ سال پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    این بچه گناه نداره من یکم مریضم😂😂😂دوست دارم اشکتون در بیارم

    ۲ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!