تو را در خواب هایم دیدم به قلم فرگل حسینی
پارت پنجاه و چهارم :
همین که به عقب چرخیدم با یک ناامیدی تمام روبه روشدم.
جاوید با شانه های آویزان به دیوار تکیه داده بود، یقه ای پیراهن مشکی رنگش تا خورده بود ودکمه هایش هم جابه جا بسته شده بودند.
_چه خبر؟
از او رو برگرداندم، دوباره نامم را به زبان آورد.
_نیک تورو خدا وایستا.
ایستادم اما حتی یک قدم هم به سمت او برنگشتم،نمی خواستم ببینمش، او دلخوشی کوچکم را
مطالعهی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

فرگل حسینی | نویسنده رمان
هعی💔
۲ سال پیشرزا
0عزیزی فر گل جون بلا دور انشا ءالله سالم وسلامت باشین
۲ سال پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
ممنون رزای عزیزم🤍
۲ سال پیشآزاده دریکوندی
1حالا که رمان داره به پایان خودش نزدیک می شه غم توی پارت ها کاملا مشخصه💔
۲ سال پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
وای اره این غمم منه که میون نوشته هام جریان داره🥲
۲ سال پیشایسان
0اخه چرا همه چی بهم خورد بیچاره یزدان 😢حالا چی میشه حتما کار اون کتی نامرده که نیک و مجبور کرده طفلک نیک 😔
۲ سال پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
حالا پارت بعدی همه چی مشخص میشه
۲ سال پیشهانیه
0عه چیشد چرا اینطوری شد باز این نیکان قاطی کرد که 😐
۲ سال پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
خب اون دلایل خودشو داره
۲ سال پیشرویا
0وای من الان نمیدونم چی بگم از یه طرف خوشحالم که یزدان برگشته و نیکان بهش محل نمیده از یه طرف پابه پای یزدان اشک ریختم برای دل شکستگیش و کلی براش ناراحتم 🥲راستی این جاوید چرا برگشته😒
۲ سال پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
نه یزدان برنگشته این گذشته اس، نیکان به یاد آورد
۲ سال پیشمهدخت
0چرا نیک اینکارو کرد با یزدان
۲ سال پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
نمیدونم، 😂
۲ سال پیشگلی
0احتمالا برا اینکه یزدان رو زندان نندازن اون کتی ملعون ازش خواست از یزدان فاصله بگیره و نیک بخاطر عشقش پا روی قلبش گذاشت
۲ سال پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
حالا می بینیم که چیا شده
۲ سال پیشاسرا
0کامنت نیست دوباره میذارم الان نیکان بخاطرپدربزرگ یاکتی ازیزدان گذشته که مبگه بخاطرخودش گذشنم
۲ سال پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
پارت بعدی مشخص میشه عزیزم
۲ سال پیش۰۰
0یعنی چی الان؟! نمیخوامت دیگه چه *** ایه؟! اه
۲ سال پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
حالا شما به اعصاب خودت مثلث باش😂پارت بعدی، معلوم میشه
۲ سال پیشپرنیا
0آهای نیکان خانوم چرا اینا رو بهش گفتی اشک بچمونو در اوردی آخه😭😭 مرسی بابت قلم قشنگت ❤️
۲ سال پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
ممنون پرنیای عزیزم💚
۲ سال پیشطنین
0مرررسی که همیشه پارتای طولانی میزاری برامون و این برای خواننده نهایت احترام از طرف نویسندست(💚✨️)،درضمن اطلاعیه هم نداشتیمااا😁😉
۲ سال پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
وایییی اطلاعیه رو یادم رفت ایشالا پارت بعدی... عزیزدلمی💚🤍
۲ سال پیشطنین
0پارت خیلی قشنگی بود، ممنون بابت ذهن خلاقت که اشک مارو درمیاره😁🙈
۲ سال پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
عزیزم ممنون بابت حضور خودت😍
۲ سال پیشطنین
0فرگل جان واقعا که ... اخه چراااا دیگه این حرفای نیک چی بوددد این بچه چه گناهی داره که همیشه شکست میخوره واقعا که اشکم دراومد🥲
۲ سال پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
این بچه گناه نداره من یکم مریضم😂😂😂دوست دارم اشکتون در بیارم
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...
آزاده دریکوندی
1قلبم از جاهایی شکست که فکر نکنم تا ابد بتوانم ترمیمش کنم..🥲💔