پارت دوازده :

ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﺧﺎﻟﯽ ﺑﻮﺩ. ﺳــﻮﺍﺭ ﺷــﺪ ﻭ ﺭﻭﯼ ﻳﮑﯽ ﺍﺯ ﺻــﻨﺪﻟﯽﻫﺎ ﺑﻪ
ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﺸـﺴـﺖ. ﮔﺮﻡ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺭﻭﯼ ﺷـﻴﺸـﻪﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺨﺎﺭ ﻣﺮﻃﻮﺑﯽ
ﻓﺮﺍﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ. ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳـﻤﺖ ﺷـﻴﺸـﻪ ﮐﺸـﺎﻧﺪ، ﺑﺎ ﺍﻧﮕﺸـﺖ ﺭﻭﯼ
ﺷـﻴﺸـﻪ ﻳﮏ ﻗﻠﺐ ﮐﺸـﻴﺪ ﻭ ﺗﻮﯼ ﻗﻠﺐ ﻧﻮﺷـﺖ. ﺑﻪ ﺳـﻔﺎﻫﺖ ﺧﻮﺩﺵ ﻟﺒﺨﻨﺪ
ﺯﺩ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﺧﻨﺪﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ؛ ﺧﻨﺪﻩﺍﯼ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ïº

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ایلما

    1

    خوبه که نظرعماد عوض بشه وترکش نکنه😍

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️