پارت سی و چهارم :




نگاهش که به منصور خان و اِلای دوخته شد ایستاد. ناخوداگاه با دیدن خنده های صدا دار پدربزرگش لبخند روی لب هایش نشست و در دل قربان صدقه اش رفت.

- سلام.


منصورخان با حفظ همان لبخند مهربان نگاهی به نوه اش انداخ ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.