بێ بەڵێن ( عهدشکن ) به قلم سونیا منصوری
پارت سی و چهارم :
نگاهش که به منصور خان و اِلای دوخته شد ایستاد. ناخوداگاه با دیدن خنده های صدا دار پدربزرگش لبخند روی لب هایش نشست و در دل قربان صدقه اش رفت.
- سلام.
منصورخان با حفظ همان لبخند مهربان نگاهی به نوه اش انداخ ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
نرگس
00کاش زود زود می فهمیدم ادامش چی می شه