پرونده ی ناتمام به قلم الهه محمدی
پارت بیست و سوم :
بلند شد و چای دیگری ریخت. بدون آنکه گوشی را بردارد وارد اتاق شد. سعی کرد سراغ کارهایش برود تا حواسش از الیسا و مسابقهاش پرت شود.
اگر روی رینگ میدیدش دوباره چند وقتی داستان برای حمله کردن به قلب و مغز خود داشت. اما مگر حواسش جمع میشد؟ لابهلای کار و بالا و پایین کردن نوشتههای روی مانیتور، نگاه الیسا برایش خوشرقصی میکرد.
نتوانست شام بخورد. جای هر مسکنی، چای تلخ به کامش ریخ
آمینا
00گرشا رو دوست دارم 😊👌👌👌