پارت چهل و چهارم :
****
توران خانوم بااصرار بشقابم را از برنج پُر کرد وظرف خورشت را کنار دستم گذاشت.
_بخور عزیزم.
قاشقی از غذا را با بی میلی درون دهانم گذاشتم.
_مامان یزدان از بیمارستان برنگشت؟
باسوال نگار من هم مستقیم نگاهم را به لب های توران خانوم دوختم.
_چرا؛ برگشت تو اتاقشه، گفت حال آقاجون خوب شده، حتما الان هم داره واسه آلیزه قصه میخونه.
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

فرگل حسینی | نویسنده رمان
احتمال اینم هست😂ولی برای اونم یه راهی پیدا میکنیم نگران نباش🥹😍
۳ سال پیشتک برگ رویایی
0کاش اگه نیکان عاشق یزدان شد حقیقتی که یزدان بخاطرش فدای شد باعث نشه که عشق نیکان نفرت بار و کینه ای بشه... کاش همه مردهای اطراف ما یزدانی وار زندگی میکردن ...بنظرتون اطراف ما هم یزدان هست ؟
۳ سال پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
به نظر من که هست، ولی ما نمی بینیم🥲
۳ سال پیشمریم بانو
0وای خدا دیالوگاشو🤩 قربونت برم کیوت من تو چقد خوبی همینجوری بمون باشه🙃
۳ سال پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
ععزیزممممم❤️🔥
۳ سال پیشماهک
0اوخ ننه چی میشه خدا یه یزدان واسمون بفرسته
۳ سال پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
حتما میفرسته، امیدورام خدا یدونه بهترشو نصیبت کنه❤️🔥
۳ سال پیشآزاده دریکوندی
2نیکان: یه نفر که صادقانه دوسم داره وجود نداره. یزدان: ما داریم زحمت می کشیم این جا... تو نمی دونی چه بلایی سر ما اومده🤣🤣
۳ سال پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
وایییی کاش میشد میتونستم پینش کنم😂😍
۳ سال پیشسبز
5فکر خوبیه حداقل جاوید ناجوانمردانه عمل کرد درحق نیکان یه کمی اذیت راه دوری نمیره کمک یزدان میتونه اونا وابسته کنه وجوانه ی اون عشقه رشد کنه چرا کسی نیس به نیک بگه این یزدان بدبختا یه نظر نگاه کن
۳ سال پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
اره خوبه ولی به نظر نمیاد که نیکان موافق باشه
۳ سال پیشباران
0خوب بود ولی امیدوارم کاراحمقانه ای نکنن
۳ سال پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
منظورت از کار احمقانه چیه مثلا؟
۳ سال پیشسمانه
1سلااام وایییی چقد یزدان خووووبه خیلییییم خووووبه فرگل جون همینجوری پیش بری خودم بجای نیک زنش میشم😊😊😊😊😊😊
۳ سال پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
ای جاننن چرا که نه😂😍😍😍
۳ سال پیشسمانه
1همه ما شاید ی یزدان نزدیکمون داشته باشیم ولی بهش توجه نکرده باشیم وقتی از همه چیز و همه جا خسته و سرخورده میشیم تازه ب چشمون میاد کاش ک زود چشامون وا شه و بعد حسرتشو نخوریم
۳ سال پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
خدا کنه، ولی کاش واقعا بود من هرچی میگرذم نیست که😂😭
۳ سال پیشرویا
0عالی بود مثل همیشه 😍 فقط جاوید چرا اینقدر طولش میده به نیک بگو دیگه🥲
۳ سال پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
جاوید؟ منظورت یزدانه دیگه
۳ سال پیشاسرا
1ببخشیدیزدان رفتارفرهادتودژاووانجام نده همون اول ازعشقش بگه تابعدنیک ازدست نده
۳ سال پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
نه مطمئن باشید نمیشه وبه صورت قشنگی عشقش رو بیان میکنه🫠😍
۳ سال پیشپرنیا
0چقد گیجه این نیکان 😒 یزدان بگو دیگه . حس خوب میده اگه خدایی بموقع پارت بذاری واقعا نمیتونم براش صبر کنم ماهم دوست داریم فرگل جونی🥰
۳ سال پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
عزیزمی، اره یکم گیج میزنه😂😍
۳ سال پیشهاوژین
2سلام من تا حالا فقط لایک میدادم ولی این بچم یزدان نطقمو باز کرد اخه چقدر تو خوبی واقعا همه سختی های نیک به داشتن یزدان می ارزه😊
۳ سال پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
وای ممنونم از این که کامنت گذاشتی خوشحالم کردی🧡
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

تک برگ رویایی
0سلام فرگل جون رمانت عالیه،، ولی من میترسم که نیک با شنیدن واقعیت از زبان یزدان از یزدان متنفر شود