پارت بیست و نهم :



تنها با صدای ملایم خندید و یاد یزدان را در ذهنش زنده کرد‌. نمی توانست به زبان آورد کسی را در زندگی اش دارد و به زودی برای تمام عمر با او همسفر می شود چرا که ممکن بود دردسری تازه برای خودش بسازد.

نگاهش حوالی خمیری که میان دست ها ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.