پارت سی و یک :


خاطرات گذشته جلوی چشمم نمایان شد دستم را مشت کردم و با قدم های آهسته جلو رفتم.
در آهنی خاکستری رنگی انتهای راهرو قرار داشت که فقط یک چراغ آویزان جلوی در بود و همان روشنایی کمی می داد.
استرس و هیجان وجودم را پر کرد و دستانم به لرزش کمی افتاد نفس عمیقی کشیدم و تمام شجاعتم را جمع کردم و خواستم در را باز کنم اما دستگیره اهمیتی به فشار دستم نمی داد.
متعجب خم شدم و به جای کلید نگ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مونا

    0

    رمان خیلی متفاوتیه

    ۱ سال پیش
  • نرگس

    0

    عالی

    ۳ سال پیش
کپی شد!