پارت سی و یکم :


خاطرات گذشته جلوی چشمم نمایان شد دستم را مشت کردم و با قدم های آهسته جلو رفتم.
در آهنی خاکستری رنگی انتهای راهرو قرار داشت که فقط یک چراغ آویزان جلوی در بود و همان روشنایی کمی می داد.
استرس و هیجان وجودم را پر کرد و دستانم به لرزش کمی افتاد نفس عمیقی کشیدم و تمام شجاعتم را جمع کردم و خواستم در را باز کنم اما دستگیره اهمیتی به فشار دستم نمی داد.
متعجب خم شدم و به جای کلید نگ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نرگس

    00

    عالی

    ۱ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.