التیام به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت صد و بیست و چهارم :
همگی مسکوت و اخمآلود در سالن نشسته بودند که فاطمهخانم خندهکنان گفت:
- چه ساکت نشستین؟ مگه قرار نبود برای عقدکنون صحبت کنیم؟ حاجآقا آخر هفته خوبه؟ ولادت حضرت زهراست.
نگاهها سمتمان چرخید و حاجابراهیم خندید.
- چه روزی بهتر از این؟ مبارک باشه انشالله...
حشمتخان دست زد و مبارکباد گفت. همسرش از جا بلند شد. سمتم آمد و گونهام را بوسید. نگاهم به مهدی افتاد که دوبار
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
محیا
1خیلی عالی بود ممنون
۴ هفته پیشمادمازل
2این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
عالی بود واقعا 👏
1ولی دلم برای سوگل سوخت
۳ ماه پیشبرازنده
1ممنونم از نویسنده رمان خوبی بود 🌺
۹ ماه پیشZ.k
1ممنون از شما .بسیار رمان خوبی بود.🥰🥰🥰
۱۱ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
خوشحالم دوسش داشتین، ممنون از نظر و همراهیتون. امیدوارم با رمانهای جدیدم همراهم باشید❤
۱۱ ماه پیشbaran
0خیلی رمان جالبی بود برام
۱ سال پیشام البنین
1واقعا زیبا بود ممنون از رمان زیبا و عالیت
۱ سال پیشامنه
3خداقوت نویسنده جانم خیلی قشنگ بود کاش آخرش زود تموم نمی شد وعاشقانه رو بیشتر ادامه می دادی اما در کل عالی بود مثل همیشه
۱ سال پیشفندق
2رمان قشنگی بود...ولی عاشقانه چندانی بین دوزوج نبود و مهدی نگفت اصلا از کی از سوگند خوشش اومده...
۲ سال پیشآزاده دریکوندی
2سینا و سوگند که از تمام فامیل خودشون دور شدن و حشمت خان و خانواده مهدی براشون فامیل شدن منو یاد این می اندازه که بگم: بیگانه اگر وفا کند خویش من است💚
۲ سال پیشآزاده دریکوندی
3خسته نباشی نگار جانم😘💚سیر رمان پر از اتفاقات پیش بینی نشده بود به خصوص اینکه انتظار نداشتم پیمان و مادرش چه کار کرده بودن💔به خصوص پیمانی که من نگرانش بودم توی دام سوگل بیفته نگو خودش دام بود☹️
۲ سال پیشمبین
2چقد واسه تموم کردن رمان عجله داشتی هیچ اتفاق عاشقانه بین اون دو زوج نیوفتاد یهو باهم ازدواج کردن شروع خوبی داشت ولی اصلا پایان خوبی نداشت نیاز نبود همه چی گا و بلبل شه میتونست خیلی بهتر تموم شه
۲ سال پیشسوسن
1بسیار عالی و زیبا رمان و تموم کردی مرسی🩷😘
۳ سال پیشزهرا_هستم
2عالی بودددد وای چقدر حوس خوبی داشت🥺🥺
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...
عاطفه
1رمان عالی بود خسته نباشید ،ممنون🤩