التیام به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت صد و بیست و سوم :
حشمتخان و همسرش درست مثل پدر و مادر واقعی خوشحال بودند و برای پذیرایی از مهمانان، سنگتمام گذاشتند. سینا از حشمتخان خواسته بود امشب او برایمان بزرگتری کند و مجلس را دست بگیرد. یادِ خالهفخری و دایی فریدون افتادم، یادِ عمو مالک! هیچکدامشان به اندازهی این غریبههای مهربان به ما لطف نکرده بودند. من و سینا طوری از فامیل طرد شده بودیم که انگار همخون و همریشهی آنها نبودیم و زب
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
قربونت عزیزم، خیلی خوشحالم رضایت داشتین و به دلتون نشسته. ممنون از همراهیتون 🥰🌹🙏❤
۳ سال پیشمحدثه
1عالیه مثل همیشه خانم محمدی گل کاشتند ممنون از قلم خوبتون
۳ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنون که مثل همیشه همراهم بودین دوست عزیزم🙏🥰🌹❤
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...
زهرا
6مرسی بابت رمان خوبت نگارجون. چقدر خوبه که نزدیک به واقعیت مینویسی. متاسفانه الان اکثر نویسنده ها داستانای رویایی و غیرقابل باور مینویسن که اصلا نمیشه باهاشون ارتباط گرفت