پارت نود و نهم :

رستا‌ عصبی‌ کوله‌اش را روی تخت‌پرت کرد. باورش نمی‌شد که مسخره دوربین‌ مخفی‌ شده همان‌طور که داشت پالتو و مقنعه‌اش را با‌ضرب روی تخت‌ می‌انداخت نفس‌ کمی‌در را باز کرد و سرش را از بین‌در بیرون آورد.
حرکت‌های عصبی‌ رستا‌ برای‌ نفس‌جالب‌بود واسه همین‌پرسید:
- اتفاقی افتاده؟!
- در رو ببند بیا!!
نفس در را بست‌ و تکیه‌داد رستا‌ چند نفس‌ عمیق‌کشید و گفت:
- برات ت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • N

    1

    مثل همیشه عالی بود 🌹روزت مبارک داداش🌹🎈

    ۴ سال پیش
  • مهراد

    1

    ممنون از تبریک هاتون اگه میشه درباره کتاب هایی که می زارم نظر بدین

    ۴ سال پیش
  • خاطره

    3

    پیشاپیش روز مرد رو هم تبریک میگم برادرم بزرگوارم 🌹🌹🌹بابت رمان هم سپاس فراوان🌸🌸🌸

    ۴ سال پیش
  • خاطره

    3

    طفلک رستا😂😂چهقدر دلم میخواد شقایق رو خفه کنم سپاس برادر بزرگوار مثل همیشه عالی بود دم و بازدمت گرم خدا قوت

    ۴ سال پیش
کپی شد!