عطر رازقی به قلم مهراد رستایی
پارت نود و نهم :
رستا عصبی کولهاش را روی تختپرت کرد. باورش نمیشد که مسخره دوربین مخفی شده همانطور که داشت پالتو و مقنعهاش را باضرب روی تخت میانداخت نفس کمیدر را باز کرد و سرش را از بیندر بیرون آورد.
حرکتهای عصبی رستا برای نفسجالببود واسه همینپرسید:
- اتفاقی افتاده؟!
- در رو ببند بیا!!
نفس در را بست و تکیهداد رستا چند نفس عمیقکشید و گفت:
- برات ت
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
مهراد
1ممنون از تبریک هاتون اگه میشه درباره کتاب هایی که می زارم نظر بدین
۴ سال پیشخاطره
3پیشاپیش روز مرد رو هم تبریک میگم برادرم بزرگوارم 🌹🌹🌹بابت رمان هم سپاس فراوان🌸🌸🌸
۴ سال پیشخاطره
3طفلک رستا😂😂چهقدر دلم میخواد شقایق رو خفه کنم سپاس برادر بزرگوار مثل همیشه عالی بود دم و بازدمت گرم خدا قوت
۴ سال پیش
لطفا صبر کنید...

N
1مثل همیشه عالی بود 🌹روزت مبارک داداش🌹🎈