گرداب سرنوشت به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت بیست و هفتم :
- بعید میدونم بابا موافقت کنه. اون همیشه نگرانه زندگی من یا تو، مثل سرنوشت خودش و مامان بشه.
- اما نمیشه! من مثل مامان کمصبر نمیشم، امیرعلی هم مثل بابا، غرق کار نمیشه. تازه، ما بچهم نمیاریم، تا وقتی مطمئن بشیم اوضاعمون روبهراه شده.
شیدا سینی قهوه را برداشت. شانه بالا انداخت و گفت:
- نمیدونم، بیا با بابا صحبت کن، شاید راضی شد! حالا بریم تا قهوه سرد نشده.
همراه هم
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.