پارت صد و بیست و پنجم :

جهانیار پلک بر هم زد؛ قطره اشک از گوشه‌ی چشمش تا تیغ بینی سُر خورد و لبخند تلخی زد:
- جهان مانعت بود؟ هه... جهان کمر خم کرد تا براتون پله بشه و خودتون رو بالا بکشید بی‌معرفتا... هیچوقت نمی‌تونم دلیل نفرت تو و جانان رو بفهمم!
گوشی توی دست کامیار فشرده می‌شد؛ انگار تازه چشم‌هایش باز شده بود روی حقایق... شرمنده، پشیمان و ناامید بود. لب و دندانش بر هم قفل شده و به سختی صدایش را آزاد کرد:

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نفسم

    4

    جهان این همه برا خواهر برادرش زحمت کشید نمیدونست ک مار توآستین پرورش داده..خیلی بدبختی جهان😭

    ۴ سال پیش
  • ااا

    10

    اخی دلم برا جهان سوخت. گناه داره. این حقش نیست از طرف عزیزانش بهش ضربه بزنن. خاک تو سر کامی بخاطر فرشته شیطان سفت اینکار میکنه😭😭😭

    ۴ سال پیش
  • دخترای من

    7

    عالیه این رمان 👌😘 ای جانم جهان اون جا که گفت اگه یه مو از سر شمیمم کم شه دلم رفت براش 🥺

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️