پشت چراغ قرمز (جلد دوم) به قلم حانیا بصیری
پارت دوم :
_ چقدر بی تفاوتی الکی مثلا من زنتم برو یه اسپری حشره کشی چیزی بیار ، خدایا!
لبشو با غیظ جمع کرد و تلاش کرد لبخند بزنه:
_ خیل خوب ، باشه ، تو آروم باش جیغ نزن.
گوشیشو گذاشت روی عسلی و رفت تو آشپزخونه ، خواستم برم سیمکارتشو عوض کنم که نگاه کردم ، یهو فکری به سرم زد دستمو گذاشتم رو گلدون کنار مبلی که روش ایستاده بودم و با تردید نگاه کردم
«نه نه نیاز اصلا درست نیست تو اینکارو نمیکنی»
داشتم منصرف میشدم که دیدم نویان میاد از کفم رفت و هول شده گلدونو از بالا پرت کردم چرخید و چرخید محکم خورد به گوشی نویان که روی میز بود و پوکید ، قشنگ خورد و خاکشیر شد!
یعنی میون اون همه خورده شیشه و خاک گلدون چیزی بیشتر دیده نمیشه احتمالا خاکشیر شده دیگه.
نویان بدون اینکه تعجب کنه خیلی جدی به من و گلدون خورد کرد نگاه کرد و خاک روی تیشرتشو تکوند و منتظر موند تا چیزی بگم ، به میز اشاره کردم و گفتم:
_ فکر کنم کشتمش. هِههِه.
با چهره خیلی منطقی سری تکون داد و حرفمو قوی کرد.
متعجب اخمی کردم و گفتم:
_ تو حالت خوبه؟ ناراحت نشدی؟ گوشیت ترکیدا ؟!
به سمت یخچال رفت و لیوان آبی برای خودش ریخت و یه قلوپ خورد و گفت:
_ بعد از اون همه ماجرا دیگه هیچی نمیتونه منو ناراحت کنه ، این گوشی هم اشانتیون روی اون دوتا ماشینی که ترکوندی.
و لبخند زد ، منم لبخند زدم و بعد مونده لیوان آبو یک نفس سر کشید و با همون لبخند لیوانو محکم کوبید رو کانتر!
چند ثانیه ای در همون حالت موند و بعدش گفت:
_ من میرم اتاقم هرکسی ...
_ هرکسی؟
نفس صدا داری کشید و ترسناک گفت:
_ هَرکسی سراغم اومد بگو نویان مـــُ ...
چشماشو بست و سعی کرد به اعصابش مسلط باشه و ادامه داد:
_ بگو نویان نیست.
سریع حرفشو تایید کردم و گفتم:
_ باشه فقط تا کی؟
نگاهشو که دیدم فورا اهمیت رو گرفتم و گفتم:
_ باشه ، باشه حله ، اوکی.
*****************
به در و دیوار نگاه کردم و زیر لب گفتم:
_ ای بابا ، این سیمکارتم که بدون گوشی بدرد نمیخوره چیکار کنم؟
خونه توی سکوت بود و کم کم چشام سنگین میشد و خوابم میبرد که یهو صدا در اومد داشت.
_ یعنی کی میتونه باشه؟
اه چه دیالوگ کلیشه ای گفتم ... ینی کدوم خروج بی محله که ساعت دو وسط ظهر مزاحم شده؟
به سمت در رفتم و باز کردم و بی حوصله به دختر قد بلند و برنزه ای که پشت در بود نگاه کردم و اخمو گفتم:
_ بفرمایید؟
لباشو جمع کرد و با تردید به خونه و بعد به من نگاه کرد و گفت:
_ ببخشید!
الان که دود از سرم بزنه بیرون ، اون دختره رو رد کنم سانیا میاد ؛ سانیا رو رد می کنم این میاد.
عصبانی گفتم:
_ بفرمایید با کسی کار دارید؟
نگاه از پیرسینگ کنار بینیش شروع شد و به شلوار جین زاپ دار و کفشای پاشنه بلند مشکیش ختم شد ، سرمو کج کردم و گفتم:
_ الو !؟
به خودش اومد و دست از نگاه کردن برداشت و خندید:
_ اه ، ببخشید با نویان کار داشتم ، بگو مهناز اومده خودش میشناسه ، اصلا خودش کجاست؟
دست به سینه و بی حوصله گفتم:
_ نویان خونه نیست.
خنده ای کرد و کنارم زد و وارد خونه شد و سر خوش صدا زد:
_نویان
خنده عصبی کردم و سعی کردم آروم باشم جلوی پله ها ایستادم و گفتم:
_ میگم خونه نیست هر وقت اومد ...
حرف تو دهنم بود که نویان از پله ها پایین اومد و متعجب گفت:
_ مهناز! اینجا چیکار می کندی !؟
مهناز اخم کوچیکی کرد و گفت:
_ مزاحمم برم؟
نویان لبخند زد و گفت:
_ دیوونه نشو!
جان؟ چقدر باهم صمیمی هم هستن.
مهناز گفت:
_ دلم برات تنگ شده بود نویان خان.
زیر چشمی به من نگاه کرد و گفت:
_ خونه نبودی که ...
سریع با اخم به نویان نگاه کردم ببینم چه عکس العملی نشون میده که دیدم نخیر اونم گل از گلش شکسته و بی حواس مشغول بر انداز کردن مهنازه.
مهناز با ذوق دستاشو باز کرد و به سمت نویان رفت ، پیش خودم گفتم:
"هه فکر کن یک درصد نویان این زغال اخته زشتو بغل کنه ، اصلا تو مخیله ام نمیگنجه."
اما در کمال تعجب دیدم نویانم دستاشو باز کرد ، با عصبانیت به جفتشون نگاه کردم و یک قدم مونده به این که به هم نزدیک شن پامو جلو بردم و دست به سینه لبخند شیطانی زدم یهو نویان داد زد:
_ وایستا.
مهناز شوک شده سر جاش ایستاد و متعجب در همون حالت که دستاش باز شد گفت:
_ نویان؟
_ عفت زمین تازه طی کشیده خیسه سر میخوری.
_ آهان.
به خشکی شانس ، خدا بهش رحم کرد آخه با همین پام میزدم زیر اون دوتا لنگای سیاه سوخته برنزه اش با مخ امخورد زمین ...
نویان بر خلاف چهره خندونش با خشونت دستشو انداخت دور گردنم و منو به خودش نزدیک کرد و با لبخند حرصی زیر لب گفت:
_ میفهمی چیکار میکنی؟
سعی کردم از بغلش بیام بیرون.
_ این دختره کیه؟ اه اه نگاش کن مثله ملخ میمونه ، زشت.
خنده اش گرفت و لباشو روی هم فشار داد و صداشو صاف کرد و رو به مهناز گفت:
_ راستی معرفی نکردم ایشون نیاز جان هستن.
مهناز موشکافانه بهم نگاه کرد و جوری که انگار تو ذوقش خورده بود لبخند تصنعی زد و گفت:
_ آها.
دستشو جلو اورد گفت:
_خوشبختم منم مهنازم.
بدون اینکه لبخند بزنم دستشو گرفتم و تو چشماش زل زدم و گفتم:
_ میدونم.
نویان صداشو صاف کرد و پیشونیشو خاروند و درهمون حال با چشم بهم اشاره کرد ، نگاهمو از مهناز گرفتم و الکی خندیدم و گفتم:
_ منم همینطور ... بفرمایید بشینید.
موافقت خودش با رفتن به سمت نشیمن اعلام کرد ، منو نویان هم همراه شد.
_ خوب مهناز ، چطوری؟ خیلی وقته ازت خبری نیست.
به سمت مبل تک نفره رفتم و اومدم بشینم دیدم مهناز کنار نویان روی کاناپه نشسته.
_ از من خبری نیست؟ تو یک ماه مارو قال گذاشتی آقای خاص!
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
حنانه
0عالی
۱ سال پیشبیبی
0خوب
۲ سال پیشامین
0حرف نداشت
۲ سال پیشغزل
0عالی
۲ سال پیشمهسا
1چرا بالا نمیاد حانیا جون😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😩😩😩😩😩😩😩😩😩😩😩😩😩😰😰😰😰😰😰😰😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😠😠😠😠😠😠👿👿👿👿👿👿👿👿عررررررر
۴ سال پیش..
0وای خیلی خفنه ، من که خیلی خیلی دوسش دارم ، خیلیَم خنده داره شخصیت نیازم دوس دارم 😂💔💁🏻 ♀️
۴ سال پیشزهرا
0این تیکه هاشو قبلاً خواندم خیلی دوسش دارم بیصبرانه منتظر ادامه اسم
۴ سال پیشهستی
0خیلی رمان قشنگیه عرررر🥺🥺شخصیت مهراد اصلا به عکسش نمیخوره 😶
۴ سال پیشn . s
16ینی یه نیاز کافیه برا ورشکست نویان 😂😂😂
۴ سال پیشجیگر
6وای وای وای دلمممم ی عالمه خندیدم و دنبال میکنم ای ول قانوم ترکوندی
۴ سال پیشهستی
8وای خدااین رمان چقدرعالیه، من هیچوقت باهیچ رمانی اینقدرنخندیدم .🤣🤣🤣🤣🤣
۴ سال پیشkimi
7عکس شخصیتارو بزارید لطفا🥺🌼
۴ سال پیشسلنا
5اخ مرسی ممنون جلداولشو ۷ماه پیش خوندم ولی هرچی گشتم جلد دومشو نیافتم
۴ سال پیش..
9عاقا عکس شخصیتاشو بزار🥺👌
۴ سال پیش
لطفا صبر کنید...
S
0خوب بود.متفاوته