پارت چهل و نهم :

کنار شالوده‌ی سنگی مخروبه‌ای قدیمی اسبم را متوقف کردم و به پشت سرم نگاه کردم. هیچ اثری از آن شیطان‌های کوچک نبود‌ و دنبالم نکرده بودند. پس واقعا عهدی وجود داشت و نمی‌خواستند به من آسیب برسانند. با صدای پوف اسبی سربرگرداندم و آبتین را دیدم. شمشیرم را ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.