بی محابا به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت دویست و بیست و ششم :
« الهه»
حلقه رو از توی انگشتم بیرون آوردم و با پوزخند بهش خیره شدم.
پوزخندم رفته رفته محو شد و کنترل اشکهام رو از دست دادم.
نگینهاش و درست نمیدیدم اما بازتاب درخششون توی چشمم کورکننده بود؛ دیدن مرگ زندگیم هم کورکننده بود و اینکه هیچ کاری از دستم برنیومد کشنده!...
پشت دستم و روی پلکهای خیسم کشیدم و لبخند مسخرهای به حال بدم زدم.
تیرهای توی قلبم و برداشتم و مغزم و ه
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
Ari
1مثل اینکه اصلا رمانو نخوندی☺ الهه توی خیلی از پارت ها بود
۵ سال پیشهلیا
1الهه وجود داشت و یکی از هم خونه های قبلی رها بود. همونیه که بینشون بیشتر به حجاب و نمازش اهمیت میداد و تو هفته در یه روز مشخص که اسمش رو گذاشته بودن روز ننه به مادر بزرگش سر میزد و کاراشو انجام میداد.
۵ سال پیشهلیا
7فکر کنم آراد زنده می مونه یا شایدم خودش رو مدتی به مردن میزنه تا آبا از آسیاب بیوفته.. اون دو تا هم اگه به هم نرسن خیلی ضدحال میشه😕 به امید زنده موندن آراد و رسیدن به عشقاشون🤩🙏🍃آفرین نویسنده🌺👌
۵ سال پیشپرنیا
7الان چیشد اراد مرد یا نمرد ولی کاش نمیره از اول رمان فقط به عشق رسیدن دوباره این دو تا ، تا اینجا اومدیم بمیره که ضد حال میشه
۵ سال پیشمعصومه
9الهه دوست رها هیراد پسر عموی اراد بود فکر کنم
۵ سال پیشارام
10بنظرم رمان آخراشه🥺
۵ سال پیش..
1اینا کین ؟؟؟؟؟
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

این دیگه چه جورشه:/
3از اول رمان الهه ای حضور نداشت که بشه راوی یهو آخراش برای اتمام رمان میاد؟😶 چند جا توی این رمان دیدم که بچه رو توله خطاب میکردن این چه معنی میده؟ 😐😬