پارت سوم :

بعد از آنکه در سکوت سنگین ماشین، انتظار آمدن مهرو به پایان رسید، سرانجام به عمارت قدیمی و پدری‌اش رسیدند؛ جایی که بوی چوب کهنه و خاطرات خاک‌گرفته در گلو می‌پیچید. مهرو، پیش همه چیز به سوی مادرش رفت. پیرزنی که زمان، با بی‌رحمی تمام، رنگ مشکی را از تار و پود موهایش کنده و به سفیدی کامل کشانده و چین و چروک‌هایی بر چهره‌اش حک کرده! دخترک، با چنان عطشی که انگار می‌خواست تمام عمر از دست رفته را جبران کند، روی گونه‌ی مادرش را بوسید و دستان لرزان و پر از رگ‌های برجسته‌اش را در میان دستان خود فشرد؛ نگاهش در چشم‌های مادرش نقره‌بانو خیره ماند. دیار نیز، با همان وقار مصلحت‌آمیز مردان آن روزگار، پشت دست مادر همسرش را بوسید و با کلماتی کوتاه از احوال‌پرسی، جمع زنان را ترک و به سمت شیرزاد رفت.
شیرزادی که در اوج صعود جوانی و غروری که مثل گرز در میانه‌ی سینه‌اش می‌کوفت، ایستاده بود. دیار، با دست مردانه‌اش، ضربه‌ای به شانه‌ی او زد و با لحنی که بوی رفاقتی قدیمی می‌داد، گفت:
- چطوری مرد جوون؟
شیرزاد، با لبخندی که ردیف دندان‌های سفیدش را چون زنجیری از مروارید نمایان می‌کرد، پاسخ داد:
- شکر خدا، سرِ پام!
دیار سری به نشانه‌ی تأیید تکان داد، هنوز فرصت نکرده بود نفسی تازه کند که صدای برخورد در، سکوت را درهم شکست.
مهمانی، دیگر از حالت خانوادگی خارج شد و به حاشیه‌ی رسمی بدل گشت.
خاندان بزرگ «اتابک‌خان عظیمی‌اصل» با چنان شکوه و تکبر آرایه‌ای وارد شدند که انگار تمام نور سالن را با خود یدک می‌کشیدند. شیرزاد، که همیشه موهای مشکی و لختش را با وسواس به سمت بالا شانه می‌کرد، با دستی که از هیجان حضور مهمانان کمی می‌لرزید، موهایش را صاف کرد و پشت سر پدرش، با هیبتی که از تربیت خانوادگی می‌آمد، ایستاد.
اما ای‌کاش! ای‌کاش پایش را در همان لحظه‌ی ورود به خانه می‌شکست، یا بهتر از آن، مانند همیشه که از مهمانی‌های پر زرق و برق فرار می‌کرد، این بار هم می‌پیچاند و در خلوت خود می‌ماند!
در باز شد و خاندان اتابک‌خان، با آن جلوه‌ی پر زرق و برق، وارد شدند؛ همان‌هایی که سال‌ها پیش، به خاطر حماقت نوجوانی خود شیرزاد و دخترشان، حکمی بزرگ بر گردنشان گذاشتند.
پوران عظیمی‌اصل، با آن چهره‌ی سیمین و چشمان وحشی و کشیده‌ای که همواره در جستجوی شکار بود، با لبخندی که میان حیا و خودنمایی در نوسان بود، از کنار نادر گذشت. نگاهش را به شیرزاد دوخت و با لحنی که بوی ادب ظاهری و کنایه‌ی پنهان می‌داد، عرض ادب کرد. شیرزاد نیز با نگاهی که از خستگی دل و فشار آن خاطرات تلخ لبریز بود، پاسخ کوتاه و بی‌رمقی داد.
خدمتکاران، با شتاب و در میان صدای برخورد ظروف، مشغول پذیرایی شدند. نادر، اتابک و دیار، در گوشه‌ای از سالن، درگیر گفتگوهای سیاسی و سنگین آن دوران بودند؛ در حالی که از آن سو، بانوان، با آن لباس‌های پر از منجوق و روسری‌های ابریشمی، در میان خنده و گپ‌و‌گفتی که گاه با نیش و کنایه همراه بود، غرق شده بودند.
پوران، در حالی که پریزاد را از میان جمع گیر انداخته بود، با چشمان تیزبینش به او خیره شد و پرسید:
- میگم پریزاد جان... خان‌داداشت از من چیزی نمیگه؟ یعنی... نمی‌خواد بالاخره تکلیف خودمون رو روشن کنه و بیاد خواستگاری؟
پریزاد که تازه در آستانه‌ی بلوغ و معصومیت پوشالی دوران خود بود، بدون آنکه بداند چه طوفانی را در دل پوران برمی‌انگیزد، با صدایی که سعی می‌کرد مقتدر باشد، گفت:
- والا من که چیزی ازش نشنیدم... شاید به عمه مهرو یا خان بابام گفته باشه.
آن لحظه، برق نگاه پوران عوض شد؛ او به یاد آورد که درست شش سال پیش، زمانی که هنوز در سن دوازده‌سالگی بود، آن پیشنهاد بزرگ از سوی خاندان ایلخان‌ظفر به او رسید؛ پیشنهادی که در آن زمان، شیرزاد نیز، با آن موافق بود. حالا، این سکوت شیرزاد، چون سدی بود که میان دو خاندان، ابهام و تردید را بیشتر می‌کرد.
پوران، نامحسوس چشم به نیم‌رخ شیرزاد دوخت؛ نیم‌رخی که با آن اخم غلیظ و جذبه‌ی پنهانی در نگاهش، انگار تمام سال‌های گذشته را در خود فشرده بود. در دلش پرسید: «چه شده که این‌گونه از آن پیمان قدیمی می‌گریزی؟ مگر نه آن‌که خودت بودی که حلقه‌ی نشان را با غرور تمام، پیش پای ما آوردی و با خوش‌رویی، این انتخاب را پذیرفتی؟»
فشار نگاه‌ها و سنگینی آن سوالات بی‌صدا، دیگر برایش قابل تحمل نبود. با تکانی به سر و حرکتی از سر بی‌میلی، عذری کوتاه برای رفتن از سالن تراشید و راه خروج را پیش گرفت تا شاید در هوای آزاد، از این تنگی نفس اجتماعی رهایی یابد.
شیرزاد، که با چشمان تیزبینش بر هر حرکت نامحسوسی در سالن مشرف بود، متوجه رفتن پوران شد. لحظه‌ای مکث کرد؛ می‌خواست که در ترازوی ذهنش، میان سکوت و پاسخ دادن، انتخاب کند. اما سرانجام، با گام‌هایی بلند و مصمم، راه خروج را در پیش گرفت؛ نه برای فرار، بلکه برای آنکه با آن جملات تلخ و واقعی، پرده از آن تصمیم اشتباهی که در دوران شیرین و نادانی بلوغشان گرفته بودند، بردارد.
پوران، بی‌هدف و با ذهنی که در میان خاطرات شش سال پیش دست و پا می‌زد، به سمت انتهای عمارت قدم برداشت؛ جایی که درختان بلند باغ، به سوی آسمان قد کشیده بودند. اما هنوز چند قدمی نرفته بود که صدای بم و مردانه‌ی شیرزاد، سکوت سنگین باغ را شکافت:
- این‌طوری تو دل تاریکی و بی‌چراغ راه رفتن، خطرناکه!
پوران، با شنیدن ناگهانی آن صدا، ضربه‌ی وحشتی به قلبش خورد. دستش را به تپش تند سینه‌اش فشرد و هینی از سر ترس و غافلگیری از میان لب‌هایش خارج کرد. لرزش خفیفی در پاهایش نشست؛ اما این لرزش، تنها از ترس تاریکی نبود، بلکه از آن تپشی بود که با دیدن قامت شیرزاد، بی‌اختیار و بی‌رحمانه در رگ‌هایش می‌دوید.
پوران که خیال می‌کرد بالاخره شیرزاد آمده تا تکلیف آن نشان قدیمی را روشن کند، لبخندی محجوب بر لب آورد. سرش را اندکی پایین انداخت و لبه‌ی چارقد بلندش را میان انگشتان بازی داد؛ بعد، با شیرین‌زبانی‌ای که بیشتر از جسارت، بوی امید می‌داد، گفت:
- شما باشین، خطر معنا نداره!
جمله چون چراغی در تاریکی میانشان روشن شد؛ اما در دل شیرزاد نه ولوله‌ای برخاست و نه پروانه‌ای بال گشود. تنها سکوت بود و سنگینی همان سکوت!
با خود اندیشید: چرا آن شور و شوقی را که عمه‌اش مهرو و شوهرعمه‌اش دیار از آن حرف می‌زدند، در خودش پیدا نمی‌کرد؟ چرا این جمله، به‌جای آنکه غرورش را نوازش دهد، چون سنگی در آب راکد فکرش افتاد و دایره‌های تردید را گسترده‌تر کرد؟
این حرف باید بر تکبر جوانی‌اش می‌افزود؛ باید احساس می‌کرد که دل دختری را در مشت دارد و سرنوشتش به اشاره‌ی او بسته است. اما هیچ‌کدام از آن احساس‌ها به سراغش نیامد. فقط نگاهش، بی‌اختیار، از چهره‌ی پوران پایین لغزید و بر انگشتری نشست که خودش سال‌ها پیش از حسن زرگر شهر خریده بود؛ حلقه‌ای کوچک، اما پُر از وعده‌هایی که حالا دور و مبهم به نظر می‌رسیدند.
پوران هم نگاه او را دنبال کرد. دستش را کمی بالا آورد تا انگشتر زیر نور چراغ نفتی برق بزند.
- انگشتر نشونم داره کوچیک میشه برام…
بعد مکثی کرد. در صدایش نه نمایش بود و نه فریب؛ فقط امیدی دخترانه که می‌کوشید پشت لبخند پنهان بماند. با طنازی آرامی ادامه داد:
- قرار نیست پا جلو بذارین و همه‌چی رو رسمی‌تر کنین؟
شیرزاد پاسخی نداد. نگاهش میان انگشتر و چهره‌ی پوران سرگردان ماند؛ انگار هر کدام از آن دو، راهی جدا پیش پایش می‌گذاشتند. پشت سرشان، عمارت هنوز از صدای مهمانی و گفت‌وگوی مهمانان پر بود؛ اما در انتهای باغ، زیر سایه‌ی درختان، سکوتی ایستاده بود که از هر پرسشی بلندتر به گوش می‌رسید.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️