شِکوهی شُکوه به قلم زهرا رمضانی (هور)
پارت دوم :
نادر که رفت، انگار تمام اکسیژن را با خودش برد. فشار نگاههای خانها و کنایههای زیرپوستی، مثل خوره بر جانش نشسته بود. با حرص، صورتش را در میان دستانش پنهان کرد، انگار میخواست تمام آن خشم بیریشه را در میان انگشتانش دفن کند. زیر لب، با صدایی که از شدت خشم، خشدار و شکسته بود، غرید:
- اصلاً ریشهی صمصاما خشک بشه... یه قبیله کمتر، یه درد کمتر!
از جا برخاست؛ نیاز داشت تا از این تالار که هنوز پر از چشمهای خیره و کنایهآمیز بود فرار کند. نیاز داشت به عمارت صمصام برگردد، به آن پناهگاهی که تنها در میان آن، از خود دیار، چیزی جز یک مرد خسته باقی نمانده! او نیاز داشت در آغوش همسرش، آن زن دردانهاش، از این بار سنگین قدرت رها شود.
پانزده سال از ازدواجشان گذشته بود. با اینکه زمان، رخوت را به جان همهچیز انداخته بود، اما عشق میان آنها نه دچار تکرار شده بود و نه از تکرار، خسته.
دیار نمیدانست این پیوند نایافته از کلام، چرا با این همه صلابت، همچنان نو میماند؛ میدانست که تنها در حضور اوست که میتواند تمام خستگیهای این روزگار را بشوید و از میان ببرد.
به محض آنکه دروازهی سنگین عمارت، با نالهای توسط یلها باز شدند. دیدگانش، مهرو را دید. مهرو، با آرامش زیر سایهی درختی، در میان تار و پود بافتنیاش غرق بود. با دیدن دیار که چهرهاش تیره و گرفته بود، بافتنی را کنار گذاشته و بعد از بلند شدن با قدمهایی لرزان و لنگان خود را به او رساند. دستهایش را با مهری دیرینه به سمت او دراز کرد و در حالی که کت سنگین و پر از غرور دیار را از روی شانههایش میکشید، با همان لحن زنانه و کمی طناز که رگههایی از اصالت داشت، گفت:
- چه زود اومدی پسر خسروخان صمصامفضلی! دلت واسه عمارت تنگ شده بود؟
اینگونه، با آوردن نام پدر و لقب خاندان، به دیار فهماند این ماجرا نشانهی تذکر است؛ پس در حالی که چشمان مشکی و درشت همسرش را میکاوید، با نگاهی که میان خشم و نیاز در نوسان بود، گفت:
- دلم برای اهل عمارتم تنگ شده نه خودش!
سپس در حالی که اندکی خودش را بر روی صورت دخترک خم میکرد پرسید:
- چکار کردم، خانخانم؟ چکار کردم که اینطور بهم لقب دادی؟
مهرو، ابروی هشتی و پرپشتش را با نگاهی که ترکیبی از ملامت و محبت بود، بالا انداخت. دستانش را در هم قلاب کرد و با لحنی آرام و خانومانه گفت:
- چکار میخواستی بکنی که نکردی؟
دیار که انگار از این پرسش، خسته و درمانده شده باشد، در حالی که پاهایش او را به سمت پلههای اتاق مشترکشان میکشاند، گفت:
- والا اگه بدونم چکار کردم... ولی فعلاً، میشه کمکم کنی یا حداقل، این بندهی حقیر رو یه کمی ببخشی؟
مهرو، فهمید که اتفاقی افتاده، گاهی اوقات دیار میتوانست مشکلات را پشت لبخندش قایم کند اما گاهی نیز این اتفاق برایش غیرممکن بود!
دیار، بیآنکه کلامی بر زبان بیاورد، با شتابی که از سر بیقراری بود، از پلهها بالا رفت. پیش از آنکه مهرو بتواند کلامی به زبان آورد، دیار، وارد اتاق مشترکشان شد! مهرو بعد از ورود درب را بست؛ اما همین که در، با صدایی خفه بسته شد و جهان بیرون را از آنها جدا کرد، خان به سمت مهرو هجوم برد. نه با خشمی که در تالار داشت، بلکه با نیازی که وجودش را پر کرده بود. دستهای درشت و پینهبستهاش را دور گردن ظریف مهرو قفل کرد؛ انگار میخواست با این کار، هم خود را به او بچسباند و هم از فرار مهرو جلوگیری کند.
پیشانی خشن و پر از خطوط استرس خود را به پیشانی نرم و آرام همسرش فشرد. در آن لحظه، مرز میان دو تن از میان رفت؛ چشمانش را نه برای خواب، که برای ندیدن دنیای پر از دروغ بست. نفسش را در میان عطر تن مهرو، که بوی خاک بارانخورده و آرامش باغهای قدیمی را دارا بود، به ژرفای ریهاش کشید.
تنها دارایی او بود؛ تنها چیزی که در میان آن همه سیاست و خون و کنایه، هنوز از انسانیت او باقی مانده.
مهرو، با آن دست ظریف و پوستهای که انگار از گلبرگ ساخته شده بود، دست بر روی ساعد دیار گذاشت؛ همان دستی که حالا انگشتانش، بیهدف و از روی درماندگی، میان انبوه موهای مهرو در گردش بود.
مهرو پرسید تا بلکن علت آشفتگی همسرش را بیابد:
- چی شده آقا؟
دیار، لبخندی زد تا آن سنگینی را از چهرهاش بشوید، نگاهش را به نقطهای نامعلوم دوخت و با لحنی که سعی میکرد در آن خستگی زیاد مشهود نباشد، گفت:
- هیچی نشده… فقط هنوز اثر اون جنگ کذایی، مثل رد زخم روی پوست مردم هر دِه و قبیله، خودش رو نشون میده. درست کردن این اوضاع، واقعاً مثل جابهجا کردن کوه سخته و دشوار!
مهرو، با آن شمّ زنانه و تجربهی سالیان، فهمید که دیار راست نگفته است. او میدانست که دروغ نمیگوید، اما میدانست که تمام حقیقت را هم نگفته. شناخت مهرو از دیار، حالا به مرحلهای رسیده بود که میتوانست میان سکوت او و کلماتش، شکافی بزرگ ببیند؛ دیار در حال دوراندیشی بود، یا شاید هم، در حال پنهان کردن طوفانی که در سینهاش میتپید.
پس بعد از آنکه نفسی عمیق و طولانی کشید، اندکی از او فاصله گرفت. این فاصله، نه از سر بیمیلی، که برای بازگشت به خود بود. در حالی که نگاهش را از مهرو میگرفت، با صدایی که حالا کمی استوارتر شده بود، گفت:
- امشب خان داداشت دعوتمون کرده!
مهرو، که همچنان خیره به قامت دیار مانده بود، پرسید:
- به چه مناسبت؟
دیار، با بیخیالی ساختگی، شانهای بالا انداخت و گفت:
- والا نمیدونم… چیزی نگفت، فقط خبر داد که باید باشیم.
مهرو سری تکان داد؛ ترجیح داد آن توبیخ و ملامتهایی را که برای همسرش ذخیره کرده بود را به ساعت دیگری موکول کند. حالا، وقت جنگیدن با خستگی او نبود. با لحنی که سعی میکرد بوی آرامش بدهد، گفت:
- ناهار قیمهبادمجون درست کرد…
دیار، در حالی که انگار بار تمام اتفاقات پرآشوب عمرش را بر دوش میکشید، دکمههای پیراهنش را یکییکی، با حرکاتی سنگین و بیمیل، باز میکرد. با صدایی که از فرط فرسودگی، فراتر از خستگی جسمی، به فرسودگی روح میمانست، گفت:
- اینقدر خستهم که میل به هیچچی ندارم…
مهرو ابرویی بالا انداخت. در دلش غصهای نشست؛ این نخستین بار بود که سفرهی عمارت، با وجود حضور «خان»، قرار بود بدون سایهی حضور او، خالی بماند.
ساعتها گذشت و تا زمان عزیمت به عمارت نادر ایلخانظفر، دیار از حریم اتاق بیرون نیامد. مهرو نیز که میدانست سکوت مردش، از فریاد او برانگیزندهتر است، ترجیح داد در تنهایی خود، او را با افکارش تنها بگذارد.
سرانجام، وقت رفتن فرا رسید. مهرو برای آماده شدن به اتاق مشترکشان رفت. دیار را دید با وقار مردان بزرگ که در حال پوشیدن کت بود. مهرو نگاهش را از او گرفت و به سراغ صندوقچهی خود رفت. درست همان لحظه که دستش را به سمت پارچهها برد، طنین صدای دیار، فضای اتاق را پر کرد:
- اون لباسی که آخرین بار از شهر خریدیم رو تن کن!
مهرو، لباس بلند و باشکوه سرمهای رنگش را بیرون کشید؛ لباسی که با منجوق دوزیهای ظریف در پایین دامن و سر آستینهایش، میدرخشید. روسریاش را هم برداشت.
دیار، پیش از آنکه قدم به بیرون بگذارد، لبخندی زد؛ لبخندی که انگار تنها پلی بود میان آن مرد خسته و این زن باشکوه و گفت:
- بیرون، توی ماشین منتظرتم.
لطفا صبر کنید...
