شِکوهی شُکوه به قلم زهرا رمضانی (هور)
پارت یک :
فصل اول
سال ۱۳۲۵ شمسی
دیار انگشتانش را میان موهایش کشید؛ چند تار سپید، میانسالی روی شقیقههایش نشسته بود. این تارها انگار رد پای همان بار سنگینی بودند که پانزده سال، دوشادوش از سایهی پدر حال او به دوش میکشید. وارد تالار شورا شد؛ جایی که سقف بلندش، پژواک هزاران تصمیم خونین و کهنه را در دل داشت و بوی دود قلیان و ناامیدی، در هوایش میچرخید.
پانزده سال آزگار، دیار سعی کرده بود قبای گشاد «عدل پدر» را به تن نحیف روزگارش بدوزد. میخواست جوری رفتار کند که روح خسروخان در گور، نه از سر ملامت، که از سر خشنودی بلرزد.
حسینخان و رجبعلیخان، در گوشهای از مجلس کنار هم نشسته بودند؛ دو کلاغ پیر که بوی ضعف هر خانزادهای را از فرسنگها میفهمیدند. نیش و کنایههایشان از لای لبخندهای زهرآگین بیرون میزد. رجبعلیخان، با همان لحن کشدار و طلبکارش، بیآنکه چشم از دیار بردارد، رو به حسینخان گفت:
- حاجی، شنیدی میگن درخت بیمیوه رو باید از ریشه کند؟ صمصامفضلیها پونزده ساله فقط یه مرد دارن. اگه فردا یه اتفاقی برای این تکدرخت بیفته، اونوقت چی؟ کی جواب این ایل و تبار رو میده؟
حسینخان پکی به قلیان زد، دود را به سقف تالار فرستاد و با نیشخندی که رگهای گردن دیار را متورم میکرد، جواب داد:
- آره رجبعلی خان، حرف حساب جواب نداره. این عمارت، این خاک، این همه اسم و رسم… همه منتظر یه وارثن. دیارخان هم که ماشاالله انگار سرش زیادی گرم نقاشی و هنره، یادش رفته که این صندلی، جای نشستن یه مرد تنها نیست؛ جای خلیفهست!
دیار حس کرد زمین زیر پایش دهان باز کرده است. این حرفها فقط سوال نبود؛ تازیانههایی بود که بر روح عریانش میخورد. دستش را روی دستهی صندلی ریاستش فشرد.
سپس بیآنکه آن نیشخند نمکین و سرد از گوشهی لبش محو شود، نیمخیز شد. او نه تنها نلرزید، که گویی این موریانهها، حالا به دیوارهی سدی برخورد کرده بودند که عمقش را نمیشناختند.
دیار نگاهش را در چشمان گود رفتهی رجبعلی میخ کرد؛ نگاهی که داشت استخوانهای لرزان پیرمرد را میسنجید. با صدایی سرد و بُرنده بود، گفت:
- رجبعلیخان، حکایت ما حکایت عجیبیه. آدم اگه بیوارث باشه، خیلی بهتر از اینه که یه ناخلف گیرش بیاد که نون بازوش رو بخوره و آبرو براش نذاره. آدم اگه تنها باشه، شرف داره به اینکه لکهی ننگ خانوادگی، اونم جلوی چشم همه، روی پیشونیش بشینه. اینطور نیست؟
رجبعلی، انگار که در میانهی مجلس سیلی آبداری از غیب خورده باشد، ناگهان خشکش زد. آن تای ابروی سیهفامش، چون ماری که دمش را لگد کرده باشند، بالا پرید و لرزید. سکوت سنگین و خفقانآور، بر تالار سایه انداخت؛ انگار که دیوارهای شورا هم نفسشان را حبس کرده بودند تا ببینند خان پیر چه جوابی دارد.
دیار اما بیآنکه فرصت دهد تپش قلب رجبعلی به گوش کسی برسد، با دست راست، فضای خالی میانهی مجلس را شکافت و ورق را برگرداند:
- بگذریم از این حرفای حاشیه که نه نونی برای قبایل داره و نه آبی… حالا بهتره برگردیم سر اصل مطلب که بخاطرش همه اینجا جمع شدیم.
دیار، انگار که بخواهد غدهی سرطانی قحطی را از تن روستاها بیرون بکشد، بر جای خود ایستاد. صدایش نه بلند بود و نه لرزان؛ صدای مردی بود که عادت کرده با استرس و مرگ، سر میز، چشم در چشم شود. او از رنج دهقانها گفت؛ از انبارهای خالی گندم و غلات و برای هر کدام راه حلی ارائه کرد.
در پایان، نگاهش را بر صورتهای خسته و واماندهی خانها گرداند و با لحنی که انگار داشت گزارشی از وضعیت یک بیمار رو به موت میداد، گفت:
- میدونم، هنوز یک سال از اون جنگ جهانی دوم نگذشته و قحطی مثل بختک افتاده رو دوش این مردم. اما من تا جایی که تونستم، تلاش کردم تا این مشکلات رو حل کنم. شاید صفر نشده باشه، اما لااقل از اون حالت مرگبار درش آوردیم...
هنوز کلامش تمام نشده بود که نادر، با همان غرور موروثیاش، سینهاش را سپر کرد. او که بعد از مرگ اشرفخان حالا یال و کوپال ایلخان ظفر را بر تن داشت، با صدایی که سعی میکرد طنینانداز اقتدار باشد، پیشدستی کرد:
- دیار خان! دوباره مثل پارسال، آرد و گندم تمام قبیلهها رو من تقبل میکنم. نمیذارم سفرهی هیچکدومشون خالی بمونه.
صدای صلوات جمعیت، چون موجی در تالار پیچید و سقف چوبی را لرزاند. دیار، در حالی که لبخند کوتاهی بر لب داشت، با اشارهی دست جلسه را مختومه اعلام کرد.
هنگام خروج، نادر خودش را به دیار رساند. چهرهاش بوی نیت خیر میداد، دستش را روی شانه او گذاشت و با لبخندی که کنج لبش میچرخید، گفت:
- دیار جان، امشب شام دعوت مایی. قدم رنجه کن، منتظرتیم.
دیار لحظهای درنگ کرد؛ چشمانش در نور ضعیف فانوسها برق زد.
- به چه مناسبت، نادرخان؟
نادر، بیآنکه پلک بزند، با همان لحن گزنده و کنایهآمیز طنزی ادامه داد:
- همینجوری… میخوام یکم با خواهرم خلوت کنم، ببینم چرا هنوز پای تو واستاده!
سکوت، بر فضای میان آن دو نشست. دیار تکه پرانی نادر را درست میان سینهاش حس کرد. همه فکر میکردند عیب از مهرو است؛ همه فکر میکردند این زن، این موجود ساکت و وفادار، نازاست. در صورتی که اینگونه نبود.
رازی که پانزده سال بود چون یک خنجر زنگزده گلویش را میخراشید. مهرو، آن فرشتهی مظلوم، قسم داد بود که او دهان باز نکند و آبروی خانیاش را در برابر مردم زباندراز روستا حفظ کند.
دیار نگاهش را دزدید تا نادر سیاهی چشمهایش را نخواند. تلخی حقیقت، در دهانش ماسید. اگر میدانستند که خان، همان کسی که برای همهچیز راهحل دارد، خودش ریشهی خشکیده است، دیگر کسی خان صدایش نمیکرد. او فقط با سر اشارهای کرد و از نادر فاصله گرفت و گفت:
- باشه مزاحم میشیم.
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان
عزیزی که گل امیدوارم تا آخرش همراهم باشی و نظرات رو بگی
۴ ساعت پیشسرو
1وای عزیزم نمیدونی که چقدر منتظر قسمت دوم فردباشکوه بودم خدا قوت هور عزیزم
۴ ساعت پیش
زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان
فدات شم امیدوارم لذت ببری و با نظرای قشنگت منو خوشحال کنی
۴ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

معصومه
1چقدر دلم براشون تنگ شده بود🥺خوشحالم فصل دومش شروع شده