شاه مار به قلم اقلیما نائینی
پارت ششم :
استفانی چشمانش را در حدقه چرخاند و مزحکانه گفت:
- بله بله... داشتم فراموش میکردم، کارآموز طلایی مادام هیچوقت ناامیدش نمیکنه.
دندانهایم را روی هم سابیدم و دستهی صندلی را میان دست مشت کردم.
دیوید خیره به جو متشنج میانمان، با بیخ ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...
