پارت یک :
مقدمه:
درد عشقی کشیدهام که مپرس
زهر هجری چشیدهام که مپرس
گشتهام در جهان و آخر کار
دلبری برگزیدهام که مپرس
آنچنان در هوای خاک درش
میرود آب دیدهام که مپرس
صدای تیک تاک ساعت رومیزی تنها صدایی بود که در اتاق میشنید. اتاق غرق در سکوت بود و گاهی فقط هو هوی باد پاییزی از پنجره به گوش میرسید. ستاره روی تخت دراز کشیده و نگاهش به سقف بود، آب دهانش را قورت داد و پلک بست. با خوردن دو قرص آرامبخش باز هم خواب به چشمهایش نمیآمد و ساعتها بود که از این پهلو به آن پهلو میچرخید. نگاهی به ساعت انداخت، یک ساعت دیگر مراسم عقد برگزار میشد.
خسته از تلاش بیهودهاش برای خوابیدن از جا برخاست و اشارپ سفید را از روی جالباسی برداشت. از اتاق بیرون رفت و سمت حیاط قدم برداشت. در سالن را با احتیاط باز کرد و وارد حیاط شد. هوا سرد بود و دخترک بازوهایش را بغل گرفت، روی اولین پلهی ایوان نشست و اشکهای داغش بیاختیار روی گونههای سردش جاری شد. صدای حامد در گوشش پیچید:« دلم میخواد لحظهی عقد کنارم باشی ستاره! دلم میخواد تو بالا سر من و الهه قند بسابی و هربار که عاقد بگه آیا وکیلم؟ تو بگی عروس رفته گل بچینه... اجبار نیست عزیزم، فقط آرزوست! آرزوی من که دلم میخواد برادرزادهام کنارم باشه، تو قشنگترین لحظهی زندگیم.»
زبان روی لب کشید و با سر انگشتان اشکهایش را از گونه برداشت. صدای پدرش بود که در سرش چون ناقوس صدا میداد و برای محضر رفتن مثل سدی مقابلش بود. « ستاره... تو دیگه دختر من نیستی، برای من مُردی ستاره میفهمی؟ مُردی! ای کاش دیگه هیچوقت نبینمت!»
هق هق گریهاش بلند شد و لب به دندان گرفت و فشرد تا صدایش را در گلو خفه کند. باران نرم نرمک باریدن گرفت و دخترک از جا برخاست، به خانه برگشت. چراغ چشمک زن گوشی روی میز سبز بود. گوشی را برداشت و صفحهاش را باز کرد. پیامکی از نیهان بود:« جون هر کی دوست داری امروز بیا محضر، شاید بابات بعد از پنج ماه دیدت دلش تنگ شد، دلش نرم شد، چه میدونم شاید آشتی کردین! بیای ها منتظرم!»
دلتنگ بود برای پدر، مادر و سدرا! به خاطر دل خودش هم شده باید میرفت. بهانهای بود برای دیدنشان، هرچند از واکنش خانوادهاش هراس داشت!
نگاهی به ساعت انداخت، چهل دقیقهی دیگر! اینبار بیدرنگ سمت اتاق رفت و مانتو شلوار مجلسی کرمی رنگش را از داخل کمد برداشت.
خیلی زود و در سادهترین شکل ممکن آماده شد، سوئیچ را برداشت و راهی محضر شد. شدت باد و باران بیشتر شده بود و در دل دعا میکرد که به موقع برسد. هرچقدر به محضر نزدیکتر میشد، اضطرابش هم بیشتر میشد. مدام لب میگزید و هر از گاهی عرق کف دستهایش را با انگشتها پاک میکرد. جلوی محضر که رسید، نفس حبس شدهاش را بیرون داد و با برداشتن چتر از ماشین پیاده شد.
هنوز چند دقیقهای مانده بود و پلهها را تند تند بالا رفت. زیر لب بسمالله گفت و وارد شد. با دیدن پدرش قلبش هری فرو ریخت و بغض به گلویش دوید. قلبش گرومب گرومب میزد و نگاهش آهسته دور تا دور سالن چرخید و به سختی لبخندی تصنعی روی لبها نشاند تا مقابل مهمانها حفظ آبرو کند. مشغول احوالپرسی شد و پدر و مادرش هم به حرمت جمع و مهمانی با لبخندهای زورکی زیر لب سلام گفتند. به جایگاه عروس و داماد که رسید، هردوشان از جا برخاستند و حامد با برقی که در نگاهش بود لب باز کرد:
- نمیدونی چقدر خوشحالم که اومدی ستاره! ازت ممنونم.
ستاره لبخند ملایمی روی لب نشاند و گفت:
- اومدم که فقط کنارت وایستم، دیگه زحمت قند سابیدن و گفتن عروس رفته گل بچینه با یکی دیگه!
هر دو بیصدا خندیدند و حامد پلک زد و جواب داد:
- باشه، میخواستی هم بعید میدونم نیهان بهت اجازه میداد.
کنار حامد ایستاد و نگاهش را به زمین دوخت، هنوز قلبش ناآرام بود.
صدای بوق ممتد ماشینها از خیابان به گوش میرسید و ترافیک سنگینی به وجود آمده بود. نیهان نگاهی به ساعت مچیاش انداخت و لپهایش را پر باد و خالی کرد، پوفی کشید. زیر لب غرولند کرد:
- درد بگیری حسام که منو اینجا کاشتی یه ساعته!
دست توی جیب پالتوی کرمیاش برد و گوشی را برداشت، شمارهی حسام را گرفت و به محض اینکه صدای الو گفتنش را شنید، معترضانه گفت:
- الو و درد... مگه نگفتی پنج دقیقه دیگه جلو آرایشگاهم؟! الان یه ربع من اینجا وایسادم، کجا موندی؟
حسام با کلافگی جواب داد:
- او... ه! چه خبرته؟ همونجا تو آرایشگاه میموندی خب، الان هم برگرد تو آرایشگاه! تو مسیر تصادف شده راه بند اومد تقصیر من چیه خب؟!
دخترک با حرص دندان سایید و پا کوبید روی زمین.
- هو... ف! کجا برگردم؟ بعد از من کلی مشتری اومد، شلوغ شد آرایشگاه. نگاه آرایشگره داد میزد که اونجا بودنم مزاحمت درست کرده واسشون!
- دندون رو جیگر بذار نزدیکم، الان میرسم.
ابروهایش را بالا انداخت و جواب داد:
- جیگرم جیگر زلیخا شد بس دندون گذاشتم! اومدیآ!
تماس را قطع کرد و کنار پیادهرو ایستاد. باد سردی وزید و یقهی پالتواش را به هم نزدیک کرد. آسمان لحظه به لحظه کبودتر میشد و ابرهای سیاه در آسمان ظاهر میشدند. نرم نرمک باران شروع به باریدن کرد و نیهان غرولند کرد:
- همینو کم داشتم، فاتحهی آرایشم خونده میشه! خیر سرم گفتم میام اصلاح یه ته آرایشم بکنه، هو... ف!
نفسش را بیرون داد و چشم به خیابان دوخت. باد میوزید و برگهای خشکیده و رنگارنگ درختان فرو میریختند. فکرش پر کشید به پاییز سال قبل... همین موقع از سال بود که با حسام آشنا شد و چند ماه بعد، عقد یکدیگر بودند. لبخند روی لبش نشست و میان سوز و سرمای پاییزی وجودش به عشق حسام گرم شد. با صدای بوق ماشین از فکر و خیال بیرون آمد و متوجه حسام شد که داخل ماشین نشسته و برایش چراغ میزند.
سمت ماشین رفت و همین که داخل ماشین نشست گفت:
- اون درخت رو میبینی کنار خیابون؟
حسام نگاهی انداخت و متعجب گفت:
- معلومه که میبینم، کور که نیستم!
- اون نبود که... الان زیر پای من سبز شد بس که تو دیر اومدی!
حسام تک خندهای کرد و لب زد:
- زهرمار... به جای سلام، چرت و پرت میگه. ببینمت تو رو!
نیهان نگاهش کرد که لبخند حسام کش آمد و گفت:
- به به... خوشگل بودی، خوشگلتر شدی! میگم بیخیال محضر شو، بریم خونه هان؟!
نیهان با غیظ جواب داد:
- حسام حرف نزن، راه بیفت محضر دیر شد!
- بیاحساس...!
نگاه دلخورش را به روبرو دوخت و حرکت کرد، نیهان سمتش خم شد و با بوسیدن گونهاش گفت:
- قربونت برم قهر نکن، خب دیر شده دیگه! دلم میخواد لحظهی عقدشون باشم.
حسام با لبخند ملایمی لب زد:
- میرسیم، نگران نباش!
***
سالن محضر پر بود از جمعیت خانوادهی عروس و داماد. الهه روی صندلی کنار حامد نشسته بود و سر به زیر با پر چادر سفیدش ور میرفت و مثل هر عروس دیگری برای لحظهی عقد استرس داشت و در دل برای خوشبختیاش دعا میکرد. حامد نگاهی به ساعت انداخت و گفت:
- همه اومدن به جز حسام و نیهان!
الهه با صدای شرمگین و آهسته جواب داد:
- هرجا باشن دیگه باید برسن! بیرون هم بارون میباره شاید ترافیک شده.
حرف الهه تمام نشده بود که صدای شاد و بلند نیهان به گوش رسید. بیوقفه و پرشور با حضار احوالپرسی میکرد که حامد با لبخند کجی گفت:
- بلاخره اومدن، نرسیده محضر رو گذاشت رو سرش!
الهه ریز خندید که نیهان نزدیکشان شد و دستش را پیش آورد.
- به سلام علیکم عروس دوماد خوشگل و خوشتیپ خودمون! عقد که نکردین هنوز؟!
الهه با تک خندهای، دستش را صمیمانه فشرد و جواب داد:
- سلام عزیزم، نه منتظر بودیم شما هم برسید.
- عا باریکلا... اصلا بدون حضور من عقدتون باطل بود!
حسام با خندهای آمیخته به حرص و ملامت لب باز کرد:
- نیها... ن! بسه، بهتره بریم بشینیم و بیشتر از این جمع رو منتظر نذاریم.
تای ابرویش را بالا انداخت و گفت:
- تو برو بشین، من کجا بیام؟ میخوام قند بسابم رو سر عروس خانوم!
حسام ناچار سمت یکی از صندلیها رفت و کنار سیاوش و سهراب نشست. لحظاتی بعد، عاقد شروع به خواندن خطبهی عقد کرد. نیهان قند میسابید و ستاره که دختری به سن و سال نیهان بود و الهام خواهر الهه از دو طرف تور گرفته بودند. هربار که عاقد از عروس جواب بله میخواست، نیهان با صدای بلند میگفت:
- عروس رفته گل بچینه... عروس رفته گلاب بیاره!
و بعد از سومین مرتبه که عاقد سوال کرد، الهه با صدای زیر و لرزانی جواب داد:
- با توکل بر خدا، و با اجازهی بزرگترها و آقاسهراب که برام مثل پدر بوده بله...!
صدای کف و سوت و کل کشیدن بلند شد و نم اشکی از شوق گوشهی چشمهای الهام و الهه نشست. دو خواهری که در یتیمی بزرگ شدند و الهام بعد از ازدواج با سهراب، الهه را هم برای زندگی پیش خودشان آورد.
سهراب که سالها خودش به تنهایی از مادر مریضش پرستاری کرده بود، درد تنهایی و بیکسی دو خواهر را خوب درک میکرد و برای الهه از هیچ زحمتی فرو گذار نکرد.
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
یاسی
0خیلی خوشم اومدددددد
۱ سال پیششبنم
1خوب بود فعلا زوده برای دادن نظر
۱ سال پیشبهار
0عالی
۲ سال پیشدیانا تاجیکی
0عالی
۲ سال پیشحسیبا
0رمان خیلی خوبی بود ممنون از نویسنده اش
۲ سال پیشریحانه
0واقعارمان عالی هستش مچکرم
۳ سال پیشزری مقیسه
1خیلی رمان خوبیه ولی در مورد خوبی حسام به نظرم یه کمی اغراق شدن
۳ سال پیشروناک
0عالیه
۳ سال پیشیسنا
0عالی
۳ سال پیشسپیده
0میگم که احساس میکنم یه جوریه تا پارت ۸ خوندمش بقیشو بخونم؟؟فصل اولش درباره ستاره چیزی نبود یکم تو هم شد لطفا بگین یکم از آخرش بگین
۳ سال پیش.
4جریان چیه کی به کیه ستاره کیه الهی کیه
۵ سال پیشآرو
5الهه میشه خواهر الهام.حالا الهام کیه؟میشه زنعموی نیهان.حامدهم که دوست حسام بود،طبقه پایین مطب حسام هم مطب داشت. حالا ستاره که رمان درموردش هست میشه برادرزاده ی حامد یعنی حامد عموی ستاره
۵ سال پیشایلین
4باید حتما فصل اول و بخونی با اینکع تو فصل اول حرفی از ستارع نبود
۵ سال پیشسارا
0فصل اول اسمش چیه
۵ سال پیشفرحانه چراغی
0خواهر خوانده
۵ سال پیشفریبا
1عالیه خیلی خوبه پیشنهاد میکنم بخونین ارزششو داره😇🌎❤
۵ سال پیش،،،،
2یه سوال اگر ستاره برادرزاده حامده چرا حرفی در مورد برادر حامد نبود تو جلد قبل در ضمن پس ستاره خیلی کوچولو باید باشه که چون حامد کلا ۳۲ سالشه😳
۵ سال پیشMasoomeh
14گفت ک ستاره برادرزاده حامدهست.حامدم ک اون دکتره بود ک به نیهان گفت شبیه خواهرمی فکرکنم ولی توی جلداول یادم نمیادازبرادری گفته باشه که ازقضا ستاره ای هم باشه🤔گیج شدم ایشالاتوی پارتای بعدی بفهمیم🥺
۵ سال پیش...
5داداشش دبگه سجاد بود ک وقتی ک برزو و وحید اومدن تو خونه حسام داداش حامد ک سجاد بود وکالتشون قبول کرد ینی وکالت نیهان و حسام
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...
النا
0عالی بود واقعا ممنونم✨ فقط اگه میشه اسم رمان هایی که خودتون نوشتید رو بگید ممنون