دشت پروانهها به قلم آوینا بابایی (مگان)
پارت پنجم :
فندک رو محکمتر توی مشتم فشار دادم و بدون اینکه به نگهبانها نگاه کنم، به سمت عمارت راه افتادم.
هنوز صدای دوییدن و فریادشون از پشت سرم میاومد، اما دیگه هیچ اهمیتی نداشت.
تلاششون بیفایده بود، پسره تا الان از کشور هم میتونست خارج بشه!
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

sasha
3باباش مشخصه از اون برج زهرماری هایی هس که با ده کیلو عسلم نمیشه خوردش🗿🙆 ♀️