کوه به کوه میرسد به قلم عاطفه لاجوردی
پارت صد و بیست و یک :
باز هم صدای شهاب بود که عوض جواب سوال مخاطبش، کلافه گفت:
-معلوم نیست اینم رفت کجا موند، بریم خودم ازش بگیرم.
یک لحظه انگار دنیا را بهم دادند. گوشم را تا آنجا که میشد به در چسباندم، صدای پاهایشان حین حرف زدن داشت دور میشد. همانطور که فالگوش ایستاده بودم تا به موقع بیرون بروم، اسم کوهیار را روی صفحهی گوشی دیدم.
آرام پچ زدم:
-بله؟
-اومدی بیرون؟
-نه هنوز، شانس آوردم در رو قف
لطفا صبر کنید...