کوه به کوه میرسد به قلم عاطفه لاجوردی
پارت صد و بیست :
صدای پا به چند ثانیه نکشید که متوقف شد و بعد تقهای به در خورد. تا حدی خیالم راحت شد، انگار کسی غیر از شهاب پشت در بود. وقتی مطمئن شدم که باز ضربهای به در خورد و همزمان با پایین کشیدن دستگیرهی در، شنیدم:
-شهاب خان؟
صدای سعیدی مسئول خیاطی بود و توی دلم از اینکه در را قفل کرده بودم، خدا رو شکر کردم. یک لحظه از فکر اینکه در را باز میکرد و من را آنجا میدید تمام بدنم منقبض شد!
مکثش
لطفا صبر کنید...