پهلوان به قلم ژیلا حیدری
پارت یک :
به نام پرورنده ی حکیم
خدایا جهان پادشاهی تو راست
ز ما خدمت آید خدائی تو راست
پناه بلندی و پستی توئی
همه نیستند آنچه هستی توئی
همه آفریدست بالا و پست
توئی آفرینندهٔ هر چه هست
توئی برترین دانشآموز پاک
ز دانش قلم رانده بر لوح خاک
چو شد حجتت بر خدائی درست
خرد داد بر تو گدائی نخست
خرد را تو روشن بصر کردهای
چراغ هدایت تو بر کردهای
توئی کاسمان را بر افراختی
زمین را گذرگاه او ساختی
توئی کافریدی ز یک قطره آب
گهرهای روشنتر از آفتاب
تو آوردی از لطف جوهر پدید
به جوهر فروشان تو دادی کلید
جواهر تو بخشی دل سنگ را
تو در روی جوه ر کشی رنگ را
نبارد هوا تا نگوئی ببار
زمین ناورد تا نگوئی ببار...!
نظامی
***
1342
حرارت کورهی آهنگری مثل همیشه به محض وارد شدن به صورت سبزهاش خورد و بوی آهن گداخته و زغال و گرد و غبار مشامش را پر کرد. صدای برخورد چکش محکم و بزرگ به سندان مثل دارکوبی که به تنهی درخت میکوبد، مستقیم در گوشش میپیچید.
چالهی بزرگ و عمقدار کوره، مثل همیشه پر از مواد گداخته بود و کنارش ابزار و چکشهای مخصوص دیده میشد. ظرفهای سفالی آب
هم که همیشه جای خودشان را داشتند و سنگ بزرگ صیقل یافتهای، آن طرف آهنگری قرار داشت که اوستا همیشه فلزها را با چکش روی آن میکوبید.
امروز نیم ساعت دیر کرده بود و در دل خدا خدا میکرد که اوس ممد)اوستا محمد( او را برای تنبیه اخراج نکند! پدرش، رحمان کله پز او را
به این کار فرستاده بود تا مرد شود و مرد بار بیاید.
شکلات تلخ و پررنگ چشمانش را در اطراف چرخاند و با لحنی تحلیل رفته و چشمهایی که دودو میزدند گفت:
- س...س...سلام اوستا.
اوستا محمد چشم غرهای تیز به سر تا پای او انداخت و با دست زمختش، گوشهی سبیل چخماغیاش را تاب داد. حینی که دستهای
سیاه شدهاش را با پیشبند چرمی و ضخیم روی لباسش پاک میکرد گفت:
- حیف که امروز کارم بهت گیره حیفه نون! باز رفتی دنبال ول معطلی و مطربی؟
جرئت نداشت سرش را بالا بیاورد و به سر نیمه تاس اوستا محمد که اطراف سرش را موهای کم پشتی فرا گرفته بود، نگاه کند. منمنکنان
درحالیکه به گیوههای سفید چرک پای اوستا خیره شده بود، سریع گفت:
- ن....نه به خدا... اوستا! داشتم... .
اوستا محمد نگذاشت حرفش کامل شود و با دادی ناگهانی گفت:
- فعلاً این کبادهی پهلوون مردی رو ببر تا بعداً به حسابت برسم! آسمون جُل بیدست و پا!
این را با خشمی کنترل شده گفت و کبادهی به آن سنگینی را یک مرتبه در آغوش دستهای کوچک علی گذاشت.
قبل از آنکه از آهنگری بیرون برود داد زد و گفت:
- علی! یادت نره تو راه خاک ارههای کوره رو بگیری. دِ یالا یکم دست بجنبون. مگه نون نخوردی؟
این حرف، هیچ چیز عجیبی نداشت؛ اما تنها علی میفهمید که کمی اعلان صلح در آن نهفته است.
- چشم اوستا.
این را گفت و زین کباده را محکمتر میان انگشتهای زخمی و کوچکش گرفت. تمام قدرتش را جمع کرد و مثل باد تند بهاری شروع
به دویدن کرد. به محض دویدن گرد و خاکی در آهنگری به پا کرد که اوستا محمد مجبور شد چشمهایش را چند لحظه ببندد و دعای خیری
هم نثار علی کند. پیشبند چرمش را درآورد و دستهای خشک شدهاش را کمی با روغن حیوانی چرب کرد.
- از دست این بچه.
در راه نگاهش به پسر بچههایی خورد که تیله بازی میکردند و سنگهای هفتتایی را روی هم چیده بودند.
نباید میایستاد. آن گلولههای شیشهای خوش رنگ و هفت سنگ نباید حواسش را پرت میکرد. گامهایش را تندتر روی زمین گذاشت و به سرعتش افزود. در راه صدای جارچیها، جیغ و داد بچهها، فروشندههای گاریدار و چک و چانه زدن بازاریها را شنید. این صداها نشان میدادند که هنوز در محلهی آنها زندگی جاری است.
چند پرنده هم همپای او در آسمان پرواز میکردند. این را از سایههایشان که روی زمین حرکت میکرد، فهمید. کباده سنگین بود اما سرعتش یک لحظه هم کم نمیشد.
باید به اوستا محمد نشان میداد که روزی شاگرد خوبی برایش خواهد شد و پدرش به او افتخار خواهد کرد! شاید هم روزی آهنگری را از او یاد میگرفت و به جای پادویی، کورهی خودش را داغ میکرد و مثل اوستا محمد کبادهی شکستهی پهلوان مردی را درست میکرد. شاید بعدش هم با غرور در محله کوچکشان راه میرفت تا مردم به او سلام کنند و احترام بگذارند.
یکباره پایش لغزید و به یکی از عابران خورد و کباده از دستش رها شد. صدایی خشمگین گفت:
- حواست کجاس علی؟
زانویش باز زخمی و خونین شده بود و درست روی قسمت زانو در شلوار مشکی پارچهای قدیمیش، یک دایرهی تو خالی دیده میشد اما چیزی که بیشتر از آن اهمیت داشت، کبادهی قدیمی و خانوادگی پهلوان مردی بود
زیر لب از آقای نانوا که لباسهای خاکی شدهاش را میتکاند، عذرخواهی کرد و با چشمانی به باران نشسته کباده را برداشت. کمی
پایینتر از محل جوش آهن، خم شده بود و برآمدگی بزرگی شبیه به خال گوشتی خان جون، مادر پدرش، روی آن به چشم میخورد.
باز سر به هوایی و ابرهای خیالش کار دستش داده بود! خسته و مجروح از روی زمین بلند شد. تمام شوق و ذوقش برای رساندن کباده
و دیدن زورخانه در لحظه از بین رفته بود.
گرد و غبار خاک روی موهای علی هم به چشم میخورد. خودش را در ذهن جای سهراب شکست خورده در نبرد که گرزش را از دست داده
بود، گذاشت و غمگین و ناامید در حالیکه آهسته گریه میکرد، به سمت زورخانه راه افتاد.
این قصههای خیالی خانجون از شاهنامه، هر روز او را تا والی رستم و سهراب میبرد و باز می گرداند. گاهی هم خودش را جای آنها میگذاشت و زندگی میکرد. چندبار هم حین دعوا با مجید کچله که همیشهی خدا پدرش موهایش را از ته میتراشید اما در قلدری و گرفتن تیلههای بچهها همتا نداشت،
خودش را جای رستم گذاشته بود تا با دیو سپید که آن هم مجید کچله باشد، بجنگد و پیروز شود!
لطفا صبر کنید...