پارت یک :

فصل اول: او که باید مرده می‌بود
سالن کنفرانس بوی کاغذهای تازه چاپ‌شده و عطرهای رسمی می‌داد؛ بویی که همیشه برای من یادآور نظم بود، نه زندگی.
روی صندلی‌های ردیف‌شده نشسته بودم، میان آدم‌هایی که هرکدام عنوانی پشت اسمشان داشتند: دکتر، استاد، پژوهشگر، مهندس. اما من فقط یک چیز بودم—پرستاری که آمده بود همراه تیم بیمارستان، بی‌آن‌که واقعاً بخشی از این فضا باشد.
صدای مجری از پشت تریبون می‌آمد، ورق خوردن برگه‌ها، و صدای یکنواخت تهویه‌ای که انگار وظیفه‌اش حفظ سکوت بود.
من آنجا بودم، اما نبودم.
ذهنم همیشه جایی دیگر گیر می‌کرد.
روی صفحه بزرگ پشت سن نوشته شده بود:
«نوآوری‌های نوین در معماری درمانی و بازسازی فضاهای سلامت‌محور»
لبخند کمرنگی زدم.
معماری درمانی… کلمه‌ای که بیشتر شبیه یک اسم پر زرق‌وبرق بود تا یک علم واقعی.
در همان لحظه مجری لبخند زد و گفت:
ـ «و اکنون از مهندس کیان راد دعوت می‌کنیم برای ارائه پروژه بازسازی مجموعه تاریخی–درمانی روی سن تشریف بیاورند.»
اسم که گفته شد، چیزی در سینه‌ام تکان خورد.
نه یک فکر واضح.
نه یک خاطره کامل.
فقط یک لرزش.
مثل لحظه‌ای قبل از شکستن چیزی که هنوز سالم است.
دستم ناخودآگاه روی دسته صندلی سفت شد.
به سن نگاه کردم.
و او را دیدم.
اول فکر کردم اشتباه می‌کنم.
مغز آدم گاهی برای محافظت، دروغ می‌سازد.
اما این یکی دروغ نبود.
مردی از کنار سن بالا آمد.
قدبلند.
با کت تیره‌ای که دقیقاً اندازه تنش بود.
قدم‌هایش آرام بود؛ آرام و حساب‌شده، مطمئن… انگار اینجا غریبه نیست.
انگار از قبل می‌دانست قرار است این‌جا باشد.
نفسم را در سینه حبس کردم.
چند ثانیه طول کشید تا ذهنم قبول کند آنچه می‌بیند واقعی است.
بعد همه‌چیز فرو ریخت.
صورتش…
خط فکش…
شیوه‌ای که سرش را کمی پایین می‌گرفت و بعد نگاهش را بالا می‌آورد…
حتی مکث کوتاهش قبل از نگاه کردن به جمعیت…
و بعد نگاهش.
نگاهش مستقیم به من افتاد.
زمان برایم اشتباه شد.
صداها عقب رفتند.
نور سالن دور شد.
حتی ضربان قلبم تبدیل شد به صدایی که از جایی دور می‌آمد.
فقط همان نگاه ماند.
نگاهی که نباید وجود می‌داشت.
کیان.
این اسم در ذهنم مثل ضربه‌ای آرام اما عمیق نشست.
نه به عنوان فکر…
به عنوان حقیقتی که نباید واقعی باشد.
لب‌هایم خشک شد.
گلویـم قفل کرد.
انگشت‌هایم بی‌اختیار لبه کیفم را فشار دادند.
انگار زمین زیر پایم در حال جابه‌جا شدن بود.
هفت سال.
هفت سال کامل.
من دیده بودم.
یا فکر می‌کردم دیده بودم.
قبر.
سنگ.
خاک.
گریه مادرم.
و سکوتی که بعد از آن همه چیز آمده بود.
پس این مرد… چه بود؟
مجری همچنان حرف می‌زد. درباره پروژه، درباره طراحی، درباره آینده فضاهای درمانی.
اما من دیگر چیزی نمی‌شنیدم.
فقط نگاهش می‌کردم.
و هر ثانیه که بیشتر نگاهش می‌کردم، چیزی در درونم مطمئن‌تر می‌شد.
این شباهت نبود.
این خیال نبود.
این خودِ او بود.
کیان پشت تریبون ایستاد.
دستش را روی میکروفون گذاشت.
مکث کرد.
و همان لحظه، لبخند خیلی کمرنگی روی صورتش نشست.
نه لبخند رسمی.
نه لبخند سخنران.
چیزی شخصی‌تر… چیزی که انگار فقط من باید می‌فهمیدم.
بعد شروع کرد به صحبت.
صدایش آرام بود، کنترل‌شده، دقیق.
درباره بازسازی، درباره فضا، درباره نور و حافظه‌ی مکان‌ها.
اما من دیگر به کلمات گوش نمی‌دادم.
فقط به او نگاه می‌کردم.
و یک سؤال مدام در ذهنم تکرار می‌شد:
اگر او کیان است…
پس من چه چیزی را دفن کرده بودم؟
و اگر او نیست…
پس چرا قلبم این‌طور درد می‌گیرد؟
کیان نگاهش را از روی جمعیت گذراند.
و دوباره…
برای کسری از ثانیه…
روی من مکث کرد.
این‌بار طولانی‌تر.
انگار او هم چیزی را گم کرده باشد.
انگار او هم کسی را دیده باشد که نباید آنجا باشد.
دستم ناخودآگاه کمی بالا رفت.
نه برای سلام.
نه برای اطمینان.
فقط یک حرکت کوچک، بی‌اختیار.
اما قبل از اینکه کامل شود، انگشتانم در هوا ماندند.
نکردم.
نتوانستم.
او دوباره به اسلایدها برگشت و حرفش را ادامه داد.
اما حالا دیگر مطمئن بودم:
این دیدار، تصادفی نیست.
نه برای من.
نه برای او.
و همان لحظه، وسط یک سالن پر از آدم، فهمیدم:
گذشته همیشه نمی‌میرد…
فقط منتظر می‌ماند، تا در روشن‌ترین لحظه زندگی‌ات دوباره برگردد.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!