پارت شانزده :

باد سردی می‌وزید و شومیزش مناسب بیرون ماندن نبود اما سرما را به بودن میان آن جمع سرخوش و نچسب ترجیح می‌داد. لرز به اندامش نشست. کف دست‌هایش را به بازوهایش کشید و کمی روی پاهایش بالا و پایین شد تا به سرما غلبه کند. عطا ماشین را پارک کرده و به سمتش می‌آمد. با دیدنش به خنده افتاد و گفت:
_ نمی‌دونستم این‌قدر دلت برام تنگ شده که تحمل نداری تا داخل اومدنم صبر کنی!
پله‌ها را بالا رفت. دست

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فرشته

    0

    بهترین رمانی که دل می بره❤️

    ۳ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    مرسی عزیز دل❤️❤️

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️