پارت شانزده :

باد سردی می‌وزید و شومیزش مناسب بیرون ماندن نبود اما سرما را به بودن میان آن جمع سرخوش و نچسب ترجیح می‌داد. لرز به اندامش نشست. کف دست‌هایش را به بازوهایش کشید و کمی روی پاهایش بالا و پایین شد تا به سرما غلبه کند. عطا ماشین را پارک کرده و به سمتش می‌آمد. با دیدنش به خنده افتاد و گفت:
_ نمی‌دونستم این‌قدر دلت برام تنگ شده که تحمل نداری تا داخل اومدنم صبر کنی!
پله‌ها را بالا رفت. دست

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فرشته

    0

    بهترین رمانی که دل می بره❤️

    ۷ روز پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    مرسی عزیز دل❤️❤️

    ۷ روز پیش
کپی شد!