ال پیانو به قلم مهتاب جهان فر
پارت شانزده :
باد سردی میوزید و شومیزش مناسب بیرون ماندن نبود اما سرما را به بودن میان آن جمع سرخوش و نچسب ترجیح میداد. لرز به اندامش نشست. کف دستهایش را به بازوهایش کشید و کمی روی پاهایش بالا و پایین شد تا به سرما غلبه کند. عطا ماشین را پارک کرده و به سمتش میآمد. با دیدنش به خنده افتاد و گفت:
_ نمیدونستم اینقدر دلت برام تنگ شده که تحمل نداری تا داخل اومدنم صبر کنی!
پلهها را بالا رفت. دست
لطفا صبر کنید...