جادوی کهن جلد سوم | باور به قلم فاطمه سادات هاشمی نسب
پارت هفتاد و ششم :
نیلرام که با دیدن لیان انرژی دیگری گرفته بود، لبخند عمیقی بر لب نشاند. ریوند کنجکاو به نیلرام نگریست. در حالی که اسب بیتابی میکرد پرسید:
- چه چیزی...
کسی از پشت ارتش فریاد زد تا راه را برایش باز کنند. ریوند به سرعت سرش را چرخاند و وقتی ماهان را سوار بر یک اسب کرم رنگ دید متعجب شد.
او تمام این مدت کجا بود؟ دیشب غیبش زده و حالا پیداش میشد! ماهان از میان سرباز ها گذشت، از کنار جاد
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
احتمالا🥺
۳ هفته پیشمحدثه
0میخواد از طریق ریوند باز ب نیلرام آسیب بزنه
۳ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
احتمالا
۳ هفته پیشسهیل۲۹
2ای اهریمن بی نام و نشان..ریوند را میخواهی چکار حسود بدبخت 😠😠😠
۳ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
میخواد یه بلایی سر ریوند بیاره، من بهش مشکوکم
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...
مرضیه
0میخواد ریوند روبگیره وازطریق اون نیلرام رو تحت فشار بزاره حتما😥