پارت دویست و سیزده :

***

- نمی‌فهمم تو چطور هنوز زنده‌ای، چطور می‌خوای روی خونِ اون دخترِ معصوم زندگی بسازی... .

- آدم هم کشتم!

- داغِ دلِ شاداب زیرِ پاهات آتیشت نمی‌زنه با هر قدمی که برمی‌داری؟

- لعنت بهت هامین، با اومدنت زندگی رو از رگ‌های این ویلا و آدم‌هاش کشیدی بیرون، حتی وجودت از اولش هم نحس بود؛ حالا به این باور رسیدی چرا یه عمره تنهایی؟

- اگه به خودت باشه هیچوقت فرار

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فرشته

    0

    ای وای، هامین، نه!

    ۴ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    آخ آخ...

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️