بادافره به قلم معصومه ابدالی
پارت دویست و سیزده :
***
- نمیفهمم تو چطور هنوز زندهای، چطور میخوای روی خونِ اون دخترِ معصوم زندگی بسازی... .
- آدم هم کشتم!
- داغِ دلِ شاداب زیرِ پاهات آتیشت نمیزنه با هر قدمی که برمیداری؟
- لعنت بهت هامین، با اومدنت زندگی رو از رگهای این ویلا و آدمهاش کشیدی بیرون، حتی وجودت از اولش هم نحس بود؛ حالا به این باور رسیدی چرا یه عمره تنهایی؟
- اگه به خودت باشه هیچوقت فرار

لطفا صبر کنید...

فرشته
0ای وای، هامین، نه!