در آغوش دشمن به قلم نسترن شاکر
پارت هشتاد و دوم :
**فصل ۱۰۲: گذشتهی هانا**
دفترچهی خاطرات هانا در دستان شاهرخ سنگینتر از همیشه به نظر میرسید؛ گویی کلماتِ داخل آن از سرب ساخته شده بودند. هر ورق که برمیگشت، زخمی تازه را پیش چشمانش عریان میکرد؛ تکهای از گذشتهای که شاهرخ یا هرگز ندیده بود و یا در هیاهویِ قدرتطلبیاش، عمداً نادیده گرفته بود.
با احتیاط صفحهای را ورق زد. صدای خشخشِ کاغذ در سکوتِ سنگینِ اتاق مثل فری
لطفا صبر کنید...