نوای سرخ به قلم ف.میری
پارت یک :
مقدمه:
آه ،ای دره رویاهای واهی پس کی میرسی به انتهایی؟
مگر نمیبینی نشسته بر بختم گرد سیاهی؟
در عجبم ،چرا دل نمیبری از این خیال های سودایی؟
مگر ندیدی آدمک نمک زد به زخم رسوایی؟
ای دل،چه دلخوش کرده ای به وعده های توخالی...
بس نیست سالهای بر باد رفته در انتظار نا متناهی؟
یک عمر سرگردان در سراب روزی که شاید بیایی
عاقبت غرق شدم در حسرت خاطره های پوشالی
------------
Onon bir sevdigim var
"اون یک معشوقه داره"
Leyli de yar
"لیلی هست یارش"
Loylu da yar
"لویلو هست یارش"
Loy loy loy
"لای لای لای"
Belalim nenni de...
"لالایی،عزیز من"
-مادر، این چیه میخونی همهی غم عالم ریخت تو دلم...
نَوا با شنیدن صدای خانم نبات از پشت سرش، به سرعت دستی به چشمانش کشیده و نم اشک هایش را گرفت.
خانم نبات پتوی کشمیری که از خانه آورده بود را روی شانه های نحیف دخترک انداخته وسرزنشش کرد.
-نگاه کن توروخدا ،توی این هوای سرد اومدی بیرون نشستی که چی بشه آخه...
نمیگی خدایی نکرده مریض بشی من باید چیکار کنم ؟
دخترک پتو را با نوک انگشتانش گرفته و متشکر به صورت گرد و نورانی پیرزن چشم دوخت.
-آخه قربون اون دل همیشه نگرانت برم،توی چله زمستون که نیومدم تو حیاط بشینم،به این شکوفه های سیب نگاه کن...
بهاره دیگه!
سپس دستان سالخورده و گرم زن را گرفته و درحالیکه به نشستن دعوتش میکرد گفت :
-بعدشم شما جای اینکه نگران مریض شدن من باشید،انقدر این پله ها رو بالا و پایین نرید.
میخواین باز درد زانوتون شروع بشه ؟
خانم نبات، به دخترک معصوم که برخلاف درد و غم بزرگی که روی دلش سنگینی میکرد، همچنان حواسش به وضعیت سلامتی او بود، چشم دوخته و ترجیح داد تا بدون اشاره از کنار چشمان سرخ و متورم دخترک بگذرد.
کنارش روی تخت چوبی جای گرفته و عصایش را به لبه تخت تکیه داد.
-برای من بلبل زبونی نکن دختر،تو اگه لالایی خوندن بلدی چرا خودت خوابت نمیبره ؟
هنوز بیست و چهارساعت هم از باز کردن گچ دستت نمیگذره...
مگه دکترت نگفت تا چند روز دست تو گرم نگه داری و نرمش بدی؟
نگاهی به مچ دست آسیب دیده دختر انداخته و با فکر به دردی که دخترک در تمام مدت تحمل کرده بود،باری دیگر برآشفت.
-من نمیدونم چه صبر وتحملی بود به تو آخه،همین که به خاطر وضعیتت، دارو و مسکن نمیتونی مصرف کنی به اندازه کافی آدم و دلواپس میکنه، دیگه چرا گفتی جلسه های فیزیوتراپی تو کنسل کنند ؟
نوا با دیدن نگرانی عیان زن دست چپش را بالا آورده و با احتیاط دو سه بار انگشتانش را باز و بسته کرده و مچش را چرخاند.
بی توجه به درد مزمنی که بیشتراز شش هفته بود، همچنان آزارش میداد گفت:
- ،ببینید راحت میتونم تکونش بدم. خیالتون راحت یه هفته دیگه که بگذره از روز اولش هم بهتر کار میکنه...
خانم نبات سری به تاسف تکان داد:
-والا من هرچی هم بگم مرغ تو یه پا داره دخترجان،لااقل اون طرف تخت که آفتاب افتاده بشین بلکه یه کم گرم شی،هرچه قدر هم بهار شده باشه باز هم هوا سوز داره.
تسلیم شده برای آسودگی خیال زن هم کشده،چشمی گفته و کمی درجابش جابه جا شد.به اندازه کافی تا آن لحظه برایشان نگرانی و زحمت تراشیده بود.
-خب، اینم از عصرونه مقوی مخصوص خانم کوچیک خدمت شما...
نگاه هردویشان به سمت صدا چرخید.
خانم نبات با دیدن زینت ابرویی بالا فرستاد:
-چه عجب زینت،دیگه میخواستم خودم بیام دنبالت ...!
نوا، اما با شنیدن کلمه "خانم کوچیک" از زبان زینت ناخوداگاه چینی به بینی اش داده و برای هزارمین بار گله کرد.
-زینت جون ؛دوباره که من و خانم کوچیک صدا کردی!این چه کاریه آخه...
مگه من خودم اسم ندارم !
زینت با آن لپ های همیشه گل انداخته اش سینی درون دستش را روی تخت گذاشت.
در حالیکه مشخص بود یک گوشش در است و دیگری دروازه،نخودی خندید.
-ای بابا خانم جان؛شما هم که ماشالله به چه چیزهایی حساسی!بعدهم چیکار کنم دست خودم نیست مادر!
از همون،باراول که دیدم تون به زبونم نیومد جور دیگه صداتون کنم ، حالا بعد چند سال دیگه عادتش مونده روم.
خانم نبات درحالیکه به مکالمه شان گوش میداد،برای سنجش دما دستش را روی بدنه سرد شده قابلمه گذاشته و بحث را با سرزنش کردن زینت خاتمه داد.
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

ف.میری | نویسنده رمان
عزیزمم نظر لطفته خوشحالم که از داستان خوشت اومده 🌷
۱ ماه پیشفواد
0خانم ف بفرماییددرابتدای داستان شعری که به لاتین نوشتیدزبان کدام کشوربود.ازداستانی که نوشتیدکاملاراضی ام.موفق باشید .
۱ ماه پیش
ف.میری | نویسنده رمان
درود ..خوشحالم که تا داستان مورد پسند بوده شهر اول که به زبان لاتین نوشته شده یه ترانه ترکی از به اسم Dum Ustune Cul serer از Dinmeyen
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...
سارا
0خیلی رمانت قشنگ وقتی مقدمه شو خوندم عاشقش شدم پارت اولشم عالی بود👍🥀🤩