پارت پنجم :

دست آخر کوتاه آمد و خودش سرش را بیرون کشید. مشخص نبود می‌خندد یا می‌لرزد یا گریه می‌کند. نفس‌نفس می‌زد. ناخودآگاه او را به خود چسباندم و در آغوش گرفتمش. آشفته‌تر شد؛ اما دست کم تنها گریه‌اش باقی ماند. ژاکتم را چنگ زد و روی لبه‌های فیروزه‌ای حوض لغزید ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!