تب به قلم آیناز تابش
پارت پنجم :
دست آخر کوتاه آمد و خودش سرش را بیرون کشید. مشخص نبود میخندد یا میلرزد یا گریه میکند. نفسنفس میزد. ناخودآگاه او را به خود چسباندم و در آغوش گرفتمش. آشفتهتر شد؛ اما دست کم تنها گریهاش باقی ماند. ژاکتم را چنگ زد و روی لبههای فیروزهای حوض لغزید ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...
Kimya
0ببخشید منظور از بدن چیه من اصلا متوجه نمیشم