تب به قلم آیناز تابش
پارت چهارم :
لحظاتی که گاه پر سعادت و در بلندای سکوی مدرسه و تعریف و تمجیدها رخ میداد و گاه شوربختانه، در انبار زیرزمین، در اوج خستگی و نومیدی. وانگاه من او را برای چند دقیقه آنقدر شبیه بدن میدیدم که باید به خود میگفتم: "این شوالیه است و آن بدن. اینها بدیهیا ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...